۱۳۸۸۱۲۱۸

دفتر نامه‌ها: به....


نامه‌ی کوتاه
صفتِ حرامیان، حرامی بودن است. یکی هم حرامیِ بازآمدن. حرامیِ رفتن اما صفتِ اندوه است.‏‏
"راه می‌رویم، کتابی برای تولدِ دوستی، کاسه‌ی آشی، لیوانی بزرگ چایی یا خودکاری روان و نرم ‏می‌گیریم، می‌رویم پارکِ دانشجو، بامِ تهران، خیابانِ پهلوی به قولِ م. ن، کوچه‌های باغ فردوس، باغ ‏ملیِ هنر، خانه‌ی دوستی در انتهای شهر، کتابفروشی‌های انقلاب، پیش آقا مهدیِ اختران، پیاده‌روی با ‏دوستی قدیمی، گاهی می‌روم با دوستی پیر تا خیابان‌های قدیمِ اطرافِ کاخ مرمر را نشانم بدهد، بازارِ ‏قدیمِ تهران را، خانه‌ایی قدیمی که 53 نفر جلوی آن قرار گذاشته‌اند، تلگراف‌خانه‌ای، باغی، کافه‌‌ی ‏دنجی که حالا شده رستورانی کثیف، هتلی که بار داشته و رستورانی در حیاط که بهار و تابستان‌ها ‏لوبیا و عرق می‌خورده‌اند، گاهی کسی زنگ می‌زند که صدایش 53 نفر اندوه را در خود دارد، دهانش ‏طعم مربای گس دارد، مربایی که دوستی شمالی آورد، هم شیرین است و هم گس، نمی‌شود ‏فهمیدش." ×


افتاده‌ام انگار و به موی مادرم قسم دوست دارم به جایی بخورم، نه همینطور بروم و باز بروم. افتاده‌ام و ‏می‌ترسم گرفتار باشم در آن گردشِ همیشگی بر مدار بی‌تغییر. «ح. م» یک عصر از خواب بلند شد و ‏گفت "چیکار کردیم با زندگی‌مون؟" لرزم گرفته، رهایم نمی‌کند.‏حرفی برای گفتن ندارم.
زندگی صورت‌های متعددی دارد، مثل آدم‌ها. حالا منتظرم در این تماشاخانه‌ی ‏اجباری یا فیلم عوض شود، یا ماسکِ بازیگر‌ها. ‏

‏×- از دفتر نامه‌ها، نامه‌ایی بلند برای پدربزرگ

۱۳۸۸۱۱۲۴

دفترِ نامه‌ها: نامه‌ای به ...

دفترِ نامه‌ها: نامه‌ای به ...



در دوری و بی‌خبری، هیچ چیز نیست، حتی حوصله‌ی کلمات...


نه همیشه، فقط گاهی مسواک نمی‌زنم، خودآزاری شاید، و صبح دهان چیزِ وحشتناکی می‌شود، سفیدیِ پشتِ برگ‌های چنار را دیده‌ای؟ چند شب است مسواک نمی‌زنم، تا بیدارم کُندُر –گسِ کُندُر، افیون دارد- در دهان می‌گردانم، تا فَکم خسته شود، نلرزد...


چند روزیست کتاب نمی‌توانم که بخوانم. آن روزها کتاب بوی خوبی داشت، کتابی قدیمی در خانه‌ای قدیمی، با بوی قدیمی‌ِ سیگار یا پیپ. روزهای بعد از پادگان، مثلِ بطریِ مشروب در کشوری ممنوع که زیرِ لباس پنهان باید کرد، کتاب زیرِ پوستم می‌رفت، و راه می‌رفتم. اما حالا به کمی وِرد نیاز دارم، به کُندُری که بشود در دهان گرداند...


گاهی هم هوس می‌کنم، فقط گاهی، که بروم آخرین ایستگاهِ. قطارِ مترو که می‌آید، هنوز نگاه می‌کنم میرداماد است یا قلهک. یک‌بار هم از بی‌حوصلگی -که کُندُری در دهان می‌گرداند- سوار شدم، ایستگاه را تمیز کرده‌اند، بوی خاک نمی‌دهد، بوی ایستگاهِ آخر بودن را. کارگرها، صدای متّه‌ها، آسفالت‌های تکه‌تکه و راهی که از کنارِ درختان و رودخانه می‌گذرد، کمی پیرتر، هنوز هستند. با آخرین قطارِ شب برگشتم، ساکت، سنگین، سرگردان...


چند روزست می‌خواهم شعری بنویسم، چیزی که اندوهِ قطارِ نیمه‌شبِ خلوت را داشته باشد. ایستگاه‌های خالی، مردِ پیری که چرت می‌زند روی صندلی و گونیِ کوچکی در دستش، دستش پیر و چروکیده، پوستش نازک. می‌خواهم یک چیزِ دیگر هم در این شعر باشد، لذتِ خوابیدن در قطارِ نیمه‌شب، بیدار شدن در آخرین ایستگاه، سرد، با کُندُری که در دهانت خشکیده...


در دوریِ اینجا، دور از هوای بارانی، خبری نیست، بی‌حوصلگی‌ست، حتی صدای کلاغ‌های پیرِ پارکِ قیطریه هم در نمی‌آید، اما، بی‌خبر رفتی، بی‌خبر برگرد...



اواخرِ بهمنِ سالِ کودتا

خانه‌ی پدری




پ.ن:


(متنی، حیران در جنوب)


دلم گرفته که این برگ‌ها را که می‌خواند/ دودکشِ قلعه‌ایی/ که پدربزرگ در آن زندانی بود/ دالانِ کلاغ‌ها شده/ این درختان/ این همه بهار/ و این‌قدر برگ... // -پدربزرگ با عصای چوبی‌اش/ تکیه بدهد به بعد‌ از ظهرِ خانه‌مان/ در هوا ابر/ پرده‌ها در زردی‌ و/ در هوا ابر...-

۱۳۸۸۱۱۲۲

همین چند سطر (11)

.

.

.

نخل‌ها به بادی که از دریا

تنم به بویی از تو

و مادرم به بوی نان مایل است

چگونه می‌شود از این کلمات

سایه‌های شان را گرفت؟

.

.

.

جایی از شعری، مالِ علی روحانی

همین چند سطر (10)

.

.

.

تو به رقص بادبادک می‌خندی
من به خنده‌های تو
می‌بينی
هميشه شادیِ ما به نخی بند است

.

.

.

جایی از شعری مالِ رضا جمالی‌حاجیانی

همین چند سطر (9)

.

.

.

می‌بینی آفتاب
نیمی از استخوانِ تو را لمس می‌کند
یک روز بازِ شانه‌های تو بودم
حالا تو بالِ ناتوانیِ من باش

.

.

.

جایی از شعری، مالِ محمد بیابانی

همبن چند سطر (8)

.

.

.

نَفَسَم را تو می‌گیری به دوش

ردم کن از این گردنه‌ها

که خارها

که پیچ‌های نفس‌گیر

شماره‌های ناشناس

جهان را نا امن کرده‌اند...

.

.

.

جایی از شعری، مالِ نرگسِ خسروی

همین چند سطر (7)

جوانمردا!

این شعرها را چون آینه دان‌!

آخر، دانی که آینه را

صورتی نیست، در خود.

اما هرکه نگه کند،

صورتِ خود تواند دیدن

همچنین می‌دان که شعر را،

در خود،

هیچ معنایی نیست !

اما هر کسی، از او،

آن تواند دیدن که نقدِ روزگار و کمالِ کارِ اوست

و اگر گویی

"شعر را معنی آن است که قائلش خواست

و دیگران معنیِ دیگر وضع می‌کنند از خود"

این همچنان است که کسی گوید‌:

"صورتِ آینه،

صورتِ روی صیقلی‌یی است که اول آن صورت نموده‌"

و این معنی را تحقیق و غموضی هست

که اگر در شرح آن آویزم‌

از مقصودم بازمانم

عین‌القضاتِ همدانی