نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی بیژن الهی مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی بیژن الهی مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

۱۳۹۲۰۷۲۰

این شماره با تاخیر 7


این شماره با تاخیر 7
زیر نظر : م. طاهر نوکنده
طرح روی جلد و خط‌نگاری از: ابراهیم حقیقی
انتشارت آوانوشت، 1392، 225 صفحه
---
دفتر «علف ایام» از : بیژن الهی
چند نامه از : بیژن الهی
نیمه‌ی پنهان بیژن: محمود شجاعی
چند عکس از : بیژن الهی
یا علی‌مدد ، خرداد 1388 : (وصیت‌نامه‌ی) بیژن الهی
توالی بیت‌های حافظ: (رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست – کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست) : بیژن الهی
یک نامه و یک یادداشت و یک حکایت: علیمراد فدائی‌نیا
چهل سال و رفت و بیش... : (خاطره‌نگاریِ چهل‌سال دوستی با بیژن الهی) : محسن صبا
بیژن الهی و جزوه‌ی شعر: اسماعیل نوری‌علا
بیژن و چاه ویرایش جدیدِ لورکا: منصور ملکی
گنج های پنهان بیژن الهی: نرگس ثابتی
شعر شهرستان: شعرهای محمد علی‌ قیصرنیا، امین قاسم‌پور، محمد طاهری، سیاوش زیلایی‌پور، داریوش باقری‌نژاد
ضمیمه: راه های دزدیده: دفتر شعری از فیروز ناجی
- --
«این شماره با تاخیر» جُنگی‌ست که از شهریور 1382 شروع به انتشار کرد و هفت شماره‌ در این ده سال منتشر شده است، با سبک و سیاقی خاص، کاغذی مخصوص به خود، چیدمانِ دقیقِ مطالب، ویرایش و تنظیمِ وقت‌گیرِ سردبیرِ آن، حاصلِ نیم‌قرن تجربه‌ی ادبی-هنریِ آقای محسن طاهرنوکنده که پیش از آن دفتر‌های «بیدار» کارِ ایشان را در ده شماره (چاپِ کلن) دیده بودیم و شماره‌ی اولِ «داستان کوتاه». عنوان مجموعه پیشنهاد آقای بیژن الهی‌ بوده‌ است ، با نگاه به وسواس غریب م. طاهر نوکنده.
این جنگ به همراهِ «جنگ‌ پردیس» به سردبیری و نظارت آقای محمود نیکبخت، معدود تنفسگاه‌های ادبیات پیشروی ایران هستند که از یک نظر به هم شباهت می‌برند: ترکیب‌بندی و طراحیِ دقیق کار به عنوان یک اثر هنری، جدای از اجزایی که در آن حضور دارند.
---
بیشترِ این شماره با تاخیر 7، همانگونه که از فهرستِ آن پیداست، در اقتفای شماره‌ی پیش –که گزیده‌ای از آثار تالیفی و ترجمه‌ایِ بیژن الهی بود- به انتشار وصیت‌نامه‌، یک مقاله، چند عکس و نامه، و یک یادداشت از بیژن الهی اختصاص دارد و متنی بلند از آقای محسن صبا، دوست دیرین و نزدیکِ ایشان، به همراه چند نوشته‌ی دیگر در باب ترجمه و زندگیِ این شاعر و مترجم و محققِ تاآخرغریبه که آذر 1389 درگذشت.
---

وصیت نامه‌ی بیژن الهی: (با رعایت خط‌نگاری و هیئتِ متن)

یا علی مدد
بهرام اردبیلی دوست عُمری‌ی من بود : ناگهان ورپرید رفت ؛ نامی‌ی پتگر ، یارِ نوآشنای من، بهمچنین . چون که مرگِ این هر دو خلافِ انتظار بود ، باز دیدم دنیا محلِِّ اعتبار نیست . پس همین امروز که بعدِ ظهرِ روزی‌ست از روزهای اواخرِ خردادماهِ 1388 هجری خورشیدی ، من که درین دنیای بی‌اعتبار قهراً / قسْراً معروف به بیژن الهی‌ی (در شناسنامه) شیرازی بوده‌ام ، زاده‌ی تهران به شانزدهمِ تیرماهِ 1344 (شب مبعث رسول‌اکرم صل الله علیه و آله و سلم) از پُشتِ سید علی‌محمدِ مرحومِ مدفون در : بهشت زهرای تهران و قُدسی مرحومه ، من که امروز چهارُمین روزی‌ست که در چالوس میهمانِ دوستِ طبیبم جناب آقای بهمنِ رحیمیانم و همسرش سرکار خانم طاهره‌ی (در شناسنامه مُلوکِ) دیوانگاهی ، به سنِّ شست و سه یا چهار از سَرِ عقل و هوشْ جَسَدِ فردا ، تنِ بی‌عقل و هوشِ بیژن الهی را به خواهرم سرکار طاهره خانم دیوانگاهی می‌سپرم تا از شهر تهران – یا هر کجا که موقعِ موت خواهد بود – به فشکورِ شمالِ ایران نَقل کُنند و ان‌شاء‌الله ، خارج از هر قبرستانِ عمومی ، در دامنه‌ی منظره‌یی به خاک بسپارند که ایوانِ کوشکِ‌شان در فِشْکور بدان می‌نگرد . بیژن الهی ، غریبِ این دُنیای بی‌وفا ، شاهدِ قبر نمی‌خواهد هیچ : نه اسم و رسم ، نه تاریخِ ولادت و مرگ... . تخته سنگِ ساده‌ی صافی کافی‌ست تا دوستانِ آینده ، دوستان دیده / ندیده‌اش ، بدانند کُجاست جَسَدی که سالهای سال منزلِ مأنوسِ مردِ غریبی بود که در این دنیا قهراً / قسْراً بیژن الهی خواندند . والسَّلام .

بیژن الهی
خرداد 1388


---
از آقای محسن صبا ، من داستانی ندیده‌ام؛ ولی به اعتبارِ متنی که در این شماره با تاخیرِ 7 نوشته‌اند، با عنوانِ «چهل سال رفت و بیش که من لاف می‌زنم»، یکجور خاطره‌نگاری و نقلِ حاشیه و متنِ چهل‌سال دوستی، روایتی پاره‌پاره اما نگران‌بهم در قریبِ به چهل‌و‌پنج صفحه، می‌توانم حدس بزنم که در داستان دستی و فهمی و تجربه‌ای دارند، آنچنان که از تکه‌پاره‌های چهل‌سال دوستیِ نزدیک با یکی از غریب/غریبه‌ترین آدم‌های ادبیاتِ معاصرِ ایران و گفتگوهایی در بابِ حافظ و شعرِ کهن و ادبیات و سینما، تماشایی فراهم آورده است تماشایی:

تصور نمی‌کنم که دیگر به ایران برگردم. آن‌چه از آنجا برایم خواستنی بود به کول کشیده‌ام و آورده‌ام اینجا. بی‌شک ته‌مانده‌ی عمرم، با وجود زوال بینایی، خیلی کوتاه‌تر از بازخوانی یا حتا تورق جزیی از این کتاب‌ها خواهد بود که من را در چهاردیواری‌شان پناه داده‌اند. اگرچه هنوز دوست دارم، مثل دوره‌ی نوجوانی، وسط اتاق دراز بکشم و خودم را در لکه‌ی راه‌راهِ حصیریِ نورِ آفتاب رها کنم و چند جلدی از آنها را دورم بپراکنم. گاهی هم میان چُرت سالمندی لای یکی از آنها را باز می‌کنم تا بوی افسون‌کننده‌ی نا و خاکِ مانده از نفس‌اش به مشامم برسد شاید چیزی از میان کلام‌شان به یادم بیاید. پس از سفر ناگذشتنیِ بیژن، در تنهایی، دیگر به چنان آرامشی رسیده‌ام که فقط نومیدان می‌شناسند و بس.
-

-
گمان نمی‌کنم جز همین دفتر «علف ایام»، لااقل به این زودی‌ها، دفتر و کتابی از آقای الهی ببینیم. تمام این دفتر در این‌شماره با تاخیر 7 به صورت فاکسیمیله از روی تنها‌نسخه‌ی بازمانده‌به‌هدیه نزدِ محمود شجاعی منتشر شده است : شعرهای 1349 ، غالب آنها نوشته شده در لندن و پاریس. همیشه در شعرهاش چیزی که حیران‌کننده است، تلاش برای نوشتن چیزی‌ست که به دست نمی‌آید و مدام از دست می‌رود، تلاشی همراه با یک‌جور لکنت‌زبان که مبینِ ناگفتنی بودنِ آن چیز است، و «آن چیز» اصلن مهم نیست و همین «عذاب»ِ بیان‌کردن است که چهره می‌گیرد و به چشم می‌آید. در این دفتر شعری‌ست بی‌نام، تقدیم به «آن یکی»:

شراره‌ها ، شراره‌ها :
این‌یکی خودِ آن‌یکی‌ست .
آن یکی نیست این یکی . –
در شب، که چنان برق‌برق می‌زند هر دم
که هر دم انگار نمی‌زند .

جوانی‌ی تو
مالِ علفهایی بود
که خشّ و خشّ می‌کردند و خاب نمی‌دیدند . . .

اکنون رؤیا
پیرم می‌کند .

دی 49

۱۳۹۱۰۹۲۰

«تجربه‌ی شعر» کارِ فیروز ناجی و حمایتِ بیژن الهی در تماشا


«تجربه‌ی شعر» کارِ فیروز ناجی و حمایتِ بیژن الهی در تماشا

چند نکته در مقدمه‌ی  «تجربه‌ی شعر»   فیروز ناجی

   اگر درست یادم مانده باشد این «تجربه شعر» از اواخر سال 1353 می آغازد و شعرهای بیژن الهی می‌افتد به شماره‌ی ویژه‌ی عید نوروز و باقی در سال 1354. اما جایی یادداشت کرده‌ام اولین «تجربه‌ی شعر» که ترجمه‌ی شعرهای «یانیس ریتسوس» است، شماره‌ی 195 مجله است و آخرینِ آن، شعرهای محمود شجاعی می‌شود شماره 209. «ظابطه»ی بنیادیِ این مجموعه «انتخاب»، شاعرانِ بی‌کتاب است که به ترتیب از این قرار‌اند:

شماره 195- سیزده شعر از «یانیس ریتسوس»، گردانده‌ی «طاهر علفی» || چهار شاعر به یک قلم یا یک شاعر در چهار شماره، حلولِ «‌آلبرتو کایرو» در «فرناندو په‌سوآ»، گردانده‌ی «طاهر علفی»
شماره 196- «آلوارود کامپوس»، گردانده‌ی «طاهر علفی» – «گیوم آپولینر»، گردانده‌ی «فیروز ناجی» – «سیلویا پلاث»، گردانده‌ی «فرهاد آرام»
شماره 197 - «فیروز ناجی»، هشت شعر |«خورخه لوئیس بورخس»، چهار شعر، گردانده‌ی «علی مولانا»
شماره 198 - ده شعر از «آسیپ ماندلشتام» در کار «بیژن الهی»
شماره 199 - پنج شعراز «جوزپ‌په اونگارت‌تی»، گردانده‌ی «فیروز ناجی»، (با یاری‌های دوستش «بیژن الهی») || «هوشنگ چالنگی»، هفت شعر
شماره 200 - شش شعر از «آرتور رمبو» در کار «بیژن الهی»
شماره 202 - «فیروز ناجی»، پنج شعر و هشت شعر از دو دوره‌ی قدیمی
شماره 203 - یازده شعر از «رضا زاهد» (از دوره‌ی «هواخواهی‌ها»)
شماره 204 - شعرهایی از سه دوره‌ی دیروزین «بیژن الهی» (دوره‌ی «سیاه سرایش پارسی»: 1349-1350 ، «نحو محو»: 1350 ، «علف دیمی»: 1350)
شماره 205 - برانداختن درخت در جنگل طلاجو، هفت شعر از «بهرام اردبیلی»
شماره 206 - شعرهایی از «مجید فروتن» (1349-1350)
شماره 207 - هشت شعر دیگر از «رضا زاهد» (از دوره‌ی «هواخواهی‌ها»)
شماره 208 - شعرهایی از «کنستانتین کاوافی» در کار «بیژن الهی» (با «اشاره» خود الهی در اطراف کاوافی و زبانِ او و زبانِ ترجمه‌هاش)
شماره 209 - «محمود شجاعی» (1321-1349): چند شعر، ترکیب‌های جانبی در زمینه‌ی آرامش

فیروز ناجی (کسی از او خبر دارد؟) در آخرین شماره‌ی دوره‌ی «تجربه شعر» ذیلِ توضیح کوتاهی درباره‌ی شجاعی نوشته [شاعران این دوره، تک‌تک، آدمهای مستقلی هستند: نه به موجی برخاسته‌اند و نه در حجمی می‌گنجند. «موج» و «حجم» فقط فریب و گول دیگران بوده‌ست، با قیل و قالهای همیشگی که در برابرش خاموشی، هنوز، «مشرب» ماست.]

پیشِ اسمِ شجاعی تاریخ ولادت و مرگ آمده انگار و این، به معنایی فقط، درست است. ایشان زنده‌اند و روزگار به خاموشی می‌گذرانند. صفحه‌ای به نام شجاعی در فیس‌بوک، عزیزانی راه انداخته‌اند و اطلاعات بیشتری از  ایشان در آنجا دیدنی‌ست. این‌ها البته به حسابِ‌ در حجاب نشستن و دلخوری [مصطلحِ ذهن‌های خشک‌اندیش] نیست.

از مجید فروتن، کاش شعرهای بیشتری منتشر می‌شد، که غریب‌ترین شاعر این جمع است. غریب است، یعنی خبری از او نیست و شعرهاش جایی نیست و خودش ناپیدا. این سطرهای او می‌توانست راهی باشد، هم-«سایه» با «رضا زاهد» یا کنارِ او، در کارِ آوردنِ زبانِ حماسی به قالبِ شعرهایی امروزی و منفرد:

[ پیش از‌ آن که ابرها بنشینند
مرا به گیسو داری

در مرگ
از دهان مرده‌ام میاویزی

مرا به گیسو داری
و نمی‌دانی
آنگاه که مرده‌ایم
اندوه نیز مرده است]

از این دوره، جز یک ترجمه، باقی همه از «بیژن الهی‌»ست و نام‌های مستعار «طاهر علفی» و «علی مولانا» و «فرهاد آرام» نیز مانند «فرود خسروانی» همه بیژن الهی هستند، یا الهی اینهاست. به هر حال این رفتار «په‌سوا» ییِ الهی و قرابتِ نامِ «علفی» با نامِ حقیقیِ بهرام اردبیلی از انتخاب‌ها و منظورهای او بوده است. این منظور و توجهِ تام را می‌شود «هوشیاری» یا «دقت» نامید، یا «طراحیِ مدام». از نامِ کتاب‌ِ شعر و ترجمه‌ها، تا چینشِ شعرها در صفحات، رسم الخط، شکلِ حروف، انتخابِ برابرنهاده‌ها، نوع چیدمان کتاب‌ها، اختیار اسم‌های مستعار در چند وجه، به دست دادنِ همیشگیِ «مراجع» حرف‌ها و حتی منابع واژگان از محمد مقدم تا تندرکیا، انتخابِ مجلاتِ و محلِ نشرِ کارها، انتخاب وصی، سفارش‌ها، پانویس‌های متعدد و چندباره بر شعرهای ترجمه و از این دست. الهی مدام در کار انتخاب، طراحی و شکل دادن به جهانِ متنِ خویش است.

سه دوره‌ی شعرهای الهی اینجا، نمونه‌وار، پیداست. نمونه‌هایی نیز در «جزوه شعر» و «خوشه» و باز گزیده‌ی اینها در «این شماره با تاخیر 6» می‌شود دید. اما ذیلِ «اشاره» بر گردانده‌ی خودش از «کاوافی» با شماره‌ی 2 می‌نویسد: [کوششهای من از چند سال پیش تا به حال  (به صورت فکرهایی از 48، به صورت شعرهایی از بهار 49: «دوره‌ی سیاه سرایش پارسی» ــ با ادامه‌یی که دارد و خواهد داشت در «کشیده می‌شویم به آغاز ماجرایی نو») برای پروردن یک زبان خاص، که تلفیق زبان نوشتاری با زبان گفتاری تنها یک از ظواهر آن است، در دنباله‌ی خود، گردانده‌ی حاضر را در بر گرفت...]
کاش این «کشیده می‌شویم به آغاز ماجرایی نو» نوشته شده باشد و در «کتابِ دیدنِ بیژن الهی» بشود خواند.

خیالِ پخش کردنِ این چیزی که می‌بینید را نداشتم، یک تذکر از دو سه دوست باعث شد. کیفیتِ نسخه‌ی کتابخانه مجلس از مجله‌ی تماشا در انتشار دی‌وی‌دی‌های معمولیِ آنها گاهی مبهم است و اینها شاید روشن‌تر. جز شماره‌ی ویژه‌ی نوروز که از آنجا گرفته شد. کیفیتِ این نسخه هم برای امکان انتشار و استفاده‌ی راحت‌تر ، اندکی بد شده. شکل انگشت‌ها هم نشد که بردارم، ببخشید. مجله‌های تماشا را شاید پاییز 1389 از کتابخانه‌ی شاعرِ «شعبده‌بازِ» اصفهانی، آقای «حسین مزاجی» امانت گرفتیم، و در عصری بی‌هوده عکس‌برداری شد.
باقیِ این تلاش‌ها  و رگه‌های ترجمه و شعرهای مدفون در مجلات و مطبوعاتِ قدیم، کاش به شکلی دقیق و منظم و مجموع‌تر منتشر شود.

۱۳۹۱۰۳۲۰

هلدرلین‌های بیژن الهی

اگر کسی خواست، پی‌دی‌اف همین متن اینجاست(+)

هلدرلین‌های بیژن‌ الهی
-رن، تکه‌ای از نیت خیر، وطن- (نسخه پی‌دی‌اف)



[اگر حوصله‌ی حرفها را ندارید، لااقل این فایل (هلدرلین‌هایبیژن الهی –رن، تکه‌ای از نیت خیر و وطن- ) را بردارید.]


هستی‌ی زیبا! ناخوش غنوده‌ای و دلم
   از گریه بفرسوده و بیم هم‌اکنون درم میانبوهد،
        لیک باز و باز باورم نیست
             بمیری، تا که مهر می‌ورزی.

«نیت خیر»، هلدرلین، فارسی‌ی بیژن الهی
به یاری‌ی سیروس آتابای / مجله‌ی «اندیشه و هنر»

[
ترجمه‌ی «رن» (راین، Der Rhein، The Rhine) را بیژن الهی –خودش در ذیلِ ترجمه‌ی حاضر می‌گوید- بینِ سال‌های 57 تا 59 صورت داده، و از 1347 به هلدرلین مشغول بوده، لابه‌لای کارهای دیگر. از 1350 به بعد، عزیزه عضدی که آلمانی را، و ادبیاتِ آلمانی را نیک می‌دانند، یارِ همراهِ ب. الهی می‌شود در ترجمه‌ها، بخصوص هلدرلین. شعر را خانم عضدی، کلمه کلمه، «پایخوان» می‌کنند –نمونه‌ی آن انتهای همین ترجمه، در جوفِ نامه‌ای از ایشان دیدنی‌ست- و ترجمه‌های فرانسوی و انگلیسی دمِ دستِ الهی‌ست.
این ترجمه در مجله‌ی بیدار، سال 1378، شماره 8-9-10 چاپ شده است، «بیدار» دفتری در ادب و هنر، به نظارتِ م. طاهر نوکنده، چاپِ کلن آلمان. چهار مجلدِ این 10 شماره در ایران یافتنی نیست، و مثلِ «این شماره با تاخیر» شعر و داستان و ترجمه‌های بدرد بخوری دارد. این بازآفرینی، «سه ترجمه با دو ذیل» نام دارد، شامل: 1- دُهل دُهل، پرده‌ی اول از صحنه‌ی سوم مکبث شکسپیر، همان که در این شماره با تاخیر شش می‌بینیم، دقیقن 2- رن هلدرلین، که اینجا می‌بینید، 3- «فرستاده‌ی ما در بازگشت غالباً تنهاست»، تکه‌ای از رمان پروست، -پیش از آن در مجله‌ی تماشا دو تکه‌ی دیگر را الهی منتشر کرده- 4- ذیلِ نخست، از الهی در ترجمه‌ها به تاریخِ مهر 1373 و 5-نامه‌ای از عزیزه عضدی، به تاریخ اسفند 1359 که از شاهرود فرستاده‌اند. بخشِ اول و سوم در این فایل نیست.

ترجیح دادم نسخه‌ی اسکن که نه، عکسیِ ترجمه را بازبسپارم، که حرف و نقلی در اغلاط و فلان و بهمانش نباشد، گرچه دلیل دیگری هم دارد: در پانویسِ الهی، به چیدمانِ شعر اشاره شده و مهم است که هر فرگرد را در یک صفحه بخوانیم. این ترجمه سه چهار سالی پیش در اینترنت پیدا شد، که هم غلط‌های فراوان دارد، سجاوندی‌ها افتاده یا اضافه‌اند، این فرگرد‌بندیِ شعر از دست رفته و یک فرگرد اضافه شده! ، پانویس‌های الهی هم نیست، به درد من یکی که هیچ‌وقت نخورد. بخصوص وقتی دیدم یادداشتِ خودِ هلدرلین فرگردهای شعر را چگونه در پنج ثلالثی نظامی دقیق می‌دهد.    و از همه بدتر، یک مرضی که تمامی ندارد: سه‌پنجی‌ که تایپ کرده و بازنشر داده، به خیالِ خودش خواسته اشتباهِ الهی را تصحیح کند و اصلن زده سطرِ اول را غلط و پرت کرده، چرا که الهی، استادانه Epheu آلمانی و Ivy انگلیسی را به «داردوست» ترجمه کرده، همان «پیچک» آنوقت آن دوستانِ‌ مذکور، برداشته‌اند سطرِ‌ اول شعر را که اینگونه است: «دنجِ تاریکِ داردوست پناهم داد» تصحیح کرده‌اند و نوشته‌اند:‌«دنج تاریک دارِ دوست پناهم داد». امیدوارم بازنشرِ آثار الهی به خیر بگذرد، چون لطفِ این کارها به جزئیاتی‌ست که خدا نکند کاتبان و نسخه‌برداران و بازنشر دهندگان بخواهند به قیاسِ فهم خود تصحیح کنند، کاش چاپ عکسی کنند هر چه هست و، خلاص.

با این همه، خیره‌سری‌ست
آرزو پیشِ سرنوشت.
رنِ هولدرلین / الهی

ترجمه‌های الهی –موافق باشیم یا نه- زبانی دارند و رفتاری که در فارسی سابقه دارد و ندارد. از ابن‌مقفعِ عجیب و باب برزویه‌ی طبیب، تا میرزا حبیبِ اصفهانی و آن اتللوی مغربیِ شکسپیر که ابوالقاسم خانِ ناصر الملک برگردانده، و بعضی متونِ کمتر دیده شده. سابقه دارد اگر فی‌المثل گردانه‌ی مجتبی مینوی را از شعرِ «یوزِ خدا»ی فرانسیس تامپسن در کتاب «پانزده گفتار» ببینیم، هرچند نه در متنِ فارسی دقت الهی را دارد، نه زبانی ما به ازای آن ساخته، اما در این گردانه –که باید از حیثِ رفتار در ترجمه، گفت کارِ مینوی واقعن گردانه است، نه این که «گردانه» قشنگ‌تر و فلان‌تر از «ترجمه» باشد- برای مینوی شانِ اثر نقطه‌ی اصلی‌ست که متنِ فارسی به آن بازبرد می‌دهد، آن را به جای می‌آورد: گسیخته و چهل تکه به قولِ خودش. اما خبر از نوعی بینش می‌دهد درون شاعر که ورای کلمات و فرهنگ لغت، چیزی را در بوطیقای اثر جستجو می‌کند و در این بین متنِ فارسی را در نه در حکمِ آینه می‌داند –که اصلِ کار در او می‌افتد، بی‌غش- و نه همچون عکس یادبود می‌انگارد –که خبر از زندگیِ پیشین می‌دهد- ، ترجمه اینجا شنیدن است، به آن صدا که به گوش آشنا بیاید، به زبانِ اهل هوا زار را خواندن است، با آنکه زار دارد باید آنقدر خواند تا رها شود، به زبانش با او گفتگو کرد. مترجم هم می‌تواند همچون مهاجری باشد در سرزمینی غریب که از گذشته و مکانی بعید، چیزی جدید و پویا می‌آفریند در روزِ حالا و فرهنگِ جدید. ترجمه مهاجرت است با تمام ریشه‌های قدیم و بعید، با تمام هستیِ فعلی که انسان/متن می‌تواند و باید داشته باشد. و طرفه اینکه مینوی آن سال‌ها غریبِ غربتِ لندن است، کنار بادی که از ساحلِ تایمز می‌آید. و در ترجمه‌ی دقیقِ خودش، نه در آن بخشِ ابتداییِ گردانه، شعر را اینچنین برگردانده:
ترس کی دانستی آئین فرار
آنچنان کان عشق آئین شکار.
یا:
چنینم که گفتم، چه خواهم شدن؟
مغز این میوه بدین تلخی بود
مزه‌ی پوست چه خواهد بودن؟
خود مینوی در پانویس نوشته «بخاطر آنکه بکنه معانی این شعر برسم سه شرحی را که بران نوشته‌اند مطالعه کرده بودم، و از ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن هم مدد گرفتم. مصراعها و ابیات و قطعات شعر و نثر متعدد بفارسی در ضمن مطالعات خود یافتم که هر یک بمناسبتی و از نظری شباهت مختصری ببعضی از تعبیرات و خیالات مندرج در شعر داشت» و البته بعد از آن شعر را به فارسیِ روان و دقیق «ترجمه» کرده، که این دو گزارشِ مینوی کنارِ هم لذتی دارد. شعر با «گریختم» آغاز می‌شود، «از او بسراشیب شبان و روزان می‌گریختم»، گریختنِ روحی پرّان که «بهرسو می‌گریخته است محبت ایزدی مانند سگی شکاری دنبال او بوده.» آنچه از گلستان سعدی، تذکره اولیا عطار نیشابوری و مرصاد العباد نجم‌الدین رازی در بخش اول، مینوی آورده ، آدم را یادِ تکه‌ای از نامه‌های نیما می‌اندازد که الهی در ترجمه‌ی سیرانو دو برژراک (این شماره با تاخیر 3) نقل می‌کند و در ترجمه خوش می‌افتد.
هان، چه می‌گفتم: و سابقه ندارد کارِ الهی، اگر چند دوره و شیوه‌‌ها را کنارِ هم بگذاریم و ببینیم که جز در چند استثنا ترجمه‌های الهی هر چند اغلب به شأن،‌ و نه دلالت، کلمات برمی‌گردند، اما دقیق‌اند و ولنگ و واز نیستند. اشراق‌های رمبو، هلدرلین و کاوافی کلمه به کلمه دقیق‌اند. اما «سیرانو دو برژراک» را، و «ارضِ موات» را، به شیوه‌ی خاص خودش برگردانده، و جز بر شأنِ‌ اثر و گفتارها، بر چیز دیگری متوقف نیست این کارها. در دلالت، کلمات بردارهایی در زمان‌اند، که در هر تعلیقِ زمانی به جایی ارجاع دارند، در گرداندن شأن از زبانی به زبانی یا گرداندن شأن از هنری به هنر دیگر، موقعیتِ لرزانِ کلمات در آن اثر یا فرهنگ، همانقدر لرزان و نامتعین در زبان یا هنری دیگری بازآفریده می‌شوند.
]

وطن

و کس نمی‌داند

درین میانه بهل تا به راه خود باشم
و توتک وحشی چینم ،
نشانیدن مهر تو را
کنار کوره راهها – زمین ! - ،

این جا که...
... و خارهای گل
و زیزفونهای دلاویز بوی خوش میانگیزد
کنار آلشها، نیمروز، در گندم کاهرنگ چون
همهمه دارد رویش، به ساقه‌ی سرراست،
و سنبله یکپهلو می‌کند قفا
همانند خزان، لیک کنون زیر بلند
طاق بلوط، جا که به فکرم
و فلکسو پرسان، بانگ ناقوس،
آشنا بر من،
دور می‌خیزد، زرین ندا، به ساعتی
که پرنده باز بیدار می‌شود. و همین.

بیژن الهی
از آلمانی‌ی فردریش هلدرلین
(به یاری سیروس آتابای)

[
معمول نیست، اینکار، ولی یک صفحه از «اندیشه و هنر»ِ ناصر خانِ وثوقی روی دستم مانده بود، بهترین چیزی که به ذهنم رسید، همین بود که بندازم تنگِ‌ این ترجمه از هلدرلین به این بهانه که آن یک صفحه هم دو شعرِ کوتاهِ هلدرلین‌ست به برگردانِ فارسی‌ی بیژن الهی، از آلمانی‌ به یاریِ سیروس آتابای. به یادِ روزی تمام و بهاری که همنفسِ دو دوست بودم: عمادِ مرتضوی که حالا کنار رودخانه‌ی تایمز مشغولِ دلش و کتابهاست، و شاهدِ طباطبایی، که تکه‌ی روشنی از تهرانِ این‌ سال‌هاست.
]


.
دنبالِ کارها چندتا متنِ اضافه گذاشتم:

یکی آلمانی‌ی شعرهای هلدرلین (+)

دوم ترجمه‌ی انگلیسیِ گزیده‌ی شعرهای هلدرلین، کارِ جیمز میشل (+)

سوم مقاله‌ای از دومنیک پاینی که با هلدرلین را با تفسیرِ هوبرت دامیش از پل سزان می‌نگرد. (+)

چهارم «هایپریون و گزیده‌ی شعرهای هلدرلین»، دوزبانه و به ترجمه‌ی انگلیسیِ  اریک. ال. ساتنر که می‌شود «رن» را آنجا دید. (+)


- - -

ممنونم از آقای طاهر نوکنده که مجله‌ی بیدار مرحمتِ ایشان است.
مشخصات دقیقِ دو شعرِ آخر را جایی یادداشت کرده بودم، نیافتم.
 سپاسِ بسیار دوستی را که کتابِ آخری لطفِ اوست، بی منت.
پاره‌ی تامپسن بخصوص شرح حالش را در کتاب مینوی ببینید. درخشان است.

۱۳۹۷۰۲۱۱

سه یادداشت برای «صبح روان» بیژن الهی از شعرهای یونانی کنستانتین کاوافی


سه یادداشت برای «صبح روان» بیژن الهی از شعرهای یونانی کنستانتین کاوافی








۱ (لیسَ فی‌الدار غیر نفسی دیار)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


لیسَ فی‌الدّار غیر نفْسی دیّار
با که دم زنم؟ با در؟ با دفتر؟ با دیوار؟

ولی خیالِ جوانی‌ی این بدن
به سروقتِ من آمد و من
یادِ آن اتاق‌های دربسته میفتادم،
اتاقهای عطری‌ی لذّات دور، لذّات جسور ــ
~
از کنستانتین کاوافی در فارسیِ بیژن الهی - کتاب «صبح روان» - نشر بیدگل – همین دو سه روز پیش

واکردم کتاب و رفتم اول یادداشت‌های آخر را ــ‌بی که بدانم به چه راجع است‌ــ سرسری و خوش‌خوشک دیدم؛ بعد منابع را دیدم و حیفم آمد که اعداد فارسی‌ست چرا وسط این انگلیسی‌های درشت؟ بعد گفتم ولش، رفتم مؤخره را که «مقدمات» باید گفت دیدم؛ این شد یکی دو ساعت... بعد که برگشتم به شعرها باز دیدم شاعرمترجم ما دستش به چیدن چه به‌چین است یعنی بهترین را برمی‌چیند برای لمعاتی که خود می‌خواهد از کارِ حداقل ده‌سالی پیشتر نشانِ مشتاقان بدهد؛ هنوز نماز وحشت اسکندریه ناقوس می‌زند. وسط کار هم هی لعنت می‌فرستادم به حافظه‌ای که سمساری شده و هی یاد چیزهای بی‌ربط و باربط می‌افتد و قیاس می‌کند و قیاس که می‌کند لعنت می‌فرستد...
باید البته اول کتاب می‌نوشت «همه‌اش» نقل دارد «یکی» نه، و این یکی شعرهای پاره‌ی چهار است:‌ «امروز که آه از امروز» و بسنده کرده یا شده به یکی دو اشاره به دقایقِ لغات و نه هیچ به حالِ شعرها، چنان که سه بخش قبلی و حتی بخش آخر؛ خیلی هم رندانه و خوب، دست مریزاد. رفتم تا به آخر و ساعت شده بود دوازده. یاد این افتادم که :

دوازده بود، نیم شد. زود گذشت
از نهِ شب که آمدم چراغ بَر کردم
و نشستم این‌جا...

دیدم دوازده و نیم شده و من از سرِ شب یکی دو هلو و چند بادام بالا انداخته راه رفته‌ام و لم داده‌ام و از ظرف کشمش‌ها چیزی برداشته‌ام که کشمش نیست، و باز لم داده‌ام و حالا دارم می‌نویسم...
فکر می‌‌کنم اگر آداب و عاداتِ هرکسی وقت خواندنِ کتابی یا شاعری یا مترجمی عینِ خودش نباشد چه بی‌نصیب است شاعر و خواننده هردو. حیف. دست مریزاد شاعر و مترجم بگیر تا ناشر ما. چاپ بعضی کتاب‌ها آدم را پیر می‌کند یا بیچاره.
دهم شهریور ۱۳۹۶


۲ (با زیبایی که شگرف، با جوانی که تباه)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


عکس از «صبح روان»، پنجاه‌و‌یک شعر از کاوافی به فارسیِ بیژن الهی،

سطر چهارم شعر در ترجمه‌ی انگلیسی کیلی این است:
with your strange beauty, your dissolute youthfulness.
و دو سطر آخر هم:
in my imagination I kept picturing you
the way they’d talked about you that afternoon.
[...]

عصری سه چهار نفری برای چیز دیگری یا اصلن برای هیچ‌چیزی جمع شده بودیم، که یکی‌مان با «صبح روان» درآمد و حرفها همه رفت به کاوافی و ترجمه. بستنی مُکفی بود، بعد چای گذاشتیم. پنجره‌ها  از ظهر باز بود تا عصری، هوا رد می‌شد، درِ خانه هم باز؛ ولی کفاف نداد. جز یکی همه بستیم و تهویه روشن شد، دست به دست جا به جا خواندیم، نوبتی پای پنجره‌ی آشپزخانه، نوبتی چای ریختیم، تاریک شد، چراغ روشن کردیم. پاکت مشکیِ زیبای مالبروتاچ نیمه شد. وسطِ کار رفتم چند تایپ‌فیسِ جدید روی چند متن پرینت کردم و هیچ چیز جدیدی به دل ننشست. باز: صبحِ روان. شبْ تاریک. شهر ترافیک بود، روی نقشه همه قرمز. تا شب به نیمه نزدیک بشود بیشترِ کتاب را با صدای بلند یکی‌مان حداقل خوانده بود. از مقدمات، شعرها، یادداشت‌ها، فرقِ نسخه‌ی جدید با آن چاپِ «تماشا»، یادداشت‌های کوتاه چرا؟، کروشه‌ها، کاغذش فرق ندارد؟، فرق فونت‌ها، جلدِ صورتی؟ «نماز وحشت» چرا؟ چرا روان باشد صبح؟ بی مقدمه و اشارات، یکهو شعرها؟ نکند در «مقدمات» باید دید؟ نثر روایی چه زیبا و تمیز، چه توصیف صحنه‌ای، چرا بیشتر ننوشت؟ همان یک صحنه در اداره و یک آداب دیدارِ شاعرمان در خانه؟ ای بابا.
[...]
ده تاییِ بیژن الهی تمام شد، با حساب الیوت و رستان (زمرد و حمله) که بیشترش را خوانده‌ایم و همین ماه‌ها منتشر می‌شود انگار [...] ممنون شمیم بهاریم. باید منتظر ماند و دید نرودا و رسالات و لورکا و حافظ و بقیه به کجا می‌رسد. تا اینجاش این حدس درست بود که بیژن از بین کارهاش انتخاب می‌کرده برای انتشار در مجلات و جنگ‌ها و نمی‌نشسته سه شعر برای فلان مجله قلم بزند ترجمه کند تا کسب مقام جعلی کند، یا گنده‌نماییِ نداشته‌هاش. بی‌صبرانه منتظر رسالاتش می‌مانیم. جایی که به حرف بیاید نه صدای دیگری در حلقومِ بیژن الهی، بلکه خودش از شعر بگوید و ترجمه و نگاه و فهمش.
یازدهم شهریور ۱۳۹۶

۳ (صبحِ روانِ آقای الهی، علیه آلاف تحیة و الثّناء)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


عکس از «صبح روان»، پنجاه‌و‌یک شعر از کاوافی به فارسیِ بیژن الهی،


از سر صبح تا خودِ غروب جز یکی دو کاغذ بنویسم و بدهم امضایی با تفرعن آقای عن‌ترمآب رییس فلان اداره بیندازد پاش کاری نداشتم؛ ولی هوا ابری بود، صبح اشتباهی جای کتابِ دیگری «صبح روان» با خودم برداشته بودم، کارم افتاده بود به شهری غریب، از بدِ حادثه جایی که کار هیچ دیّاری خدا کند نیفتد بس که مهمل و عینِ علافی‌ست، ولی چه خوب که جاش جای خوبی بود، پای کوهپایه‌ای آن‌هم روز ابریِ اسفند، با باغی از کاج‌های پیر که دو سه باری تا غروب نم‌نم بارانی زد و بوی خاک قاطی بوی کاج‌ها شد؛ چه بویی دارد انبوهِ خیسِ برگ‌های سوزنیِ کاج‌ها بعدِ باران. اگر همین «صبح روان» هم نبود که خُلقم مگسی می‌شد، نم‌نمک پیاده رفتم که هی ابر می‌شد هی آفتاب و باز ابری نازک، تا رسیدم به سفره‌خانه‌ای با حیاط سرپوشیده و حوضی آبی و چراغ‌هایی روشن، رفتم روی تختی نشستم خوراکی خوردم و کم‌کمک شعری شاید هم کمی چُرت و پینکی، ولی، تا غروب، یا حتی الان، عجیب که هیچ‌طور نمی‌شد دو سه شعر اینچنین حکِ ذهنم بشود، از کاوافی به فارسی بیژن الهی، علیه آلاف تحیة و الثّناء.
چرت می‌زدم، که باران گرفت به سقفِ موقتیِ فلزیِ حیاط سفره‌خانه، چشم باز کردم فواره‌های حوض خاموش بود، چراغ‌ها خاموش، کسی نبود در غذاخوری جز من و دو سه شاگرد با لباس سفید، که آن کُنج بساط کباب‌خوری پهن کرده بودند، یکی‌شان با آستینِ بالازده و پیازی در دست گفت:«حاجی راحت باش،‌ بالشت بردار، یه ساعته نشسته خوابی». دیدم ای داد! الان است که ساعت چهار بشود و از دست برود وقت آن امضای مضحکِ آقای مدیرِ عنترمآب پای کاغذ آپنجِ بدخطِ مدیردفترِ ریشوی زشتش.
از آن همه شعرها تکه تکه گفتم چیزکی بگذارم محضِ اشاعه‌ی کیفوری. دیدم خیال باطلی‌ست. بارپرداخت‌ها را بخوانید و آن نماز وحشت، از دوره‌ی «دیروز آه از دیروز» هم چه شعرهایی که می‌شود خواند و خوابید.

چهاردهم اسفند ۱۳۹۶

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این‌ها تکه یادداشت‌هایی‌ست که اولی و دومی برای یادداشت‌های خودم و سومی برای اینستاگرام نوشتم. هنوز هم می‌شود با این کتاب فکر کرد. اینها که تهش ستایش است و احوالات‌نگاری. به عنوان کتاب، به بازپرداخت‌ها و سه بخش کتاب، به دو تاریخ نماز وحشت، به رگه‌ی بغانیِ شعرهای اولی و نقطه‌عطف در نماز وحشت و شور تنانی در شعرهای فصل آخر، به یادداشت‌هایی که نیست «لابلای» اینها که چاپ شده، و کیف کرد از زبانی که پیش چشم داریم. محض گم نشدن اینجا منتقل کردم.
و نمی‌توانم ننویسم که تکه‌ی سوم را «زیبا منم که خیره در این خاک خفته‌ام» حسب‌الحال بیژن الهی می‌دانم.
نهم اردیبهشت ۱۳۹۷


۱۳۹۷۰۲۱۶

زمرد و حمله ی بیژن الهی از کار الیوت رستان


شبی یک کتاب نه بیشتر -1


زمرد و حمله

ت. س. الیوت و ادمون رستان (و حلاج)، ترجمه‌ی بیژن الهی. نشر بیدگل، چاپ اول، ۱۳۹۷.
*

کاش نامش این نبود و نام کتاب را نه خود الهی که بعدتر (برداشته از سطری در شعر «طاعون») بر کتاب گذاشته‌اند و عجیب است که در فیپا هنوز آمده «چهارشنبه‌خاکستر، ارض موات [ناتمام]». یعنی اول دو تا الیوت‌ها بوده و بعد رستان اضافه شده و بعدتر نام انتخاب شده؟ بگذریم از اینکه در «اشاره»‌ی کتاب مأخذ شعر «طاعون» نیز خود غلط است و و این شعر در کتاب جوانی‌ها آمده و نه دیدن. بگذریم. شاید هم زمان که بگذرد بگوییم «عجب اسمی!»
          کتاب دو دفتر دارد: اولی ترجمه‌ی تمامِ چهارشنبه-خاکستر و برگردان ناتمامِ ارض موات هردو ذیلِ عنوانِ «چهارشنبه خاکستر»؛ دفتر دوم همان ضمیمه‌ی درخشان شماره‌ی سوم این شماره با تأخیر است، «یکی نقل دارد یکی نه» که «مناعی»ِ حلاجی نقل ندارد و «سیرانو دو  برژراک [لمعاتی از نمایشِ رُستان با نقل قصه‌اش تا پایان]» که خیلی نقل دارد و خوب هم نقل دارد.
          «چهارشنبه-خاکستر» الیوت (منطبق بر چاپِ مرکز نشر سپهر سپهر به تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۵۱ و در ۴۸ صفحه، شامل اشاره، متن ترجمه‌ی شعر و پانویسهای ۴۹تایی، با آن جلد کرافتِ خارجی و طرحِ ساده‌ی تکرارنشدنی‌اش)، که نخستین بار با نام مستعار فرهاد سامان در اندیشه و هنر به سال ۱۳۵۱ منتشر شد، تا جایی که دیدم، جز خُرده‌اصلاحاتی که لابد خودِ مترجم اعمال کرده و تصحیح بعضی اتفاقاتِ چاپِ مرکز نشر سپهر، همان است و حذفیات هم ندارد و جز دُرُشتیِ زیاده‌ی خطِ متنِ ترجمه (که در میشو هم دیدیم) چیزی ندارد. خواندنی و دیدنی. چهارشنبه-خاکستر جز اینکه در فهمِ شیوه‌ی سرراست الهی در ترجمه به کار می‌آید به کارِ شناختنِ گرایش الهی به بعضی شعرها می‌خورد، در هر زبانی که باشد، با خطاب‌ها و رعشه‌هایی که فرود می‌آیند و لاجرم از «ستایش» به «تضرع» آغاز می‌کنند و آخرسر به «دعا» و باز «خطاب» ختم می‌شوند: «و بگذار بانگ من فرا توآید.». مترجم در پانویسها همه‌جا «ویرایشی» را کرده «ویرایه‌ای». این هم نکته‌ی ویرایشی!
          بعد، «ارض موات» که ناتمام است و «با درز و دوز از الیوت، از روی Waste land» فراهم شده، در ۵ فرگرد، سطرهای یک تا ۱۳۸ شعر معروفِ الیوت است که ختم می‌شود به اینجا که «شطرنج می‌زنیم و پلکِ نداری / برهم میافشُریم دلواپسِ تقَه‌یی بر دَر..»، بی پیش یا پانویسی، و فقط ذکر مجدد یادداشت کوتاهی که در این شماره با تأخیر ۶ هم آمده بود: «همان بهار ۸۴ ساختم، ابتدا کنج اتاقی در بیمارستان توس ... در حالتی که دل از زندگی برداشته بودم بی یأس.» ولی متنِ اصلیِ ترجمه کامل‌تر از آن است که در چاپ قبلی در این شماره با تأخیر ۶ دیده بودیم. و چقدر بدبیراه دیدم این سال‌ها که بابتِ این ترجمه نثار الهی کردند. یعنی وقتی که حوصله‌ی خواندن و ترسیم تصویرِ کاملی از چهره‌ی شاعری و مترجمی و پژوهشگریِ بیژن الهی نداری و یا از سرِ چیز دیگریش کینه‌ای می‌پروری بی که بگویی، برمی‌داری «پل خواجو» و «کلیسای وانک» و «دشت گرگان» این ترجمه را دست می‌اندازی که خودش به عمد می‌گوید «ساختم» و از نوع «محاکات تشبه به غیر» است و تا زنده بود هم جایی چیزی ازش چاپ نکرد؛ ولی اتفاقن بنده فکر می‌کنم خیلی هم کار خوبی‌ست و خیلی هم به درد می‌خورد و جاهایی‌ش را از حفظم؛ خلاف‌ مثلن هلدرلین الهی که اول‌ها دوستش داشتم بعد دیدم به قولِ خودش «متعلقِ شعر فارسی» نشده... این از دفتر اول.
          دفتر دوم «یکی نقل دارد، یکی نه» همیشه عزیزِ کتابخانه و ذهن من بوده است. چندماه پیش جایی راجع به همین دفتر نوشتم:

این شماره با تأخیر ۳ ضمیمه‌ای کار بیژن الهی دارد که اعتراف کنم پیش چشمم عزیزترین ترجمه‌ی اوست: «یکی نقل دارد، یکی نه» ـــ که مشتمل بر دو بخش است:
        «مَناعی» که می‌گویند آخرین چیزی‌ست که شبِ آخر بر زبانِ او رفت و آن یکی‌ست که نقل ندارد، یعنی هیچ زیرنویس و پانویس و توضیحی ندارد جز اینکه کار ۱۳۶۱ است و یک واریاسیون است به معنای موسیقیایی و اینکه یای وصلی را با یای اصلی همقافیه کرده آقای الهی؛
        دیگری «سیرانو دو برژراک» (لمعاتِ نمایش رُستان، با نقلِ قصه‌اش تا پایان) [که این یکی نقل دارد، زیاد هم دارد، خیلی زیاد هم دارد، خیلی خوب هم دارد] و این هر دو در جای خود کارهای وحشتناکی هستند. همیشه سعی می‌کنم با کلماتی چیز بنویسم که روشن و ابطال‌پذیر باشد ولی این دو حقیقتاً وحشتناکند. الهی خود در چند جمله می‌نویسد: «این لمعات (highlights) ــ‌ کار مردادِ ۷۷ ــ شاید ضمناً به دردِ این بخورد که در فیلمنامه‌ای بگنجانند حول و حوشِ تمرین برای اجرای سیرانو دوبرژراک بر صحنه‌ی ایرانی، فیلمنامه‌یی که ماجرایی عاشقانه را به موازاتِ داستانِ نمایش پیش ببرد. می‌تواند فرضاً در زندگی‌ی عبدالحسینِ نوشین اتفاق افتاده باشد، و این‌که با عزیمتِ اضطراریش نمایش دیگر روی صحنه نمی‌آید. هیچ‌وقت...» یعنی چشم به اجرا داشته و فرازهایی ترجمه کرده به شکلی منظوم و فرازهایی را شرح داده به اختصار، و زبان و ارجاعات و طرز کار بیژن در هردوی اینها چیزی‌ست که آدم را یاد میرزا حبیب اصفهانی می‌اندازد، صد سالی بعد، در کمال هوشیاری و آگاهی به شیوه‌ی قدما و معاصرین و غربیان و شرقیان، نه از سر تفنن. حیف که تلف ایام شده فعلن این مترجم و شاعر غریب. ذبح شده و به قول خودش «ملعبه» شده و «مطالعه» نه ــ‌ چنان که در یادداشتش بر شرح غزل حافظ در این‌شماره‌با‌تأخیر۷ می‌توانید بخوانید.
وسواس الهی و شوقِ زنده‌یاد محمد زهرایی باعث می‌شود این ضمیمه در کارگاه کارنامه‌ی آن سالها بسته شود، حدود سال ۱۳۸۳ و بسیار چشم‌نواز و دقیق و ظریف در خط‌‌نگاری و شکل حروف و فواصل و سواد و بیاض صفحات و اندازه‌ی حروف و اعداد و پانویس‌ها و ترکیب‌بندی... حیف که این انگار تنها تجربه‌ی مشترک این دو نفر است.

چیزی نمی‌توانم اضافه کنم جز اینکه آن ظریف‌کاری‌های محمد زهرایی در این چاپ خُب نیست و جور دیگری بسته شده و دوم اینکه این دفتر تقدیم است به «ژاله کاظمی» همسر الهی، که ده‌سالی پیش از چاپِ آن ضمیمه به دیار سایه‌ها رفته بود. نمی‌خواهم بیش‌تفسیری پیشه کنم ولی ببینید آخر، در نمایشِ رُستان چه چیزی‌ست که بیژن این کار را تقدیم کرده به ژاله: سیرانو دو برژراک «رب السیف و القلم» است ولی چهره‌ای دارد نه زیبا و دماغی بزرگ که پیش‌پیشِ او در حرکت است، سیرانو از عشقش به رکسانه می‌گذرد و کتمان می‌کند و «صدای» کریستان‌نامی می‌شود که عاشق رکسانه است، به جای او نامه می‌نویسد، به جایش ‌ــ‌در صحنه‌ی بالکن‌ــ سخن‌های نهان و عاشقانه می‌گوید، و خلاصه می‌شود «حنجره‌»‌ی آن تمثال زیبایی که کریستان دارد.
          لابد می‌دانید که ژاله دوبلور قهاری بود.

دمِ سحریِ ۱۶ اردی‌بهشت ۱۳۹۷
کوچه‌ی خرداد