۱۳۹۷۱۱۱۹

باید از چاه خودم بیرون بیایم



یادداشت‌های روزانه و روزانه‌نویسی گاهی شبیه معجزه است. ممکن است وقتی که می‌نویسی خیال هم نکنی سی چهل سال بعد، کسی که همین روزها تازه به دنیا آمده، هزارن کیلومتر دورتر از پاریس، با تجربه‌هایی که هیچ شبیه تو نیست، یادداشت‌هایت را بخواند و حس کند بهتر از هر رمانی دارد تصویری زنده از زمانه‌ای به دست می‌دهد که گذشته و نتوانسته در آن نفس بکشد. این روزها کاهلی کردم مسکوب را از روی میزم بردارم و چون همین‌جا دم دست بود هی ورق زدم و دیدم چه قدر دلم برای یادداشت‌های روزانه خواندن و نوشتن تنگ شده. اعتراف کنم یک‌سالی بود چیز دندان‌گیری ننوشته بودم. چند شبی‌ست دوباره می‌نویسم. مغاک است. گرداب است. خیره که بشوی تو را به خودش می‌کشد. دلت نمی‌آید جای دیگری یا چیز دیگری بنویسی. شاید چند روزی حوصله کنم وقت‌های بیکاری این عشق به یادداشت‌نویسی را دوره کنم.
این یادداشت مسکوب که در زیر می‌خوانید هفت هشت سال بعد از بهمن ۵۷ نوشته شده. امیدواری‌هاش را می‌توانید قبل‌تر در تاریخ همان بهمن و اسفند ۵۷ بخوانید.

گمان می‌کنم گرفتار دپرشن خفیف اما سمجی شده‌ام که چندین ماه است مثل وزنه‌ای مرا در مرداب خودم فرو می‌کشد؛ آرام و پیوسته؛ گاه حس می‌کنم که دیگر آن آدم همیشگی نیستم، تبدیل شده‌ام به تفاله‌ی خودم، شبیه اناری که آبش را مکیده باشند، خشکیده و پلاسیده‌ام. دیشب بی‌جهت از کوره در رفتم و با گوشی تلفن که حرف می‌زدم، محکم زدم به پشت غزاله، گیتا عصبانی شد و با من دعوا کرد. من هم آناً متوجه کثافت‌کاریِ خودم شدم و از غزاله عذر خواستم و نوازشش کردم. او هم زود گریه‌اش را بند آورد و گفت مهم نیست و برای همه پیش می‌آید و... بعداً گیتا با من مفصل صحبت کرد، کمتروقتی آنقدر دوستانه و عاقلانه حرف زده بود. بیشتر در این باره بود که خودت نمی‌فهمی، خودت را ول کرده‌ای داری از دست می‌روی، کج‌خلق و خسته و بیزار از همه‌چیزی مثل بچه‌ها شده‌ای. «لوموند» می‌خوانی و از غصه و عصبانیت گریه‌ات می‌گیرد. انگار نه انگار تو همانی که آن زندگی‌ها را کرده‌ای و آن تجربه‌ها را پشت سر گذاشته‌ای، انگار تازه به دنیا آمده‌ای، دنیا را نمی‌شناسی، چرا آنقدر زخم‌پذیر شده‌ای، روحت مجروح است و...
راست می‌گفت. تا دیروقت دوستانه سرزنشم کرد. بدبختیِ ما در ایران، به‌طرز مرگباری دارد مرا ویران می‌کند. مثل گردباد و طوفان، نه، درست نیست، مثل خوره نرم و آهسته دارد روح مرا می‌جود و تفاله‌اش را تُف می‌کند. باید از سیل حادثه کناره کنم، از چاه خودم بیرون بیایم و افسارم را به دست بگیرم. این کار را می‌کنم.







۱۳۹۷۱۱۰۲

روزها در راه؛ ارادتِ ما به شاهرخ مسکوب


روزها در راه؛ ارادتِ ما به شاهرخ مسکوب


امروز یک‌شنبه ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم. دلم نمی‌خواست بیدار شوم. از بیداری روگردان بودم. انگار دارم در تاریکیِ خود فرو می‌روم. بیداری هشیاری‌ است. نمی‌خواستم بهوش باشم... از چیست؟ این بیحالی و مخصوصاً نداشتن میل یا اراده‌ی هیچ کاری، هیچ چیز؟ گذراست؟ یک شهابِ تاریکی‌ است که به روشنیِ جان می‌زند و آن را می‌بُرد و می‌رود تا زخم التیام یابد یا نه، پیری‌ است؟ از زمان است که با دستبرد دزدانه‌ی شبانه‌روزی ــ‌مثل موریانه‌ای که تخمش را در تاریکیِ سوراخی مي‌ریزد‌ــ بذرش را در گوشه‌ای از گودال ذهن پاشیده و حالا کرمِ مرگ دارد بیداریِ روح را می‌جود و می‌ساید و خاک می‌کند و تفاله‌اش تلنبار می‌شود تا مرا زیر انبوه خاکستر از نفس بیندازد؟

۱
هر بار خانه عوض می‌کنم چیدن کتابخانه مکافاتی‌ست نگفتنی، فقط چهل پنجاه کتاب هست که وقتِ بستن اسباب دو کارتن بیشتر نمی‌شود و وقتِ بازکردن و چیدن هم درسته و بی‌کم‌و‌کاست می‌روند در کتابخانه‌ی درشیشه‌ای که کنار میز کارم جاش می‌دهم جوری که نشسته روی صندلی دستم بهشان برسد. معدودی از اینها دونسخه‌ای هستند، و یکی از نسخه‌ها مخصوص یادداشت‌ها و خط‌زدن‌های شخصی‌ست، یعنی نسخه‌ای‌ست که زیاد ورق خورده و چیزهایی کنارش نوشته‌ام، که لابد خاطرات بیشتری از روزهای گذشته‌ی عمر با خود دارند. روزها در راه از عزیزترین کتاب‌های دونسخه‌ایِ این کتابخانه‌ی کوچک است. کتابی که پیدا نمی‌شد به این سادگی و سالها آنکه داشت فخرها می‌فروخت به ما تشنه‌لبان. شش هفت سال پیش نامنتظر در کتابفروشیِ پرتی پیداش کردم.

۲
این خاصیت آدم‌های اصلیِ هر نسل است که خیره‌شدن در آنها رفعِ فراموشی می‌کند و دریافتنِ منطق کار و منطق رفتار و گفتارشان به شناخت دوره‌ای کمک می‌کند. شاهرخ مسکوب هم از این‌هاست و چندوجه دارد که هر بَرَش به کار کسی می‌آید و یکسره نمی‌شود رد و قبولش کرد. مثل گلستان، مثل خانلری، مثل الهی، مثل هدایت و مثل نیما. در وجوه مختلف زیستن همین‌ها که اسمشان آمد سبب می‌شود که مثلاً خودشان هم آب‌شان به یک‌جوی نرود. مجلسی را حسن کامشاد روایت می‌کند که ابراهیم‌خان گلستان در حضور مسکوب و یکی دو نفر دیگر یکه‌تازی می‌کند و طعن تلخ می‌زند به اساطیر ایرانی و فردوسی و رستم و، آخر حرفها هم مثل همیشه که می‌خواهد رجز بخواند، می‌گوید «بالاخره این حرف‌هام هست»، که یعنی بنده گفتم و کسی نگفته. همه‌ی حاضران منتظر بوده‌اند که مسکوب جوش بیاورد و داد بزند، ولی به حالتی کلافه فقط می‌گوید «ابراهیم بابا چه اصراری داری همه بفهمند گاهی وقتها احمقی؟»
در پوستین خلق نیفتیم.

۳
این شاهرخ مسکوبی که چند بر دارد برای بنده بسیار آدم عزیزی‌ست و کارها کرده که از اهل حرف برنیامده.
اول که اول‌بار این شاهرخ مسکوب بود که زد زیر این ملاعبه که اهل آکادمی با فردوسی و با شاهنامه می‌کردند، و خب خیلی‌هاشان هم یکهو تشتک‌شان پرید که «این کیست چنین چیزها نوشته و چه حرفها!» و رد این حسادت را تا سال‌ها بعدِ مقدمه بر رستم و اسفندیار و حتی بعدِ سوگ سیاوش هم می‌توانید ببینید در مصاحبه‌ها و خرده‌گیری اهل اسطوره و اهل شاهنامه و اهل آکادمی. چرا؟ چون شاهرخ مسکوب شاهنامه را «خوانده» بود، بقیه به دقت و صحت و نسخ و اقدم و اصلح و اتیمولوژی و ترتیب و انشقاق و نسخه‌ی مادر و اینها ور رفته بودند.
   باز در پوستین خلق افتادیم.
   دوم اینکه شاهرخ خان مسکوب جستارنویس قهّاری‌ست و هیچ جای حرف ندارد که هم فضل تقدم دارد از این جهت و هم سَر است آنچه نوشته تا به همین امروز. از اغراق فرار می‌کنم ولی گاهی مجبور می‌شود آدم. جستارهایی را که در سوگ و عشق یاران نوشته اگر بخوانید به دستی که دارد در نوشتن جستار پی خواهید برد. این هم نیست که نداند چه می‌نویسد و چطور باید بنویسد و غریزی راه ببرد به اینجور نوشتن.
   سوم اینکه مرگ‌نویس درجه‌یکی‌ست. پیش از او هم در ایران مدرن من کسی نمی‌شناسم اینقدر به مرگ فکر کرده باشد و فکرهاش را نوشته باشد و مواجهه‌هایش با مرگ رفقا و مرگ مادر و روبروشدن‌هایش با جای خالیِ رفتگانِ زندگی‌اش را در قالب جستار و یادداشت‌های روزانه نوشته باشد و نترسیده باشد. می‌دانید که، آدمی‌ست، سنگ که نیست، سایه‌ی عزرائیل که از پشت سرش رد شود لرزش می‌گیرد چه رسد به اینکه چهره به چهره شود با مرگ. و ما بیشترش انکار می‌کنیم یا می‌زنیم به گریه یا می‌نشینیم به باده‌نوشی تا تَف جگر بنشانیم. مسکوب در اندوهِ سفر دوستانش به دیار سایه‌ها وا نمی‌دهد و چشم به چشم مرگ می‌دوزد، حدیث مرگ می‌کند. شاید هیچ کاری این‌چنین مرگ را خلع سلاح نکند. اگر دل بدهم به نوشتن این یک فقره خودش مفصل می‌شود. همین را مکرر بگویم که مسکوب اول و تنها کسی بود و هست که در ایران امروز به مرگ خیره شده و از مرگ نوشته و بقیه فوقش نالیده‌اند، بلد نیستیم از مرگ بنویسیم، چه در خطابه‌های مرگ چه در مراثی و چه در جستارهای مرگی. مرگ می‌خواهید بروید مسکوب بخوانید.
   چهارمش نزد اهل بخیه روشن است و بازمی‌گردد به آنچه به اسم مستعار نوشته و یک روزی در این پوستین باید افتاد که حالا نه روز تأویل است.
   ولی جز اینها کاری می‌کند که پروژه‌ی عمریِ شاهرخ مسکوب بود: یادداشت‌های روزانه.

۳
مسکوب اول بار بین سال‌های ۴۲ تا ۴۶ چهارسال یادداشت‌هایی نوشته که حالا در کتاب در حال و هوای جوانی در دسترس است. یادداشت‌ها تماشای سال‌های جوانی‌ست که گذران است، خاطره‌ی پنهانِ کارهای سیاسی، و بیشتر عشق‌ورزیدن‌ها و قضایای خانوادگی؛ که همان اولِ کار خودش می‌گوید «می‌خواهم ساده و راحت بنویسم» یعنی نه مثل کتاب‌هاش، اینجا نثر را چکش‌کاری نمی‌کند و به ضربِ فکر و جهشِ قلم می‌نویسد، بی سبک اندیشیدن و بی ترس نوشتن. یکی دو سه مجلس جذاب در کتاب هست که تاریخی و ماندگار می‌ماند از جمله داستان سفر اصفهان و مصاحبت و مجادله با بهمن محصص یا بازگوی نظریات مشعشع هوشنگ ابتهاج، و چهره‌هایی می‌بینیم از خجی و امیر، که حدیث مردنش در مرگ‌نویسی‌ها آمده. خودش می‌گوید از ترس تجسس جواسیس و مکافات‌ها و افتادن سروکار با ساواک و مرد چشم‌شیشه‌ای نوشتن را رها کرده، که کاش نمی‌کرد. حدیث تفرج در اطراف تهران و فکرهاش به عشق‌های بی‌سرانجام صراحت و تازگی کم ندارد.
   دور دوم یادداشت‌ها چندماهی قبل بهمن۵۷ شروع می‌شود و کشیده می‌شود به روزهای غریب آن زمستان و بعد غربت، پاریس، نومیدیِ بازگشت، غزاله که سوال زیاد می‌پرسد، زندگیِ مشترکی که به «اندوهِ سردِ ملالِ آدمی» دچار می‌شود، کار، نوشتن، بنیاد، سفرها، نامه‌ها، کتاب‌های بی‌سرانجام، مسافرانی که از ایران می‌آیند و حدیث غم می‌کنند، فکر ایران و ...
   یادداشت‌های روزانه که سیاسی نباشد و به قصدی نوشته نشده باشد کم داریم و هرچه هست غنیمت است و باید دید و خواند. یادداشت‌های پادشاهان و اهل سیاست جور دیگری مهم است و به کار دیگری می‌آید (در این پوستین اساساً نشاید رفت) اما یادداشت‌های مسکوب شاید نخستین سند از انسانِ ایرانیِ قرن بیستم است که افتاده در تلاطم حوادثی که مدام و بی‌رحم تمام کنج‌و‌کنارهای زندگی‌اش را زیر و رو می‌کند، و در این دگرگونی‌ها صادق‌ترین شاهد همین یادداشت‌های روزانه‌ی کسی‌ست که صراحت دارد و خُردترین چیزها را می‌تواند جوری «ساده و راحت» بنویسد که تا سال‌ها و سال‌ها هرکسی شاید لحظه‌ای خودش را در این آینه ببیند که چطور گرفتار عشقی محتوم است، از روزگار و ناپایداری زندگی‌اش در عذاب است، کار فکری‌اش با امورات روزمره نمی‌خواند یا نگران مرگ است و از این چیزها. جز این وجه (که خودش کمیاب است) این یادداشت‌ها سندی از گذران روزگار است بر صفحه‌ی ذهن آدمی دردآشنا و نگرانِ ایران و زبان فارسی، که الحمدالله و المنه فراماسون و یهودی و مخفی و حقوق‌بگیر هم نیست و به وطنش و فرهنگش و زبانش و مردمش نگاهی صریح و بی‌پرده دارد.  اهمیت «روزانه»‌بودن یادداشت‌ها هم در این است که قصد و منظوری از ابتدا ندارد برای جور دیگری نمایاندن، این نیست که در آخر عمر نشسته باشد و منظری برگزیده باشد و بعد بیاید از حافظه‌ی دغل‌کار بهره ببرد تا سنگ قبری آبرومند برای خودش ترتیب بدهد.

۴
در بعضی صفحات کتاب سه نقطه (...) می‌بینیم و گاهی ده نقطه (..........)، که اولی یعنی بخشی از یادداشت یک‌روز محو شده و دومی یعنی تمام یادداشت آن روز حذف شده. این تصمیم خود شاهرخ مسکوب است تا سبب آزار دوستان یا نزدیکانش نشود و عجیب اینکه تمام اشارات به سیاست و سیاست‌بازان در ایران را حذف کرده! یعنی جز تک و توکی هیچ وقت نمی‌دانیم آن سه نقطه‌هایی که گاهی نظامی و گاهی سیاسی و گاهی روحانیت حاکم و گاهی سیاست‌باز دغلکار است کیست و چقدر حرف مستند و درست است. خودش در آخرین صفحات یادداشت‌ها در سال ۱۹۹۷ و دو روز پیس از تنفیذ حکم ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی (مرداد ۱۳۷۶) می‌نویسد: «این روزها همه‌ی وقت آزادم به تنظیم یادداشت‌ها (همین یادداشت‌ها) و آماده‌کردنشان برای چاپ می‌گذرد. پاییز آینده کتابچه به دست در تهران: یک پراکنده‌نویس در جستجوی ناشر. نزدیک به چهل درصد چاپ‌کردنی نیست؛ به علت‌های گوناگون، بسیاری از اسم‌ها را باید تغییر داد و گرفتاری‌های دیگر. عجب وقتی می‌گیرد». کاش حالا که شاهرخ مسکوب نیست آن‌بخشِ حذف‌شده‌ها را که به خانواده و دوستان دخلی ندارد و مصلحت‌های سیاسی سبب تقیه بوده منتشر شود. شاید هم روزی و روزگاری کامشاد دل بدهد به حفظ و انتشار پساعمریِ این اشارات و یادداشت‌ها.

۵
این که پیدا شدن این نسخه‌ی اسکن‌شده کار کیست بنده بی‌خبرم. ولی می‌دانم به چاپ داخل نخواهد رسید و چه باک. پس فایل را به عینه از دوستی گرفتم و هم به خواهش او گفتم چیزکی در همین حدود بنویسم و ادای دینی بکنم به کتابی که مونس روزهای سختم بوده است. در روزهایی که فشار زندگی و چرخ‌‌دنده‌های جهان جدید فشار می‌آورد نسخه‌ی پرخط‌و‌علامت این کتاب توی کیفم بود تا در کافه‌ای پرت یا بالکنی سرد بخوانم و عذاب عمری که به هدر می‌رود التیام بیابد. حدّت ذهن مسکوب در دریافتن مسائل و پذیرفتن تلخی‌ها و مزخرف نگفتن خاطره‌ی من از این کتاب شد. بخوانید که این محترم‌ترین مزار مکتوبِ کسی‌ست که می‌گفت «هرچه پیشتر می‌روم، تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم به روز واقعه باید خودم، جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مرده‌ای که جنازه‌ی خودش را به دوش بکشد چه منظره‌ی عجیبی دارد، غریب، بیگانه.»

اول بهمن ۱۳۹۷

روزها در راه
شاهرخ مسکوب
انتشارات خاوران، چاپ اول، پاریس، زمستان ۱۳۷۹
(تیراژ ۵۰۰نسخه، حروف‌چینی و چاپ و صحافی: خاوران)

 جلد اول (از اینجا بردارید)
جلد دوم (از اینجا بردارید)



۱۳۹۷۱۰۲۷

کوتاه در باب نومیدی و نوستالژی

آنچه می‌خوانید بخشی از نامه‌هایی‌ست که بین من و دوستی رد و بدل می‌شد، بیشتر در باب نوستالژی و حافظه، «بهانه‌»اش هم «در ردو تمنای نوستالژی» محسن نامجو و حرف‌های قدیم‌مان، که ناقص ماند و شاید پیش نرود. همین تکه را به پیشنهاد دوست بزرگوار برداشتم و حالا می‌خوانید، بریده‌ای از بخش میانیِ نامه‌ی دوم که در دفاع از نوستالژی بود و ختم می‌شود به «نومیدی و نوستالژیِ احیاگر». همه در پاییز ۱۳۹۷، از تهران به وقت سحر و به مونترال به وقت شبان سردِ و تنهایی.
م روانبد


کوتاه در باب نومیدی و نوستالژی

من در نوستالژی مفّری نمی‌بینم و رستگاری نمی‌بینم و فقط درد هست. نومیدی پذیرفتن انقطاع است. و شک ندارم هر کوششی اگر نومید نباشی به تشبث می‌انجامد. باید سراسر نومید بود و مصرّانه با تقوایی از جنس نیما جهد کرد و جنگید بی هیچ چشم‌داشتی از آینده، یا آنچه به دست خواهد آمد یا از دست خواهد رفت ــ‌نومیدی شرط لازم است.
نومیدی نباشد نوستالژی تخدیر می‌کند. نوستالژی در تمام اشکالش تمنّای وصل است، و نوحه‌ی جمعی‌ست بر «معنا»یی که از دست رفته است. نوستالژی تا جمعی نباشد حسرتی نمی‌سازد. تمنای بازگشت به «جا»یی نیست یا «آنگاه»ی که حالا نیست، دریغای جمعی‌ست بر هرآنچه از دست رفته است. شاید نوستالژی همین ناممکنِ گذر از برناگذشتنی باشد. وقتی فکرِ به آینده ممکن نیست، وقتی آینده‌ای نداریم، یا آینده تیره و تار است، وقتی تصویری از پیشِ رو نداریم و نیرویی برتر انگار مدام ما را به نقاطی در دوردست‌های گذشته پرتاب می‌کند، وقتی امیدی به بهبودیِ زخم نداریم شاید نوستالژی لیسیدن زخم باشد به طمعِ طعمِ پوستِ گذشته. فکر به گذشته آرامش می‌دهد چون فراموشی عطیه‌ای وانهاده شده به نوع بشر است. فراموشی گذشته را معنادار می‌کند. و این معناداریِ گذشته امروز را و آینده را تحمل‌پذیر می‌کند اما جز همین تحمل کاری از این نوستالژی بر نمی‌آید.
اینجاست که مي‌گویم باید نومید بود. تا سر حدّات ممکن نومید بود. نخستین کسی که نوستالژی را کشف کرد و نام نهاد، درمانش را زالو انداختن و تدخین تریاک و تنفس هوای کوه‌های آلپ دانسته بود؛
اما من شک ندارم درمانش نومیدیِ بی‌حدّ است: یقین به اینکه معنای گذشته گذشته است و معنای جدید اگر بدست بیاید از دل همین هیولای بی‌شکل است؛ یقینِ قلبی به اینکه یافتن پدران فکری یا عملی در گذشته‌های دور و نزدیک برای تشبه به غیر زیباست اما زیستن قلندرانه در همین روزهای پر رنج و عذاب طریقتی تازه است.

حالا عرض کنم که طنین این صداها را کجاها شنیده‌ام. یکی در طریقت سامورایی، هم از ابتداش که باید یقین کنیم جسم ما از هیچ جان یافته است و کار ما نگریستن به همین هیچ است، و شکل دادنِ همین هیچ ([...]تمثیل «کوزه‌ی سفالین» هایدگری[...]؟ تلاش برای شکل دادن خلأ؟ ماده چیست جز حجابی برای نمایاندن خلأ؟[...])، تا آنجا که مي‌گوید رهرو باید بداند طریقت سامورایی آنچنان که در گذشته بوده است از بین رفته است و حال هیچ نمانده جز تمنّایی برای زیستن بر طریقت سامورایی. اینها را از حافظه نوشتم. اعتمادی نیست.
دیگری در نومیدیِ هدایت که تومنی دو زار فرق دارد با این چس‌ناله‌ای مابعدی. مأیوس‌ترین حالتش در نامه‌های به نورائی از امیدوارترین کنشگران حزبی و فکری و ادبیاتیِ این سرزمین پویاتر است؛ ولی یادمان نرود که این نیروی سیاه نومیدی‌ست که چنین به پیش می‌بردش و رنگ همه چیز را می‌برد تا حاقّ کلمات پیش چشمش خرقه بسوزاند. همین پریروز لای مجلات آرشیو خاک‌گرفته‌ی خانه‌ی پدری شماره‌ای از مجله‌ي تکاپو پیدا کردم که دو نفری رفته‌اند با جلالی مصاحبه کرده‌اند که بیا بگو دایی‌ِ بزرگوارت چه آدابی داشت. می‌سپرم عکس بگیرند بفرستند. جالبیِ داستان آنجا بود که دقیقن گفته بود هدایت وقتی بار آخر آمد پاریس فرق داشت با آن هدایتی که در تهران ولع خواندن آخرین کار کامو و سارتر و سلین و جویس را داشت و می‌سپرد برایش کتاب بفرستند. می‌گوید هدایت آمده بود پاریس دوران جوانی‌اش را ببیند و بجوید و دریغا که نه پاریس آن پاریس سی سال پیش بود نه هدایت آن جوان قبلی، می‌رفتیم می‌گشت دنبال کافه‌ای که آنوقت‌ها فلان موسیقی را درآن می‌نواخته‌اند یا فلان کتابفروشی. می‌گوید بعد که از آلمان برگشت حتی پول رفتن و سر زدن به همان پاریسِ دگرگون‌شده را هم نداشت، اولین و آخرین بار من پول ناهار را (که یکجور نرگسی باب طبع صادق‌خان بوده) حساب کردم و دیگر ندیدمش. هدایت آن روزهای آخر نوستالژی‌زده است، بر پاریس و جوانیِ از دست رفته مویه می‌کند، فحش دادنش هم فرق دارد. مفصل می‌شود این مصداق را نوشت.
نمونه‌ی سومش حسرت خوردن درست و دقیق و بجای نیماست آنجا که مي‌گوید یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد، یا من میرزا فتحعلی دربندیِ شهیدم. [...] نومید است و می‌نالد که فلانی نویسنده است بهمانی نویسنده است من را آدم حساب نمی‌کنند و این نومیدی می‌رسد آنجا که می‌گوید خوانندگان من صد سال بعد خواهند آمد. که این خودش مایه از رمانتیک‌های آنطرفی گرفته و تازه نیست انتظار یک‌قرنی.
نوستالژی یک برش هم می‌خورد به مسیانیسم و تا ابد «در آستانه‌ی زهدان» نشستگی؛ این تمنّای روز آخری که خواهد آمد پرشورترین قوّه‌ی احیاگرِ آن نوستالژیِ تخدیرگر است، می‌تواند آدمی یا نسلی یا تمدنی را میانِ دو موهوم تا ابد سرگردان بدارد: یک گذشته‌ای که در آن تمامی حقیقت و خوشی متجلی بود [...] و یکی آینده‌ای که «مقدر» است بیاید و باز بالقوگیِ هستی را محقق خواهد کرد. این تخدیر می‌تواند قرن‌ها و قرن‌ها تمدنی را منتظر نگه دارد. [...] پرشورترین کوشندگان تاریخ معاصر انتظار تحولی در چشم‌انداز نزدیک نداشته‌اند و و در خیالشان به پساعمر نگاه می‌کرده‌اند.
اینجاست که دوست دارم از نومیدی و نوستالژیِ احیاگر حرف بزنم و برای همین همان شب نوشتم که «ما به آخر تاریخ رسیدیم. از اینجا به بعد تاریخ نیست،‌ نشخوارِ تاریخ است. این نوستالژی نیست. نوستالژی مقداری امیدِ بطئی دارد. اینجا آستانه‌ی نومیدی‌ست و هرکس که نتواند دست از امید بشوید نمی‌تواند از این آستان بگذرد، همانجا می‌ماند و با امیدی مذبوحانه به انتظارِ آن که نخواهد آمد می‌پاید و برای دفع نومیدی به همین ابتذال مزخرف مشغول خواهد بود.»


[آمدم قلندری کنم شب قبل از سفر بقیه را بنویسم نشد. جنوب ابری بود و بارانی. باران و رعد و برق و طوفان و باد و نسیم و باز باران و نَم‌ریز؛ عصرگاه روز آخر از کوه تا کوه پیدا بود، باد خنکی می‌وزید، نخل‌های شسته در بادِ خنکِ بعد از باران می‌رقصیدند، زدیم به جاده، قبلِ سیراف در کمربندی نبودی ببینی نخل‌های بلند و خانه‌های کوتاهِ شهرِ شسته‌ی ساحلی در پس‌زمینه‌ی دریای آبیِ پاک و آسمانِ ابری چطور شده بود کأنه دکوپاژ هوشمندانه‌ای برای قصه‌های سندباد یا داستان‌های ملّاحانِ سیرافی در عهد عتیق. برگشتم و خوابیدم و حالا با قهوه و شکلات و چایی سرحال شده‌ام.]

۱۳۹۷۱۰۰۷

مگر خدا خود جوابگوی این فاجعه باشد


آنچه می‌خوانید بخشِ پنجم است از پیشگفتارِ درخورِ مرحوم قاسم هاشمی‌نژاد بر گزارشِ فارسی‌اش از «کتابِ ایوب؛ منظومه‌ی آلام ایّوب و محنتهای او از عهد عتیق»  [با مقایسه‌ی تطبیقیِ پنج‌متنِ کهن فارسی] که می‌آغازد با تطّورِ «شرح حال ایّوب» از سنّتِ یهودی تا ایرانیانِ اسلام‌آورده، و ختم می‌کند پیشگفتار را به همین بندِ پنجم که پرسشی‌ست از رابطه‌ی انسانِ ایرانیِ همین سال‌های آخرِ دهه‌ی هشتاد شمسی با آنچه در داستانِ ایوب می‌خواند؛ و بعدش هم توضیحی می‌آورد در باب خرت‌و‌پرت‌هایی مثلِ شیوه‌ی ترجمه و سبکِ کتاب. اما، در واقع، پیشگفتار تمام می‌شود با همین خطابِ قاسم هاشمی‌نژاد، خطابی تاریخی در مواجهه با فاجعه، فاجعه‌ای که آن را چندان عظیم می‌یابد: «مگر خدا خود جوابگوی آن باشد». فکر می‌کنم توضیحی لازم نیست برای تصویرها و طپشِ لحن و خطاب و عتابِ متن که از فارسی بهره‌ای اصیل و از صناعات بلاغی حظّی وافر بُرده ــ‌و می‌چِشانَد. شاعر باید شاهدِ زمانه‌ی خودش و تنش و وطن و عشقهایش و دلش باشد، و به اعتبارِ فقط همین «بخش پنجمِ پیشگفتار: مگر خدا خود جوابگوی این فاجعه باشد» می‌شود قاسم هاشمی‌نژاد را شاعر دانست، و این کتاب را بهترین حاصلِ عمرِ رفته‌ی کسی دانست که کاش تمامِ عمر «کتاب می‌پرداخت» و جز ایّوب باقیِ شخصیت‌های «تاریخِ تحولِ درامِ الهی» را هم «صاحبِ کتاب» می‌کرد.
سحرگاه هفتم دی‌ماهِ نود‌و‌هفت
گلستانِ دوم
مانا روانبد



در تجربه‌ی بیست‌وپنج‌ ساله‌ی اخیر، کتاب ایّوب، و مقوله‌ی خیر و شرّی که با آن مطرح‌ست، برای خواننده‌ی ایرانی چه مفهومی و چه جایی دارد؟ تراکمِ اتفاقاتِ گونه‌گون و شگرفِ این دوره، تلاطُمی که هستیِ همگان را یکباره درنوردید، انسانِ ایرانی را چون دوره‌ی ایّوب مستقیماً و بی‌واسطه متأثر از حوادثی می‌کند که پیشِ از این درباره‌ی آنها چیزهایی خوانده یا شنیده بود...
خواننده‌ی ایرانی با آنچه در این دوره دید و آنچه از سر گذرانده، چه بسا، درکِ بهتری نسبت به سرنوشتِ ایّوب پیدا کرده است، چرا که اکنون با او هم‌سنِخی و هم‌سُخنیِ بیشتری احساس می‌کند. همدردیِ او برای ایّوب فقط به‌خاطرِ هم‌گوهریِ انسانی و تحمّلی که این موجودِ زجردیده در برابر مصائب نشان می‌دهد، و صبوری‌ای که در برابر آلام و محنتهای حیات پیش می‌گیرد، نیست. چیزی از این داستانِ پُرآبِ چشم، چیزی از این‌همه که بر سر ایّوب آمده است، خواننده‌ی ایرانی نیز احساس کرده و به تجربه‌ای مستقیم دریافته: از کُشت‌و‌کُشتار گرفته تا دردِ غُربت و فراق، از فروپاشیِ آشیانها گرفته تا مرگِ عزیزان، از خاموشیِ چراغِ کاشانه گرفته تا پراکندگیِ خویشان، از فقر و تهیدستیِ عاجل گرفته تا کشیدنِ بارِ سنگینِ تفکیر و طردِ نزدیکان؛ و سرآخر: جنگ. جنگی که سرگُلِ جوانانِ وطن را برچین کرد؛ زمانی که زمین از شیرانِ چَشته‌خورده موج می‌زد.
اکنون که به پشتِ سر می‌نگریم چنین می‌نماید که سیل‌بندی از سرِ راهِ یک سیبلابِ مهیب و بنیان‌کَن برداشته شده است. در چنین پس‌زمینه‌ای هول‌انگیز، اضطراب قاتقِ نانِ روزانه شده است. عجب آنکه سوانحِ فردی نیز بُعدی غول‌آسا یافته، نه مرگ‌و‌میرها دیگر جنبه‌ی عادی دارند و نه بیماریها و نه وقایعی که زندگیها را دستخوشِ تکانه‌های شدیدِ خود می‌کنند. همه‌چیز، در تناسب و تأسی با چنین پس‌زمینه‌ای، اندازه‌ی غول‌آسا یافته است. طبیعت کارگردانِ ماهری‌ست. در صحنه‌ی نمایشگونِ زندگی همه چیز به‌هم جفت‌و‌جور می‌شود. اگر هنوز حساسیت‌های خود را از دست نداده باشیم، اگر هنوز معیارهای قدیمِ دل در ما زنده باشد، وقتی که به این نمایشِ بُهت‌انگیز نگاه می‌کنیم، ابعادِ فاجعه را چندان عظیم می‌یابیم که مگر خدا خود جوابگوی آن باشد.
انسانِ امروزی با آزمونِ ایّوب  یک بارِ دیگر دادخواهیِ خود را نزد خدا می‌برد و از او هم شکایت می‌کند. چرا خداوند خوبان و نازنینان را در زحمت می‌اندازد؟ آیا خداوند به سرنوشتِ انسانها و آنچه بر سرشان می‌آید علاقه‌مند نیست؟ آیا دوست می‌دارد که بلا را به سراغِ دوستانش بفرستد؟ آیا حکمتِ بالغه‌ی دیگری در میان است که ما، بشر خاکیِ نادان، از آن بی‌خبریم؟
زمانی در بحبوحه‌ی هجوم خونبارِ مغول، عالمِ علمی که برانداختنِ خانمانها و بی‌حرمتیها را نظاره می‌کرد، در جوابِ عالِمی دیگر، که می‌پرسید: «مولانا! این چه حالت است؟»، گفت: «خاموش! باد، بی‌نیازیِ خداوند است که می‌وزد». به‌نظر نمی‌آید که دیگر بتوان با چنین توصیفی جویندگان، پاسخ را دعوت به خاموشی کرد و مدعی شد که سامانِ سخن‌گفتن نیست.»

۱۳۹۷۰۹۲۳

بخشو و غم‌سرشتیِ جان جنوبی


غم عالم به جانم جا گرفته چو سیلابی که بر دریا گرفته.

اگر می‌خواهید بدانید چیست این طبیعتِ مبهم و چندوجهیِ جنوب و غمِ مردمانش که با جانشان سرشته و به آنان کیفیتی خیامی بخشیده، این دوازده دقیقه را گوش کنید که مجلسی‌ست از پیرمردان سینه‌سوخته‌ی بوشهری، بخشو چند دهان شروه می‌خواند از شعرهای فایز دشتی و مفتون بردخونی، یاد یکی دو دوستِ ازدست‌رفته‌شان می‌کنند و بیامرزی می‌فرستند، قلیانی می‌کشند اما فقط در فواصلی که بخشو سکوت می‌کند، خاطره تعریف می‌کنند، رندی می‌کنند در تعارفات معمول، و یقین بدانید آن خنده‌هایی که قهقاه می‌زنند حتی وقت خواندن بخشو چیزی‌ست در مایه‌های گذران دیدن دنیا و مافیها و غمهاش.

هرکسی که جنوبی باشد و فکر کند کمیت دنیا یک‌جاییش لنگ می‌زند و دلش برای چیزی تنگ شود که نمی‌داند چیست و ببیند آفتاب زندگی‌بخش اینجا هم زندگی می‌بخشد هم می‌کشد، و نفسش با شرجی تنگ شود و سال‌های سال فرق شرجی‌های فصول مختلف را بداند، حتمن دو حنجره برایش معنای دیگری می‌گیرد: یکی استاد دادبه و یکی بخشو.

شبی که رفتم خالو عادل را ببینم ساعت از یازده گذشته بود و می‌دانستم قلیان دومش را دارد چاق می‌کند، حرفهای معمول که تمام شد گفت یک بخشو پیدا کردم بیا گوش کن. و گذاشت. و پوست سرم جمع شد. در این آواز و فضای جمع پیرمردها اکسیری بود که سال‌ها دنبالش می‌گشتم. با خودم آوردم و روزها و روزها گوش می‌دادم تا غروب که هوسش آمده بود و دست دست می‌کردم کارم تمام شود چایی بریزم و بخشو را با هدفن گوش بدهم. دوستی خبر داد آصفه خانم درگذشته. بی هیچ توضیحی. می‌دانستم اینقدر نزدیک هست که خبرش موثق باشد.

حالا نشسته‌ام به یاد آصفه خانم گوش می‌دهم. 
مرگ اینطور چیزی‌ست.




۱۳۹۷۰۹۲۱

کرانه‌ی شب


کرانه‌ی شب می‌دانید کجاست؟

جایی که نور از تاریکی جدا می‌شود و روز از شب جدا می‌شود و خط فارقِ غروب است که چون حلقه‌ای گرد زمین می‌گردد با چرخش خورشید. نور که کم می‌شود، مثل صدای زلزله که از دور می‌آید و شبیه همهمه است، می‌بینم که شب با سرعتی خارق‌العاده زمین را در می‌نوردد، و غروب می‌آید، و نیمی از جهان ما همیشه زیر نقاب می‌آرامد.

تفریح روزهایی که نمی‌توانستم کاری کنم این بود که غروب‌ها می‌رفتم پشت بام ساختمان ــ‌که از قضا روی تپه‌ای بود‌ــ و تماشای هواپیماهایی که می‌کردم که از مهرآباد بلند می‌شدند، خیزشی نرم سوی غروب، و بعد اوج می‌گرفتند؛ من منتظر آن یکی دو دقیقه می‌شدم که هواپیماها گردن می‌کشیدند بلند شوند و از تاریکیِ دشت تهران می‌رسیدند به سرخیِ افق غروب و نقطه‌ی سرخی می‌شدند در آسمانِ رو‌‌ـ‌به‌‌ـ‌تاریکی.

حالا از پنجره‌ی اتاقم نشستن هواپیماها را می‌توانم ببینم تا جایی که می‌رسند به کمرِ برجی گنده و تصویر تمام می‌شود، ساعت از ۱۲ که رد می‌شود تفریح من هم تمام است. در نشستن و برخاستن هواپیماها نمی‌دانم چیست که دوستم می‌رفت پارک می‌کرد در جاده‌ی ساحلیِ پشت فرودگاه، و بلند شدن هواپیماها را از بالای سرش نظاره می‌کرد. و تف توی دریا می‌انداخت و برمی‌گشت بر سر خانه‌ی خیلی قدیمیِ مادربزرگی‌اش.




۱۳۹۷۰۹۰۹

اشرافیتِ نبوغ و مرارت ــ حسین معصومی‌همدانی




ششم آذرِ امسال حسین معصومی‌همدانی هفتاد ساله شد.

سلامت نفس، صراحت و طنز نابش، مناعت طبع، دوری‌اش از سیاست، تسلط بر چند زبان، و ـبه قول آقای محقق داماد‌ــ «دانش وسیع و متنوعش که نشان نوعی نبوغ است»، باعث شده تا حسین معصومی‌همدانی چهره‌ی یکه‌ای باشد، «آکادمیسین» به معنای واقعی؛ آنچنان که یوسف اباذری بگوید «در صحبت با من هیچ‌گاه نادانی‌ام را بروز نداد، همواره با طنز سخن گفت و از پیِ صحبت‌هاش به جست‌وجوی چیزی رفتم که نمی‌دانستم یا کم می‌دانستم» و محمدجواد فریدزاده از او چنین یاد کند: «ندانسته‌ایم که طنز یعنی پرده‌برداری از آنچه با زبانی جز آن نمی‌شود بازگفت؛ از این‌روی عبید زاکانی حکیم بوده است، و از این حیث معصومی‌ نیز از حکمای زمان ماست.» 

تاریخ به یاد خواهد آورد که ایشان را از «انجمن حکمت و فلسفه» اخراج کردند، و سببش خباثت و بی‌خردیِ «یک فرد» نبود، تأییدی بود بر عصر زوال فرهنگ در ایران.

با یادکرد و شادباش هفتادمین سال تولد ایشان، که به تمام معنا «عشق کتاب» است،‌ جستار طنازانه و تلخِ «پیشنهاد فروتنانه»‌ی جاناتان سویفت را به ترجمه‌ی بینظیر ایشان بخوانید؛ از احوال خودمان هم دور نیست.





۱۳۹۷۰۸۱۴

حکایت پدید آمدن شهر نو، قلعه‌ی فراموشیِ تهران


توضیح کوتاه اینکه آشناییِ بنده با آقای دکتر محمود زندمقدم از همین کتاب شهر نو بود،‌ کتابی مشتمل بر دو بخشِ «قلعه‌ی زاهدی» (سال ۱۳۴۸)  که پژوهشی‌ست در باب روسپی‌خانه‌ی بزرگ تهران پیش از انقلاب، قلعه‌ی شهر نو، و دیگری «دو دیدار از مجتمع بهزیستی» (سال ۱۳۶۸)، چاپ خانه‌ی هنر و ادبیات گوتنبرگ و کتاب ارزان استکهلم، با تاریخ ۱۳۹۱؛ چاپ کتاب را آقای ناصر زراعتی ممکن کرده‌اند که یادداشت کوتاهی نیز بر کتاب نوشته‌اند.
و از تمام کتاب همین تکه‌ی روایت شکل‌گیریِ محله‌ی مخصوص زنان روسپیِ تهران عجیب یادم ماند. بخوانید با این توضیح که «اسمارت» از اعضای کمیته‌ی آهن است که ریاستش را سیدضیا برعهده دارد، مرکب است هشت عضو ایرانی و سه عضو فرنگی (آیرون ساید، کلنل اسمایس و سر والد اسمارت، که اسمارت در سفارت دبیرِ دپارتمان شرق است.)، با هدفِ خطیرِ به دست گرفتن قدرت.
***
این ماجرا را برای من یکی از بازیگران خود واقعه، یعنی ژنرال حبیب‌الله خان شیبانی، شاگردِ پیشینِ سَن سیر (مدرسه‌ی نظامیِ مشهورِ فرانسه) و به‌طور قطع مردِ شایسته‌ی قشون ایران بازگو کرده است. اسمارت در آن موقع مستشارِ شرقیِ سفارت انگلیس بود. این مرد دانش‌آموخته و ادیب و ظریف شناساییِ کاملی در موردِ ایران داشت. زبان و ادبیاتش را می‌شناخت، با آداب و سنن ایرانی آشنا بود. اگر همه‌ی جنایاتی که ایرانیان به او نسبت می‌دهند واقعیت داشته باشد روحش در اعماق جهنم خواهد سوخت. ولی این مطلب مسلّم است: او عاملِ ارتباطِ رئیسش، نورمن، با سید ضیا بود که به او دستورهای وزارت خارجه‌ی انگلیس را ابلاغ می‌کرد؛ یا بهتر بگویم، اوامرِ لُرد کرزن را ابلاغ می‌کرد. بر اساسِ یکی از این دستورها که به تهران رسید، مبنی بر براندازیِ رضاخان، ظاهراً حبیب‌الله خان مأموریت یافت مراتب را به سید ضیا حالی کند و این مأموریت در حضورِ اسمارت داده شد. حبیب‌الله خان، که بهش اعتماد داشتند، به‌جای انجام این زشت‌کاری، رئیس خود را از توطئه آگاه کرد و رضاخان توانست با پیش‌بینی‌های لازم و تدابیر به‌جا، در ماه ژوئن ۱۹۲۱، حساب سیدضیا را برسد و به دولتش خاتمه دهد.
برای رضاخان پس از خروج سیدضیا یک مطلب ماند و آن طرح برنامه‌ی انتقام بود بدین سان که:
پریچمن و اسمارت دو خانم‌بازِ قهّار بودند. معشوقه‌ی پریچمن زنِ فرانسویِ چاق و قدکوتاهی بود که اتفاقاً شوهرش اهل مدارا بود. اسمارت ازدواج کرده بود و همسر داشت، ولی همسرش را به پاریس فرستاده بود. هردو این‌ها علی‌رغمِ مخاطرات و مشکلاتی که می‌توانست به وجود آورد، تمایل به معاشرت و سرگرم شدن با زنان ایرانی داشتند. بدین منظور، هر دو برای سرگرمی و وقت‌گذرانی، به عشرت‌کده‌ای متعلق به زن سرشناسی می‌رفتند به نام عزیز کاشی، که جز خودِ صاحب‌خانه، گه‌گاه برای‌شان دوستانِ خویش را هم دعوت می‌نمود. القصه شبی که اینان برای سرگرمیِ چندساعته به این عشرت‌کده رفته بودند، توسطِ قزاق‌ها غافلگیر شدند. اسمارت از پنجره‌ی اتاق به خارج پریده ناپدید شد، ولی پریچمن که فرز و تیز نبود، به عنوان فاسق و فاجر، به دست پلیس ایران دستگیر و به قرارگاه منتقل گردید، به مدت چهارساعت ــ‌تا هویت اصلیِ وی فاش و مسجّل شد ‌ــ در توقیف به سر برد.
پریچمن که به سببِ این فاجعه، آماجِ طعن و تمسخر شده بود، ناچار از ترکِ ایران شد. کرزن که از ماجرا دلتنگ و خشمناک بود، نامش را از فهرست دیپلمات‌ها حذف کرد. البته اسمارت هم وضع مشابهی داشت، منتها با شرایط مناسب‌تری تهران را پشت سر گذشت.
طبیعی‌ست که روزنامه‌های وقت از این ماجرا آگاه شدند و خبر را به نحوی که به آنها داده شده بود منتشر کردند؛ به‌ویژه که دستِ سردار سپه در کار بود و می‌خواست به آن آب و تاب داده شود. در کتابِ پدر و پسر،‌ ناگفته‌هایی از زندگی و روزگار پهلوی، که هفتادسال بعد جمع و تنظیم شده، می‌خوانیم:
«از وقایع عجیبی که در این زمان اتفاق افتاد، بازداشت دو دیپلمات ارشد انگلیسی (اسمارت و پریچمن) در خانه‌ی فاحشه‌ی معروفی به نام عزیز کاشی بود. اعضای سفارت انگلیس پس از تنظیم صورت‌مجلس و احراز هویت‌شان آزاد می‌شوند؛ ولی عزیز کاشی و زن بدنام دیگری را که در منزل او بوده دستگیر می‌کنند. خبر رفتنِ دو مرد اجنبی به خانه‌ی زن ایرانی و دستگیریِ زن‌ها روزِ بعد در شهر می‌پیچد و حاج آقاجمال اصفهانی که از علما و وعاظ متنفذ تهران بود شرحی به سردار سپه می‌نویسد که بایستی حد شرعی بر آن‌ها جاری شود. رضاخان در اجرای این امر دستور می‌دهد آن دو زن را در میدانِ توپخانه به سه‌پایه بسته حد بزنند و افسر قزاقی که مأمور اجرای این دستور بوده طوری در چوب زدن به آن دو خشونت به خرج می‌دهد که هردو خون استفراغ می‌کنند. بعد از اجرای حد شرعی، آن‌ها را به خوار تبعید می‌کنند و در ضمن به نظمیه (شهربانی، به ریاست محمدخان درگاهی معروف به «چاقو») دستور می‌دهد که کلیه‌ی فواحش را از تهران خارج کرده و در بیرون دروازه قزوین، در محله‌ای که بعداً به نام شهر نو معروف شد اسکان بدهند.»
در تاریخ بیست و پنج‌ساله‌ی ایران، تألیف حسن مکی، استوار ارتش و معاون شهرداری تهران و وکیل مجلس سابق، به این واقعه اشاره شده و هاوارد کنسول انگلیس را نیز یکی از بازیگران می‌شناسد:
«حد زدن فواحش و تبعید آن‌ها از طرف سردار سپه مدتی در شهر زبانزد خاص و عام بود و سردارسپه هم در اثر این اقدام تا اندازه‌ای بین عوام محبوبیت پیدا کرد... هیچ‌کس نمی‌دانست که این موضوع از یک سرچشمه‌ی سیاسی جریان پیدا کرده است...»
مخبرالسلطنه هم در کتاب خاطرات و خطرات نوشته است:
«از قضایای بی‌سابقه‌ی این دوره حد زدن عزیز کاشی و امیرزاده خانم بود به پافشاریِ حاج آقا‌جمال اصفهانی که شب ۹رجب ۱۳۴۰ (۱۸ حوتِ ۱۳۰۰) درنفر از اجزای سفارت انگلیس در خانه‌ی عزیز بوده‌اند (اسمارت و پریچمن). امیرزاده خانم هم بوده است... عزیز آوازِ خوب دارد و صبیحی مطلوب و از حدخوردن امیرزاده بسیاری متألم شدند.»
***
خب، عرض کنم که آقای زندمقدم در پانویس به نقل از عبدالقادر مراغه‌ای آورده‌اند که آوازِ صبیحی را «آواز درگاهی» نیز گویند و «در آن چنان آواز تحریر به نادر باشد غلیظ و روشن».

حالا اگر اطرافِ داستان این شکل‌گیری بگردیم قصه پیداتر می‌شود. سابقه‌ی شهرنو و معرفیِ آدم‌هایی که در وقایع این اسفند ۱۳۰۰ اسمشان آمد تا عاقبت کارشان چیز پرکششی‌ست.


۱۳۹۷۰۷۲۹

از دفتر نامه‌ها - به زنده‌یاد محسن صبا، زیباترینِ نومیدان

سلام آقای صبا
[حالا راحت می‌شود شما را خطاب گرفت و به اشاره رد نشد. شما هم اینجور راحت‌تر بودید که م. ص. یا حتی محسن و این چیزها بیاید تا اسم و اشاره مستقیم شود.]


امروز، ظهری که خبر رسید شما رفته‌اید و ما را تنها گذاشته‌اید تهران از صبحش ابری بود و من تازه رسیده بودم دفتر انتشارات، کارها خوب پیش رفته بود و می‌دانستم دیگر چندان کاری ندارم تا دمِ غروبی که برای طرح جلد بعضی کتاب‌ها باید برویم دیدنِ بهرام داوری ــ راستی نشد بگویم بهرام چقدر از آن جستارِ شما خوشش آمده بود و همان چند سال پیش که تازه خوانده بود یادم هست گفت: «داستانِ خوب چندسال بود نخوانده بودم» و من جوانی کردم گفتم آقا داستان نبود بیشتر خاطره بود، که خندید گفت شما بگو خاطره من میگم داستان. «این شماره با تأخیر» را شبی آقای نوکنده آمد و برایش آورد. قبلتر بهرام از شب‌های برفی و پیاده‌رفتنش با بیژن گفته بود تا حسش و احترامش به کاظم رضا، که هنوز زنده بود، حتی بهرام گفت می‌خواهد ببیندش و روزهای آخر بیمارستان هم سپرد به من که پرس‌و‌جو کن و شماره و بخشش را پیدا کن بروم ملاقاتش، ولی گفتند به دلیل عفونت بیمارستانی و اینها بهتر است بگویی بهرام نیاید، و نیامد، و کاظم رفت و دریغای بهرام یادم ماند. خلاصه از آن روزهای ابریِ مخصوص بود امروز، و پیاده که می‌آمدم دفتر یادم از روزی ابری آمد که «این شماره با تأخیر» شماره شش را برای دوستی برداشته بودم و توی تاکسی جستار شما را خواندم و قبل تجریش پیاده شدم سر زعفرانیه، و تا دفتر انتشارات پیاده رفتم و سعی کردم با چشم شما سربالایی را ببینم؛ وقتی رسیدم دفتر نشستم توی مبل چرم سیاهِ تک‌نفره پشت به نورگیرِ جلوِ اتاقم و لپ‌تاپ روی پا گذاشتم و چندخطی برای شما نوشتم از واخواندنِ خاطراتِ شما با بیژن، و اینکه حالا کجا نشسته‌ام و برای شما چیز می‌نویسم. جواب شما را هم یادم هست. خلاصه در همین فکر و یادها بودم امروزِ ابری که رسیدم دفتر و اول از همه دیدم دوستی نوشته شما رفته‌اید: درگذشت: مهر ۱۳۹۷
    از پنجره‌ی اتاق کارم در این دفترِ جدید می‌شود شرقِ تهران را از ارتفاع دید، و اکباتان را، و هواپیماهای مهرآباد که بلند می‌شوند و در غروب پیداتر و زیباترند: سبک، بالارونده، سبک ولی باوقار، با چراغی روشن. ظهری نشسته بودم توی هال، روی مبل سیاه تکنفره‌ی چرمی که سالهاست با ما از این جا به آن جا میاید، به اینترنت وصل شدم، و ارتفاعِ ظهرِ تهران غمگین شد. کوچه و باغ‌های الهیه، بوی کاهگل خانه‌ی پدری که باغبان بود و قبرش را زیر درختان دوست می‌داشت، رکوییم موتزارت. زدم بیرون. پیاده رفتم سوپری پیدا کنم. بهمن چرا ندارید آقا؟ صدای پیغامگیر تلفن خانه که لحن گرم شماست که از بیمارستان برگشته‌اید و می‌خندید و می‌گویید سرطان را هم دست به سر کردید رفت، این دیگر ابلیس که نیست، چقدر مانده تا ۲۴ آذر؟ ماه کنعانیِ من مسند مصر آنِ تو شد / وقتِ آنست که بدرود کنی زندان را، ای بابا! چطور مگر می‌شود شما بروید آقای صبا؟ اینکه نمیشه...
    حالا که اینها را می‌نویسم نیمه‌شب است و نشسته‌ام پشت میزِ چسبیده‌به‌پنجره‌ی خانه‌ی جدید، که هنور پرده ندارد، و شب‌ها سوسوی چراغ‌های شهر پیداست و دو گلدسته‌ی سبز و روشنِ امامزاده‌ی همین پایین. راستش ترسیدم بخوابم و خواب مرگ را سبک کند. نخواستم بخوابم و سینه‌ام سبک شود فردا. گشتم این جستارهای شاهرخ مسکوب را پیدا کنم که اول‌بار شما سراغ دادید و گفتید یک‌چیزی دارد مسکوب برو پیدا کن ببین چطور از مرگ دوستش جستاری نوشته و خاطره را فرم خلاقه‌ای داده که بین داستان و جستار و خاطره لرزان است آنقدر که یک‌جاش می‌تواند و می‌گوید: هوشنگ چرا مردی؟ آخر هیچکس مثل تو نمی‌توانست اسم من را شب‌های برفی با شاش روی برف بنویسد. هرچه گشتم کتاب را پیدا نکردم. آن‌وقت هنوز اچ‌اند‌اس مدیا چاپش نکرده بود و خیلی گشتم تا کتاب چاپِ سوئد را از کتابفروشیِ قدیمیِ کنج میدان انقلاب پیدا کردم، اسمش هم چیزی بود در حدودِ «خواب و فراموشی»، آن را هم حالا پیدا نمی‌کنم؛ چون کتاب‌ها هنوز در کتاب‌خانه‌های خانه پراکنده‌اند و وقت نکردم سر فرصت بنشینم کتاب‌ها را دسته‌بندی کنم و عزیز‌ترهاش را توی کتابخانه‌شیشه‌ایِ کنارِ میزم بچینم، تازه‌ها را توی قفسه‌ی کوچکِ چوبیِ سه‌طبقه‌ی آنطرف میز، هرچه گشتم پیدا نکردم وگرنه دلم می‌خواست جستار مسکوب برای جهانبگلو را بخوانم؛ که درواقع یادداشت‌های روزهای تلخی‌ست که امیرحسین جهانبگلو را آورده‌اند پاریس و با بیماری مرگ‌آورش دست‌و‌پنجه نرم می‌کند و مسکوب قطره‌قطره چکیدن مرگ در جسم و چشم و جان و صدای دوستِ قدیمش را می‌شنود که همیشه یادم بود می‌گفتید خانمش، خُجی‌خانم، خاله‌مادریِ شما ــ‌یا همچین چیزی بوده است‌ــ، یادم بود چطور مسکوب مرگِ امیر را می‌بیند، و خودش را، که تماشای مرگ می‌کند و احاطه می‌شود، که امیر می‌گوید «آرزوی مرگ ناگهانی داشتم و در خانواده‌ی ما کسی سرطان نداشت، حالا برعکس شده»، بروزهای بعد که مسکوب به امیر سر می‌زند هرروز، و یکجا باخودش فکر می‌کند «این دیدارهای پی‌در‌پیِ هرروزه از آدمِ دمِ مرگ، بیمار را به شک نمی‌اندازد؟ با خودش نمی‌گوید مگر چه خبر شده؟»، روزهای بارانیِ پاریس و امیر که برمی‌گردد تهران و تکیده‌تر می‌شود و بین خودش و مرگ جوی آبی فاصله می‌بیند که مرگ ایستاده آنطرف می‌گوید بیا اینطرف، و عاقبت روزی دوستی از تهران زنگ می‌زند می‌گوید امروز امیر چیز شد، و مسکوب می‌گوید «فهمیدم این مرگ، این چیز، آمده این طرفِ آب و امیر را برده آنطرف». حیف، همینجا تمام می‌شود و ما هیچی از روزهای بعد از امیر نمی‌دانیم که چه به چیزها فکر کرده شاهرخ مسکوب و چطور با مرگ دوستِ قدیمش کنار آمده. حیف پیداش نمی‌کنم از رویش اینجا برای شما بنویسم.
    راستی، شادی هم سلام می‌رساند می‌گوید بگو آقای صبا بی‌معرفتی کردی امسال ۲۴ آذر منو تنها گذاشتی. فکر کردم از امسال چه تداعیِ تلخی باشد. گفتم نوشته بود «آلودگی پاییزِ تهران اگر گذاشته بود دوستیِ من و بیژن چهل‌ساله می‌شد» و حالا که چند روز است آلودگی برگشته، آن سر این دنیای کوفتی، اصلن چرا باید کسی سر زمین بگذارد و، آقای صبا فکر نکنید وقتی شادی گفت «بی‌معرفتی» یادِ خودم نیفتادم، چرا، بی‌معرفتیِ من را هم ببخشید. باور کنید روشن‌ترین و ماندنی‌ترین شب‌های اتاقِ کوچکِ کوچه‌ی سام شبانی بود که با تلفن پاناسونیک سفیدِ قدیمی شماره‌ی شما را می‌گرفتم، یا منتظر زنگی بودم، تا ساعت‌ها و ساعت‌ها نگاهِ شهر کنم از پنجره‌ی آن اتاق کوچک طبقه‌چهار، و صدای شما را بشنوم و غرق شوم در داستان‌ها و ماجراهایی که فقط شما می‌دانستید از تجریش دهه‌ی چهل، نیما را که دیده‌اید استکانی عرق بالا می‌اندازد کنار دکه‌ای بالای تجریش، کوچه باغ‌های ‌الهیه، دبیرستانی که جلال‌آل احمد و جلال مقدم و بهمن شعله‌ور در آن درس می‌داده‌اند و شما با بیژن الهی همکلاس بوده‌اید، پدرتان باغِ بزرگِ ناتل خانلری را می‌داشته، حلقه‌های دوستی و کتاب‌ها و شب‌گردی‌ها، سربازی، سیل تجریش، باغ خانه‌ی بیژن تا همین چند روز پیش سقوط فلان هواپیما؛ فکر نکنید فراموش کرده‌ام که اگر سردماغ بودید و شبِ خوبی بود حرف می‌رفت به حافظ و غزل‌ها یا تفسیر منتقدین و مفسرین، نکته‌ای که در گلستان سعدی دیده بودید، یا داستانی از اسرارالتوحید و یا پدرسوختگی‌های پنهان بعضی خاطره‌های ادبی؛ و تمام این شب‌ها من کاغذی یا دفتری پیش دستم بود و تکه تکه اینها را یادداشت می‌کردم جوری که یادم بماند و بعد دور هر چیزی یک خط می‌کشیدم؛ آن کاغذها نقشه‌های گنجِ دوست‌داشتنیِ من بود برای رفتن سراغ خیلی کتاب‌ها که شاید گذرم نمی‌افتاد اگر شما شهوتش را با نقلِ داستانی یا نکته‌ای برنمی‌انگیختید. خلاصه بی‌معرفتیِ من را ببخشید.
    شب که برگشتم خانه دلم خواست بعد از ماه‌ها بروم سراغ پوشه‌ی کتاب مرگ، حتمن برای شما نوشته بودم که دارم کتابی جمع می‌کنم و فیش برمی‌دارم: کتابِ مرگ؛ که خاطره‌های مرگ باشد و مرثیه‌ها و جستارهای شخصی و ... همه از مرگ و در مورد مرگ، فکر کردن به انتها، دیدنِ زوال،‌ دیدنِ افقِ مدیدی که قرار نیست به جایی برسد فقط یکجایی تمام می‌شود، بی‌حاصلیِ خاکستان‌ها که می‌بایست از تجزیه‌ی تنِ آدمی سرسبز می‌بود، تمنای حل شدن و فنایی که در آدمیزاد زنده مانده به شکلِ هوسِ آنیِ پریدن از ارتفاعِ تهران به آغوشِ بیرونِ پنجره، و چشمکِ گلدسته‌های سبز، آسمانی که نیست و هست‌ترین چیزست و مبرهن، بردن نقاشی به حدودِ انتزاعِ سفیدِ مرگ، رکوییمِ ابدیِ ممتدِ مستأصلی که همه‌اش به پایان فکر می‌کند جای جلو رفتن، هموار خواهی کرد گیتی‌ را؟ گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟ حتمن برایتان نوشته بودم که اگر جایی چیزی دیدید در کتاب‌های قدیم برایم یک علامتی بگذارید و سراغ بدهید؛ خلاصه امشب هوس کردم بیایم پوشه‌ی کتاب را ورق بزنم و شاید چیزی پیدا کنم بابِ دندان اندوه‌پیماییِ امشب و نوش‌خواریِ خاطراتِ شما که رفته‌اید. بعد هم شاید کتاب را پیش بردم و چیزی نوشتم از و درباره‌ی شما.
     نشد. اینبار هم وفا نکردم. مسکوب پیدا نشد، پوشه را هم نفهمیدم کجاست خیلی هم نگشتم. گفتم به‌جای نوشتنِ چیزی درباره‌ی شما چیزی بنویسم برای شما، که می‌گفتید پذیرفتنِ دوستیِ با پیرمردها یعنیِ قبولِ اندوه دما‌دم، و می‌خندیدید که چخوف گفته‌است من ولی آدم خوشبختی هستم چون در جوانی‌ام سال‌های آخرِ تولستوی را دیده‌ام و در آخر پیری هم جوانی‌های گورکی ــ‌یادم نیست شاید هم بولگاکف‌ــ را تماشا کرده‌ام. شما در نوجوانی نیما را دیده بودید و با بیژن همدوره بودید و زندگی‌ها کردید و کارها، امیدوارم داستان‌ها و آن رمانِ کوتاه شما هم چاپ بشود، و آن نکته‌ی غامض مشهوری که با بیژن در این بیت حافظ دیده بودید که می‌گوید «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد».
    نمی‌توانم پلک‌هایم را باز نگه دارم. باید بروم بخوابم. زیبا بودید و جاندار و قصه‌گو و دلنشین و خوش‌صدا، جهان دیده و کارها کرده بودید، رنج دیده و غم‌ها داشتید، نومیدی‌تان زیباترینِ نومیدی‌ها بود در این آرامسایشگاه جهان، آرامشی داشتید و دلگرمی‌ای که حد نداشت، درود بر شما و ممنونم از همصحبتی و صفا.
   شب و خاک بر شما خوش باد
   آرزوی دیدار
   یاحق
آخرِ ماهِ اولِ کوچه‌ی گلستان




۱۳۹۷۰۵۲۸

ورقی از اوراقِ پراکنده‌ی کتابی نامعلوم در کتابخانه‌ی شاعر


ورقی از اوراقِ پراکنده‌ی کتابی نامعلوم در کتابخانه‌ی شاعر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند وقتِ پیش، عصری از عصرهای تابستانیِ اصفهان که تازه دمِ هوا برچیده و نور دیگر به باغچه نمی‌تابید و سایه‌ای روشن حیاط و درختها را در برگرفته بود، دیدم از دور که در کتابخانه‌ی شاعر چیزی تازه است و مال قبل‌تر‌ها نیست، از گلخانه‌ی کوچکِ کنج کتابخانه تا آن سر رفتم و دیدم: ورقی مصور، جداشده از کتابی نامعلوم، تکیه داده بود به مجموعه‌ی کارهای جلدآبی و قدیمِ صادق هدایت. پرسیدم این از کجا؟ سر چرخاند، گفت راستش بخواهی نمی‌دانم؛ ورقی‌ست از اوراقِ پراکنده‌ی کتابی که من هم نمی‌دانم چیست و مال کِی؛ دوستِ مرحومم سال‌ها قبل از غوطه‌ور شدنِ مغزش در خون، شبی که نشسته بودیم در بالاخانه‌ی دلبازش در کوچه‌ی سنگتراش‌ها و نگاهِ آسمان می‌کردیم و ناهید نبود و او از فولادمشبک‌ها و گل‌و‌مرغ‌های طلاکاری‌شده و این چیزها حرف می‌زد، آخرِ وقت از فنونی گفت در صحافی و وراقی که ور افتاده بعدها و کسی حالا نمی‌داند چطور فلان‌چسب را عمل می‌آورده‌اند و قنداق شیرازه را می‌بسته‌اند که هیچ ردی به جا نمی‌مانده و ورنمی‌آمده و آماس نمی‌کرده زیر ورق نازکِ جلد؛ شب تلخی بود، بعد پا شد رفت از صندوق چیزی آورد که همین ورق بود که حالا دستِ توست، گفت این را ببین، خودم نمی‌دانم از کجاست و کار چه استادی و مال کِی، ولی نگاه کن «برو و بر جوانیِ خود رحم کن» را می‌شود خواند و «بزاری و بیقراری آمد و بر سر مسعود ایستاد» و بقیه غلط است، یعنی مال این داستان نیست و کاتب جابجا آورده، اینها را کسی به من گفت که شبی در خانه‌ای محقر مالِ پیرمردِ یهودیِ شراب‌سازِ قهاری چندتا چیز آورد و وصف کرد و من آن شب فقط این را برداشتم، تازه انقلاب شده بود، در کوچه خیابان صدای تیر می‌آمد هنوز...
شاعر سکوت کرد. عصر تابستانی به غروب نزدیک‌تر،‌ بوی کتابخانه‌ چیزی عتیق‌تر از کاغذ، گفت: حالا آنشب این را بهم نداد، بعدها، عصری زنگ زد رفتم، حالش خوش نبود، این را گذاشته بود لای ظفرنامه‌ی تیموریِ چاپِ موقوفات گیب و اشاره کرد مال توست، نفهمیدم این ورق لای کتاب‌ست، دست کرد درآورد و گفت «این ورق‌ها هروقت دیدی بدان مال دوره‌ای‌ست که هنر چسب‌ساختن و صحافی یادشان رفته بوده و کتاب‌های آن دوره ورق‌ورق شده، شیرازه‌ی کتاب‌ها از هم پاشیده و اوراق آن کتابخانه‌های عظیم که در متون چنان وصف شده حالا جاجای دنیا دست کسی‌ست». ولی این همه سال پشتِ ورق را ندیده بود یا ملتفت نشده بود، من هم آن‌شب و آن‌عصر ندیده بودم، او هم این سالها فقط و فقط به تصویر زنِ ظهرِ ورق خیره بوده غافل از اینکه آن‌ورش چه چیز غریبی‌ست، که اصلن اصلش آن ورِ دیگرش است، تا روزی که از ملال و بی‌حوصلگی برداشتم و تکیه دادمش به این ردیف لغتنامه‌ی دهخدا که می‌بینی اینجا، بعد افتاد به‌رو و من خیره ماندم به پشتش، وقتی دقت کردم فهمیدم که اولن جاش اینجا نیست و باید تکیه بدهم این را به مجموعه‌ي چاپ‌های آبی‌کبودِ هدایت و دومن پشت و رو بگذارم که همه اینورش را ببینند...
شاعر قهقهه می‌زد،
ورق را گرداندم،
غروب بود.

[اینها همه به خاطره‌ی من از کتابخانه‌ی دلنشینِ شاعر، حسین مزاجی، که این ورق و اجزای روایت هم از اوست، ما میرزابنویس]