چند عکس، سرگردانِ
کتابخانهام
(نثارِ دوستیِ
آرش عاشورینیا)
اهلش میدانند
دوستی رهاییست چون جز به «عهد» ممکن نیست؛ وانگهی، گسستنش نیز به آنی و بی هیچ
قیدوبندی ممکن است. لرزان است و همینش زیباست. علقههای خانوادگی مبناش خون است و
عشق از لون دیگریست و ازدواج نوعی «عقد» است نه عهد. ولی دوستی هیچ قانون اساسیِ
مدوّنی ندارد، از هیچ نوعی. از زیباترین بیشکلیهاییست که به عمرم شناختهام. هرطوری
تعریفش کنی باز همیشه یکجایی گیر میکنی و بعضی دوستیها را نمیتوانی توضیح بدهی
دقیقاً چیست و چجوریست و اینها.
قانونِ
دوستی چیزی نیست جز آزادی، و فسخ قوانین دیگر ـــحتی اگر شده برای لحظهای، یا در
ساحت خیال. تمام احکام اخلاقی را در مناسبات دوستی میتوان یکبار دیگر آزمود. قواعد
اخلاق و حکم قانون و نفع شخصی و حساب و کتاب بیرون دوستی میایستد و دوستی تعریفش
شاید همین نوعی «رهایی» است: میدان جاذبهی دوستی چنان است که نیروهای دیگر را از
کار میاندازد. بیوزنیاش برای همین است: چیزهایی که وزن و بار و سنگینیِ روح میشوند
در دوستی به چیزی گرفته نمیشوند. حتی در دوستی دلخوری پسانداز نمیشود ـــزخمها
حرفش دیگرست.
امروز در
مصاحبتی دیریاب که تا ابتدای غروب کشید دلگرم به دوستیای بودم که تاریخ تکوینش را
خودمان هم سخت به یاد داریم چطور ممکن شد و پا گرفت و دوام یافت و صمیمت آورد.
جایی وسط حرفها زنگ تلفن و اسم «مادر» بحث را برچید ـــهیچ حرفی آنقدر مهم نبود
که تلفن مادر را بخواهی جواب ندهی. اگر جز این کرد در دوستیاش احتیاط کنید.
القصه، این شد که چند دقیقهای حوالیِ کتابخانه پرسه میزدم و از پنجره تماشای
چنارهای کوچه میکردم که چطور در طبقهی سوم اینقدر سربهمآورده تمام چشمانداز را
طرحی از سبزی و پاییز و جنبش مدام میزد.
گفتم
نگاهی به گوشیام بکنم شاید کسی زنگ زده باشد. چیزی نبود. ولی در «استوری»ِ سعید
فیلمی دیدم که هرچند ظاهر معمولی دارد و چیزی نیست جز رفتوآمد چند دوست دوروبر
میزی که خالیاش میکنند تا بشود «میز تدوین» یک فیلم کوتاه، ولی برای هرکس آرش را
بشناسد حکم «تیر اندوه» دارد.
باقیِ
روز را قدری گیجوویج گذراندم و یاد آرش مثل نفسنفس باد و بوی پاییز، بوی زرد شدن
برگهای آنهمهسبز، میآمد و از نفس کشیدنش گریزی نداشتم و نه گزیری.
مثل هر
دوست رفتهای طبیعیست گهگاه یادش میکنم، مثلاً اگر گذرم به عکسش بیفتد یا صدایی،
یا چت تلگرام و واتساپ و اینستاگرام و توییتر و... از روز یادبودش در خانههنرمندان
چندتایی پرترهی آرش با خودم به خانه آوردم و اینجا و آنجای کتابخانه لای کتابها
گذاشتهام، بی اینکه خیلی فکر کنم این چه کتابیست و چه ربطی دارد یا چقدر گذرم به
آن میافتد یا نه. با خودم هم قرار گذاشتم هربار گذرم افتاد درجا بردارم بگذارم
توی کتاب دیگری بی که خیلی دقت کنم چه کتابی ــــکه باز گم شوند در هر جای این
کتابخانه و بین چندهزار کتاب که نظمی تفننی دارد آن هم هیچ سفتوسخت رعایت نمیشود
و هرچیزی هرجایی ممکن است به چشمت بخورد. شده بارها که کتابی بردارم، مثلاً «آلیس
در سرزمین عجایت» با طرحهای رالفاستیدمن، محض ورق زدن یا وقتی پیِ چیزی بودهام،
و عکس آرش از لای کتاب سروکلهاش پیدا میشود... غالباً هم بعد یادم میرود پیِ
چیزی آمده بودم یا اینکه طورِ تورّق و جهت دفع ملال.
اوایلش
مطمئن بودم سه عکس یا نهایتش چهار عکس با خودم به خانه آوردهام ولی هرچه گذشت شک
کردم، این اواخر مدام سروکلهی این عکسها پیدا میشود و خیال میکنم کمِ کم هشت
یا نه تا باید باشند. هفتهی قبل دیگر یکی را که لای «کلیات شمس» بود گذاشتم لبهی
کتابها پیش چشمم باشد بقیه را هم یکییکی به دستم افتاد این گوشه نگه دارم ببینم
واقعاً چندتا از این عکسها با خودم به خانه آوردهام و حالا سرگردان در این کتابخانه
هر آن ممکن است پیش چشمم بیایند، مثل دوستی که میدانی در همین شهر مثل تو پرسهزن
است و هر آن منتظری پشت هر پیچ کوچهای بهش بربخوری.
لابد
میگویید «چه خیالها». بله، معترفم تهران این سالها اینقدر بی ریخت و حساب بزرگ
و درهمگوریده شده که سخت بشود کسی پشت کوچهای احتمال دیدن آشنایی بدهد، من هم جز
در ایام دانشجویی و خانهای که به دانشگاه و کتابفروشیها و کافهها نزدیک بود هیچوقت
چنین چیزی تجربه نکردهام. آرش را هم هیچوقت اتفاقی جایی ندیدم جز اولین باری که
هم را دیدیم و بادهپیماییِ بیحساب به دوستی منتهی شد ــــطبعاً هرکس آرش را
بشناسد میداند لازم نیست توضیح بدهی که آرش همیشه آنی بود که جورِ دوست میکشید.
ولی با این حال، چرا، اتفاقاً سروکلهی آرش هرلحظه هرجایی ممکن بود پیدایش شود چون
ویرژیلِ ما بود: زودتر از همهی ما سر از وبلاگ و فرندفید و توییتر و گودر و
اینستاگرام و کلابهاوس و امثالهم درآورد.
همیشه
هم کارهایی ازش برمیآمد که شاید حدس نمیزدی بلد باشد، یا خیال نمیکردی حاضر
باشد برای تو بکند. اصلاً هم مهم نیست حرف مهمانیِ سادهی تولد آخرهفته در باغ
رفیقی قدیمی باشد یا عکاسیِ لباسهای فصل زمستان فلان برند، سفری کاری باشد یا
دنبال الکل گشتن توی تهران مرگزدهی اوایل کرونا. اصلاً برای همین اخلاقهایش «عهد»
دوستی با آرش «به طرز عجیبی» پس از مرگ نیز نگسست! شطحیات عرض نمیکنم. لابد باور
نمیکنید ولی شاهدانی زنده و حاضر بر این کیفیت عجیب دوستیِ با آرش گواهند:
چندباری شده در جلسهای کاری یا دیداری اتفاقی، همین که اسم آرش آمده ناگهان دو
غریبهی چند دقیقه پیش حس میکنند هم را جای دیگری و وقت دیگری میشناختهاند: اولش
نم اشک یا بغض گذرایی، بعد مرور خاطرات آرش و قهقهههایی که انگار جزو عهد ما با
وجود عزیزش است، بعد چند دریغ و افسوس، و بعد: آنک دوستی!
بله،
آرش تنها دوستی بوده که پس از مرگ نیز سبب آشناییها و دوستیها شده ـــحداقل
خودم را میگویم. هنوز هم هربار حرفش میشود ناخودآگاه جملهای تکراری بینمان رد
و بدل میشود: «ای بابا این چه کاری بود کرد آرش» و منظورمان از «چه کاری» همان
«مردن» است. شاید چون عادت کردهبودهایم سالها که کارها را فوقش آخرش آرش یکجوری
درست و راست میکند و از پس همه چیز برمیآید. انگار نه انگار مرگ تمام ابهتش به
این است که غافل میگیرد. عزرائیل را دیگر قبول کنیم «مثل عزرائیل» سر میرسد. ولی
در «زنده و رها» بودن آرش و دوستیاش لابد شعبدهای در کار بوده که ناخودآگاه هم
زبانمان نمیچرخد بگوییم از پس فرشتهی مرگ برنیامد. یکجوری هم با یک لحنی میگوییم
«این چه کاری بود کرد» انگار مردنش هم یکی از آن شوخیهایش باشد، که حالا یکهوا
زیادهروی کرده فوقش. ولی کمکم میرسد روزی که باور کنیم آرش رفته است.
آرش
جان! از وقتی تو رفتهای بارها در خیابان یادت کردهام و آرزو کردهام جای من از
پشت ویزور این خیابانها و چشماندازهای نو را میدیدی. دیدنِ تو فرق داشت. هیچوقت
برای رفتنِ تو موقع مناسب یا منصفانهای نبود، ولی والاغیرتاً تازه خیابانهای شهر
به غلیان افتاده بود که رفتی. بیست سال پیش در عکسی از تو دوستی را به جا آوردم و
با خودم گفتم اینجا چهکار میکند؟ پارک لاله؟ آرش چرا رفته عکس گرفته؟ این زنان
چه میخواهند؟ کاش بودی و پاییز و زمستان ۱۴۰۱ را با دوربینت میدیدی. دیدنِ تو
فرق داشت. گاهی حس میکنم خستهایم و اینوقتها جای تو خالیتر است.
راستی
حال مهندس هم خوب نیست...
[...]
نیمهشبِ
دوشنبه – ۰۶ مهرماه ۱۴۰۵