۱۳۸۸۰۹۱۱

زکات عقل



.

گفتم زکات عقل اندوه نیست بچه ها
خوشی ست
ما را همین چند ساعت خوشی دیوانه می کند یک روز
ولی صورتم وا رفت
خودم دیدم
خودم توی شب دیدم صورتم وا رفته باید باشد
دروغ گفته بودم
زکات عقل هیمشه همان اندوه است


.

شبهای دربند

شبهای دربند

از ما پنج نفر یکی صورتش را از باد خنک می دزدید
یکی از صورتش اندوه این روزهای رفته ها تا برف بازی کند
از ما پنج نفر کسی پالتوی بلندی نپوشیده بود
یکی فقط صورتش سرخ بود و زانوهایش غمگین
از ما پنج نفر یکی چایی نمی خورد
یکی نیمه شب را عجله داشت

از دستهای ما پنج نفر بر برفهای دربند چیزهایی ماند
از لبهایمان بخاری خوش

ما منتظر نماندیم برف بیاید
خودمان رفتیم جایی که کسی پا رو برف اول امسال نگذاشته باشد

اولین برف را ما پنج نفر بازی کردیم
عکس گرفتیم
آواز خواندیم
گرم شدیم
سرخپوستانه سیگار کشیدیم
و برگشتیم خانه هایمان

ما دو نفر پاهایمان را جلوی شومینه دراز کردیم
و چای خوردیم



۱۳۸۸۰۹۰۸

جمعه



خب نالیدن هم حدی دارد
ننالیدن هم
یا عین القضات افتادیم با هم

برگشتنا، هوای خوبی بود، پدر نشسته بود گوشه ای و سیگار دود می کرد
گفتم چقدر دیگر داریم؟ پدر دو انگشت پیروزی را بالا آورد
باد از ما و پدر با دره و کوه می رفت
روزهای زیادی بود به کوبیدن چیزی بر چیز دیگر فکر می کردم
یا صدای کوبیدن چیزی
و بعد سکوت
سکوت مطلق

۱۳۸۸۰۹۰۴

برای روزهای بعد، 5 آذر و باقی قضایا

برای روزهای بعد، 5 آذر و باقی قضایا


حوصله ندارم چیزی بنویسم، نه مقاله ی استاد نه نامه ای کوتاه به دوستی قدیمی، یا چیزی که بعد برگردم ویرایشش کنم..

مثل پیرمردی که بعدِ سالها ملوانی، عصرها بیاید کنار بندر و به لنجهای فرسوده در شرجی زل بزند، به خودم نگاه می کنم...

به دستهایم که می لرزند، به تنی که دوست ندارم این همه حملش کنم...

جایی ندارم بروم، امروز صبح هم نشسته بودم توی کتابخانه دانشگاه تهران، دلم هیچ کتابی نمی خواست...

به پیرمردی نگاه می کردم در تالار ایران شناسی که روزهاست میان چند کتاب می نشنید و می نویسد و قهوه می خورد...

به پیراهنی که دوست داشتم خالی باشد، بدون اینکه عوض شود، به یک خلا که بدبختانه می دانم چیست!

به قول بیژن الهی: یکی نقل دارد، یکی نه...


چهارم قوسِ قوسِ بیست و چهارم

پادگانی ها (هفت) ... بدون ترتیب

پادگانی ها (هفت)
بدون ترتیب




نه باقی می گذارد – نه رها می کند

ترجمه ی بعد:

نه می سوازند – نه رها می کند

جایی در قران خواندم اینها را
روزهای آخرِ پادگان


پادگانی ها (شش) ... بدون ترتیب

پادگانی ها (شش)
بدون ترتیب



.

لقد خلقنا الانسان فی کبد
و ما انسان را در رنج آفریدیم

و ما ادارک مالحطمه
و تو چه می دانی حطمه* چیست
* "حطمه" را نباید اینجا ترجمه کرد، آتش جهنم نیست



مهدیه ی پادگان
روزهای آخر


.

۱۳۸۸۰۹۰۱

تبارِ ابدیِ روایت ها

.

جایی از روایت داوود نبی در بلعمی، "چاه بابل" رضا قاسمی را یادم آورد.
داوود به زنی فریفته که او را شوی، سپه سالار لشکر است.
حامل تابوت در جنگ ها از خویشان داوود است، فرمان می دهد تابوت را این بار به شانه ی او بگذارید
و از پشت بجنگید و بزنید و ، عقب نه
تابوت، تابوتِ الواح شریعت است و حامل آن نمی تواند و نباید به عقب و دنیا برگردد.
تا زن بیوه شود.
در چاه بابل هم خودتان پیدا کنید. مندوی خوش صدا یک بار از ته دل می خواند در جبهه ها...
تاویل تاریخی به کنار، این داستان تبار ابدی ازلی دارد انگار...


.