۱۳۹۴۰۵۰۶

آخر مهمانی

دیروقت، خیلی دیر، شاید روزها بود این‌وقت شب خانه بودم، حالا دیروقت شب ایستاده بودم به تماشای آبِ در دَوَران و گربه‌ی سیاهِ یک‌چشم روی دیوار لم داده بود. نمی‌خواستم کاری بکنم، می‌خواستم بروم خانه و بخوابم. شب‌هاست، شب‌های زیادی که خوابم بهم ریخته، یکی دو ساعت به‌سختی می‌خوابم و بعد بیداریِ ممتد. بیداریِ تا صبح و بعد سوزش چشم و بی‌حوصله می‌زنم بیرون تا برسم به ساختمان خالی و اتاق خالی و میز خالی و حیاط پشتیِ خالی و پرده را بالا می‌کشم. چند دقیقه‌ی دیگر راه می‌افتم سمت ایستگاه تاکسی‌ها. لابد ساکت و کم‌حوصله. بعد ادامه‌ی کتاب دیروز را دست می‌گیرم در اتاقِ خالیِ یک ساختمان بزرگ خالی. یکی دو مقاله‌ی آخر یادداشت‌های انتقادیِ بودلر.
در همین بیداری‌ها دیدم دیگر نمی‌خواهم اینجا بنویسم. تمام. این هم یک تصمیم بود کنار تصمیم‌های دیگری که نمی‌توانستم بگیرم. انگار نخواهم پشتِ یک جمله‌ی بلند نقطه بگذارم، به هر تقلایی. دیدم خواسته‌ام نقطه بگذارم و بروم سر پارگراف بعدی اصلن، جمله که هیچ، این پاراگراف حوصله‌ام را سر برده، کش ندهم بهتر است.
آدم‌هایی اینجا زنده‌تر بودند تا واقعیت. آدم‌های در خلوت، آدم‌های خلوت‌گزیده و دور. از همه دورترم حالا. شاید از بی‌حوصلگی بروم روزی جای دیگری بنویسم. شاید نه، شاید به همین ننوشتن ادامه بدهم. اقل کمش اینکه خیالم راحت است.
تق
و تمام


۱۳۹۴۰۳۱۵

سوگند به یادهای پران

سوگند به اسبانِ غازيان، آن دوندگانِ بانگ‌درگلوافتادگان.
آن در دويدنْ آتش‌از‌سنگ‌جهانندگان.
آن به‌غارت‌برندگان، به سفيده‌دمان.
آن برانگيزندگانِ گرد در آن مكان.
آن افكنندگان مر غازيان را در ميان سپاه كافران.
 بدين سوگندان كه آدمى نسپاس است و بازدارنده است...
.........

این کلمات، این سطرهای درخشان پیش چشم می‌آمد و می‌رفت در این روزها که وقتِ رفتن نداشتم و جای برگشتن؛ و در این نرفتن و نیامدن‌ها زوالِ وقت به چشم نمی‌آمد اگر پیشانی‌اش و پشت‌بندش یاد حرف‌های اصفهان و چند ساعتِ روشن نبود.
تا لیوان‌ها و جایخی را بیاورد، ایستاده بودم بیرون بر سقفی ‌چنان‌بلند که گنبد و هفت دریچه‌ی همیشه‌تاریک پیشِ چشم بود. کلماتِ پرّان، ستایش از آنِ کلمات است، ستایش از آنِ کلماتِ شوخ است که صحافیِ دستی شده بود با نخِ کنفی و سوراخ‌های منظمِ فکرشده، با حروف توخالیِ پوک، قطع خشتیِ پذیرنده، مرزهای فرّارِ نپذیرفتنی، بی خطوط سیاه و توپر...
بعد از مهتاب پینکی رفتم و برگشتم، هوا گرم بود و گردنم می‌سوخت، جاده در آفتاب و پینکیِ قبل از ظهر مواج بود و محوی، بر پوستْ بادِ خُنکی، در هوا ردِ تارِ رویایی که می‌رفت تا دور...

- سطرها همه، نقطه تا نقطه، از ترجمه‌ی قرانِ امام ابوحَفص نجم‌الدّین عُمَر بن محمّد نسفی، 482-538 ق هـ ، ترجمه‌ای کهن و به فارسیِ غریب و گاهی مسجع به تصحیح عزیز‌الله جوینی، که اول‌بار انتشارات بنیاد فرهنگ و بعدها انتشارات سروش چاپخش کردند -

و ماقبلِ تحریر :
(از نامه‌ی یک روشنای دور،
محسن صبای صبور)

این "گاهی" به معنی‌ی "هرگز" یحتمل از کاربرد معادل آن در عربی به فارسی آمده است. در منتهی الارب در معنی‌ی کلمه‌ی "یبس" آمده: «خشک اصلی که "گاهی" تـر نگردیده بود» (جلد ۲، ص ۱۳۸۳) و در اقرب الموارد در معنی‌ی "قرنا" آمده: «دیو که همیشه با مردم باشد و "گاهی" جدا نشود» (از دهخدا). اما کلمه‌ی "هرگز" نیز گاهی به معنی‌ی "گاهی" به کار می‌رود. مثل این بیت حافظ:
شد حظ عمر حاصل گر زانکه با تو ما را
هرگز به عمر روزی، روزی شود وصالی
که هرگز می‌تواند به معنی‌ی "‌یک‌ بار‌" هم باشد. صاحب برهان قاطع در معنی‌ی کلمه‌ی "‌هرگزی" (هرگز+ی نسبت) آورده: «به معنی‌ی ابدی و لایزالی باشد چه "هرگز" به معنی‌ی همیشه و لایزال هم هست.» (برهان، ص ۲۳۲۳ ) خود معین در حاشیه این بیت ناصر خسرو را شاهد داده:
ای طمع کرده به نادانی به عمر هرگزی
با فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی ؟
شاید معلوم شود که چرا قطران تبریزی در دیوانش به جای هرگز کلمه‌ی "هگرز" به کار برده بود، وقتی ناصر خسرو به تبریز پیش او رفته و مشکلات خود را از روی دیوان منجیک ترمذی از او پرسیده بود. "هگرز" پهلوی‌ی "هرگز" است در حالی که "هرگز" که دری‌ست تا آن زمان در شرق ایران جا افتاده بود و رودکی هم به کار برده بود.
*
چیز ناقص زیباتر است چون ذات آدمی دنبال کمال است، چیزی که عملاً وجود ندارد. گاهی در یک ترانه‌ی مبتذل چیزی هست که آدم را گیر می‌اندازد و مثل یک کابوس دنبال می‌کند و نمی‌شود فراموشش کرد. مرگ تنها حقیقت مطلق در جهان هستی‌ست. حتی خورشید نیز می‌میرد. در چنان دنیایی‌ست که "هرگز" معنی‌ی ابدی پیدا می‌کند. این معنی را به کار برده‌ایم که آن را انکار کنیم و شاید به همین دلیل می‌گوییم "گاهی وانگشت" در حالی که هرگز همیشه همان هرگز است...

۱۳۹۴۰۲۲۶

از نامه به ن.

از نامه به ن.


وقتی حرف نیست، نورِ هر اتاقِ تابستانی، از روشنای تیزِ عصر تا سیاهیِ آخروقت، طیفِ ممتد امّا کاهلی را می‌گذراند، میزان کشیده‌ای از مرگ. زیبایی‌ها در تاریکی سیاه می‌شوند، در نورِ رو‌به‌سیاهی: لب‌پَر. چرا هر چیزِ ناقص زیباتر است- مثل هر بوی خوشی که همیشه انگار دارد می‌تپد تا نقصان خودش را تمام کند، و تو محکم‌تر بو می‌کشی تا تمامش را به چنگ بیاوری؟ گاهی حرف نزدن، گاهی ناتمام گذاشتن راهِ هر-روزه، دل‌خواه‌تر است. گاهی سیاهیِ جسمانی و ناخالص، ترکیب‌بندیِ یک تابلو را «کامل» می‌کند. گاهی نخواستن و اصرار کردن بر توانِ نخواستن کاری‌ست. راستی، نگفتم، «گاهی» در کاربرد ما جنوبی‌ها، اغلب، «هرگز» معنا می‌دهد؛ اگر بگویند «گاهی وانگشت» یعنی «هرگز برنگشت». 

۱۳۹۴۰۲۲۵

مرگِ فراموش

مرگِ فراموش

(یادی مبهم)

رفتیم و راهِ ماشین‌رو قبرستان را مهدی پیدا کرد،‌ غروب نشده بود که رسیدیم و هوای بهاری بود آنجا که درخت‌ها بود و برگ‌های تبریزیِ بلند می‌لرزید در نورِ لرزانِ پیش‌از‌غروب و باد ملایم. پیرمرد، با کلاه‌نمدی و چشم‌هایی که به هیچ‌جا نگاه نمی‌کرد، عصای دسته‌نقره‌ای را تکیه کرد و از مچ فشار آورد، معلوم بود هنوز رمقی دارد در بدن، ولی چشم‌هاش انگار به چیزی فکر می‌کردند که رمقش را فرو‌می‌تکاند.
رفتیم و قبر را پیدا کردیم. آدرس پرت‌و‌پلایی بود که آخرش هم افشین اتفاقی قبر را پیدا کرد. پیرمرد نشست سر قبر، به سنگ‌قبرِ ساده نگاه کرد، لب‌هاش نمی‌جنبید، روی صندلی‌صحراییِ چوبی آرام نشسته بود و عصاش را مایل گذاشته بود. از نیم‌رخ نگاه می‌کردم که هیچ‌چیزی از چهره‌اش پیدا نیست، شاید چون هیچ‌وقت دقیق نشناختمش. کسی حرف نمی‌زد. حرفی نبود. یکی مُرده بود و هنوز خنده‌های مقطع و مردانه و رام‌شده‌اش تکه‌ی روشن خاطرات من بود. کسی مُرده بود و پیرمرد بر سر قبرش باید مرور می‌کرد بعد از او چه می‌ماند؟ چه امیدی؟
مهدی گفت بابا بریم؟ برگشت و نگاه کرد، نمی‌توانستم بفهمم از مُردن فرزند جوان است یا همیشه چشم‌هاش همین‌طور، مثل سنگ سیاهِ قبر، مات است و خیره. با لهجه‌ی غلیظ تهرانی، از آنها که حالا دیگر کیمیاست، گفت: «بریم جانم، غروب هم شد. کجا باید بریم؟» که اشاره به ماشین‌ها کردیم. قبرستان کوچکی بود،‌ چند درخت و حوضی و سایه‌ی تُنُکی و اما باغی بزرگ چسبیده به آن.
وقتی داشتیم می‌رفتیم سراغ ماشین‌ها، که غروب بود و آفتاب سرخ از روبرو می‌تابید و کلاه پیرمرد به سرخی می‌زد و ریش انبوه سفید و سبیل پرپشت سفیدش زیباش کرده بود، پیرمرد برگشت به من و مهدی گفت: «این مرحوم بود که رفتیم سر خاکش؟»

غروب رفته بود.

۱۳۹۴۰۲۰۶

بیدهای مجنونِ شبانه‌ی اصفهان

بیدهای مجنونِ شبانه‌ی اصفهان

تقدیم به چند دوست


1
گفتم زیتون سفتی و لیز خوردنش به پوست انسان شباهت می‌برد، دقت کردی؟ که برگشت گفت دقت کردی خیلی وقت است نمی‌نویسی؟ ننوشتن خرابم کرده بود.

2
کنار آب نشسته بود مردِ اندوهگین و از تابیدنِ سمج آفتاب بر آب و بعد بازتابیدنش بر پوست لطیف او، و حرکتِ دست‌هاش وقت خندیدنِ قهقاه، و پس زدن خرده‌ریزه‌های نانِ روی نیمکت وقتِ سکوت، کهکشانی از خاطره پدید می‌آمد. گفت سال‌هاست روی «امضا» کار می‌کنم، لرزش دست وقتِ امضا لرزه‌های روح را باز‌تاب می‌دهد، تنش‌های پوست را منتقل می‌کند و ترجمه است، این خودش یکجور ترجمه‌ی چیزی‌ست که لمس نمی‌شود، ترجمه‌ی روحِ لمس‌ناشدنی به خطِ لرزانِ لمس‌شدنی، به‌واسطه‌ی پوست...

3
درختِ پیرِ حیاط و باغِ بزرگِ مجاور. باغ‌های مجاور نعمت‌اند، مال تو نیستند ولی برای تو هستند. کسی نمی‌تواند باغِ مجاورِ خانه را از تو دریغ کند. گفتم چه بهره‌ی شعف‌آوری دارید از حیاط و رنگ و نور باغ مجاور، خاصّه در بهار اصفهان، عصرهای پرنور و امپرسیونیستی. بعد که کاغذ بزرگ و پوشه‌های لاغر و کتاب‌های شیرازه‌شده و صحافی‌شده به‌دقت- را می‌دیدیم، خط غریب و وردمانندش توجهم را جلب کرد. سرکش‌ها و دسته‌ی «ط» و «ظ» را می‌کشید، حروف دیگر را در هم می‌چرخاند اما با حفظ حریم و تغییری در امتداد نداشت. کاغذ را که ورق می‌زد، در فاصله‌ی ورق‌خوردن‌ها باغ بود که برگ به برگ نور را بازتاب می‌داد بر میزِ مدوّرِ اتاق.

4
سال‌ها قبل بود، زمان شکل مدورش را بازیافته بود، هیئتِ تلخِ تجسمِ یادها بود که بر کناره‌ی برکه‌ی ساکت و آرامِ جایی در دوردست اصفهان می‌لرزید، برگ‌ها شلال در باد و شاخه‌های لرزان و سبزِ بیدهای مجنون نبود که در کج‌بودنِ تنه‌ی لاغرشان فرصت می‌یافتند چون موهای زنی لَخت بیاویزند و عمود برقصند، هماهنگ با اختلافات همیشگیِ ظریف. برکه را دو دایره‌ی ناقصِ بزرگ و یک گذرِ پل‌مانندِ میانی می‌ساختند که شبیه دو چشم می‌شد. ساکت، بی‌هیچ‌ حرفِ اضافه‌ای قدم زدیم. هر کس طوفانی از چیزهای لمس‌ناشدنی را در ذهن خود مرور می‌کرد. خاطرات و یادهای دور، پوست را لمس‌ می‌کردند و خواهشِ لمسِ هرچه‌دور، برکه را آرام‌تر نشان می‌داد.
صدای پرنده‌ی ناپیدایی می‌آمد، صدای پریدنش آمد، صدای نشستن در درختی نزدیک اما ندیدنی، صدای باد که برگ‌ها و پرنده‌ی ناپیدا را می‌لرزاند، نمی‌برد و می‌رقصاند.
چرا در انتهای هر سفر، آنان که ندیده‌ایم یا خیلی وقت است لمس‌ نکرده‌ایم، در ذهن ما پررنگ‌ترند؟

5

به سوی کوهِ سیاهِ بزرگ می‌رفتیم، کوه هولناکِ روبرو در هوای تمیز و بهاری اصفهان تلالو تاریکی داشت. به تلفنی فکر کردم که ماه‌هاست به آن دست نزده‌ام، به این‌که همین روزها خانه‌ام را جابجا می‌کنم و دیگر این شماره هم مفهومی نخواهد داشت و باید شماره‌ی جدید را بدهم که در حافظه‌ی موقتی‌اش ثبت شود. به تلفنی فکر کردم که قرار بوده بزنم، و تعلیق. کتاب باید بسازم از روی نسخه‌ی این کتاب قدیمیِ خودم و بفرستم برای کسی. نسخه‌ی صحافیِ دستیِ وعده‌شده را بخوانم، برگه‌های پراکنده‌ی پوشه‌ی زرد را تنظیم کنم، چند پوشه‌ی جدید... گلدانِ روی میز نخشکیده باشد... 

بهار نود و چهار

۱۳۹۳۰۷۰۸

رویای معماریِ نا-بوده

رویای معماریِ نا-بوده



هوشنگ سیحون، حسین امانت، کامران دیبا

1
کامران دیبا را همراه حسین امانت و نادر اردلان سازنده هویت معماری تهران پهلوی دوم می‌دانستم، البته کنار کارهای مدرن فرمانفرماییان و یادمان‌های ملی مشهور سیحون. معماری دیبا البته فرق داشت، با آن بتن‌های استوار و نظم هندسی خاص، جا دادن انسان در معماری و قاب گرفتن درخت و انسان در پنجره‌ها و راه‌ها، طراحی شهری مثل شوشتر، در طراحیِ ساده و ماندگار یک نماز‌خانه کنار موزه هنرهای معاصر. ولی هیچ چیزی نبود که کار دیبا را و زندگی دیبا را ثبت کرده باشد. تا این کتاب را به لطف آقای م. طاهر نوکنده شناختم وقتی اولین فکرهای پژوهش معماری و خطوط اصلی را با ایشان مطرح می‌کردم. بعدها بود که کتاب کامران دیبا نشر هنر معماری قرن منتشر شد. کتابی که اسناد و عکس‌های خوبی داشت و اطلاعاتی که باید یک بار ثبت بشود، ولی آنچه از دیبا باید نوشته شود این نیست، کولاژ نامتناجسی بود از متن‌های دیگری در جاهای دیگری که آخرش هیچ نظمی نداشت؛ نمی‌دانم چرا در ادبیاتِ معماری این نیم قرن، هیچ معماری یا منتقد معماری نیست که نثرش و متنش و کتابش شعور معمارانه درش باشد معماری متن، احترام به فضا، تعبیه کردن فضاهای ورودی، راه دادن نور، فضاهای مرتبطِ‌ معنادار، هم‌نشینی انواع مختلف جداکننده‌های فضا، نیم‌بسته و گاهی روباز و گاهی بی‌هیچ‌نوری حتی.  

2
در این کتاب دیبا حرف می‌زند و البته همصحبت خوبی دارد: رضا دانشور. داستان «با فامیل داماد به عروسی نرو» که در این شماره با تاخیر در آمد، آشنایی دقیق من با داستان‌های کوتاه دانشور بود و البته «خسرو خوبان» را شاپور جورکش عزیز، ده سالی قبل، در شبی از شب‌های بلند و ساکت اصفهان، وقتی سیگارش را از اندوهِ مرگِ علیرضا اسپهبد مدام روشن نگه می‌داشت، به من معرفی کرد کنار «سوره الغرابِ» مسعودیِ غریب، غربت‌رفته، دقیق، زبان‌آور. داستان‌های دانشور خبر از یک ذهن جوینده و طراح می‌داد، داستان‌هایی که در آن از آل و جن و پری گرفته تا وقایع روز، در نقطه‌ی تبدیل و رفتآمد میان واقعیت و خیال کار می‌کرد، بالماسکه راه می‌انداخت و نهایت وهم را نشان می‌داد که چطور چیزی جز کابوس واقعیت نیست. به کارهاش منتظر بودم، چشم براه داستان‌هایی، رمانی، کتابی...

3
کتاب را لطف دوستی ناشناس به دستم رساند. بعد شنیدم نشر «بن‌گاه» دارد مجوز می‌گیرد برای چاپ! چاپ این کتاب؟ باور نمی‌کردم، آن فضای باشگاهی که با تناولی راه انداخته و طراحی‌اش از روی اندام غزاله علیزاده و فضای کافه‌های آن روزها، درگیری‌هاش با دربار و قضیه عزل رئیس پلیس شهر به خاطر زدن موهای زنده‌رودی و اصلن اصرارش روی میکس و اختلاط فرهنگی و آمیزش فضاها و روابط انسانی و جا دادن اینها در معماری و ... لابد دارد مجوز می‌گیرد، می‌شود چیزی مثل بازسازی پارک شفق، نیاوران، مثل حذف مجسمه‌های زنانه بی‌حجاب، مثل پنهان کردن تابلوهای نقاشی موزه هنرهای معاصر، مثل انزوای نمازخانه پارک لاله. ولی خواندن همه‌ی این حرفها برای هر کسی که تاریخ فرهنگی معاصر برایش جذاب است، هر کسی که معماری مدرن ایران را دنبال می‌کند، یا نقاشی و اقتصاد هنر در ایران، هر کسی که به شناختن سرشت اتفاقات فرهنگی دوران پهلوی دوم علاقه دارد، ضروری‌ست. خاصه که روایت تودرتوی دیبا، سوال‌های دانشور و صراحتش، پاسخ‌های بی‌رودر‌بایستی دیبا و نوشتارِ متکی بر رسم‌الخط صمیمیِ شکسته‌اش، بی‌هیچ هدفی هم، خواندنش را ضروری کرده است.

4
کتاب را اینجا گذاشتم که دسترس باشد؛ اگر مولف و مصاحبه‌کننده و محرر و ویراستار و ناشر و هر محقِ دیگری بخواهد، برمی‌دارم. به کسی دسترسی ندارم. شیفته‌ی این نگاهی شدم که در عین ربط با حکومت و نزدیکی به وقایع و آدمهای دربار و تصمیم‌گیران، نه مثل خیلی‌های دیگر، ذهنش نظام دارد، برای خودش آرزوهایی دارد، معماری را می‌فهمد، اهل خوردن و بردن و چاپیدن در حد ترکیدن نیست، انزوای سالها تلخش نکرده است، هنوز حرف می‌زند، می‌نویسد، مصاحبه می‌کند، دل برنداشته، معماری را با انسان و حضور انسان و احترام به انسان و فرهنگ می‌فهمد و اصلن دلش با «ساختن» و «برپا کردن» انس دارد نه با ویترین ساختن و لاف کارهای نکرده. حقیقت اینکه در معماری ایران چهره دیبا، از تمام زوایا کامل است. هوشمندانه جمله‌ی سردرِ کتاب را انتخاب کرده، هر که کرده، و اگر وقت داشت و می‌شد دیبا تهران را می‌ساخت. این همه سال چرا کسی سراغی و مشورتی و طرحی از دیبا نگرفته است؟ چرا این همه دوست و آشنا دارد، این همه رفیق و نویسنده و پژوهشگر معماری، این همه مجله و کتاب و نشر، چرا یک کتاب تحقیقی درست برای او منتشر نشده است؟

5

این چند خط هم به قصدِ داستان اینجاسپاریِ این کتاب نوشته شد و نه کارهای دیبا. شاید چند وقتی روی منابع دست اول معماری این صد سال ایران کار کردیم و بعد طرحی ریختیم برای چند کتاب پژوهشی-تحلیلی، که خط زیر حساب این صد سال کشیده باشیم. این کار شده لذت این روزهای من. من نه، ما چهار نفری که داریم وقت و بی وقتی‌مان را سر هم می‌گذاریم، یک دوربین دست گرفتیم عکس می‌گیریم از چیزهایی که نابوده نیست، کتاب کنار کتاب می‌گذاریم، مقالات را تجمیع می‌کنیم، حرف می‌زنیم، احوالات اقتصادی و اجتماعی را می‌بریم روی یک سالشمار، وقایع هنری را، نقطه‌عطف‌های معماری را، خاطرات شفاهی را می‌خواهیم جمع کنیم که بشود تاریخ شفاهی و رویاهای دیگری که از یک اتاق کوچک روی تپه‌ی الهیه آغاز شد و یک میز و دو مبل در کافه‌ای پر از دود سیگار. حالا این وسط چیز دندان‌گیری اگر بود، همینجا واسپاری می‌کنم، هرچیزی که به معماری و شهرسازی و فرهنگ و تاریخ این صدساله‌ی ما جوابی بدهد، جایی را روشن کند، حرفی داشته باشد.


۱۳۹۳۰۷۰۴

تفریق دوستانِ دور


به هم‌دم و سازِ خاک: داستان‌نویسِ ابوتراب


«هرجایی که باشم انگار می‌کنم چیزی غلیظ‌تر از هوا در مکان هست که مثل بوی یک صندل مصریِ پَرّان در هوا ما را احاطه می‌کند. از بالای راه‌پله تکه‌نوری می‌تکید از بس زردِ دیوارها و جدارِ کثیفِ چراغِ مدورِ راهرو دل به دل هم داده بودند، که کفِ دستم از یادِ دوستی دور و غمگین و بیمارْ عرق کرد؛ راه را می‌خواستم نمی‌آمدم، می‌خواستم نیامده‌بودم. در از چارگوش‌های پس‌هشته و برجسته‌ی لب‌پَر، از خاکِ نازکی که نشسته، از رنگِ‌چندباره‌ی کِدِری که خورده بود و ناشیانه گُلّه گُلّه، زیرِ آن نورِ وامرده‌ی وهم، در آخرین ساعات تابستان چیز دلچسبی نبود. چیزی آنطرفِ در منتظر من نبود. فردا روز اول پاییز بود. در زدم، دوست داشتم بتوانم ساکت باشم، با کسی حرف نزنم، کسی حالی نپرسد، کسی نخواهد دست روی شانه‌ام ول کند و ویرانِ موسیقی باشد...
اصلن داشت قهوه را هم می‌زد و دستش دنبال فندک بود، تعریف کرد این بشر، وقتِ نوشتن شعر، وقتی دستش به نوشتن رضایت نمی‌داده، آن‌وقت‌ها که محال‌اندیشی پیشه کرده بوده، از فرطِ‌ هیجان و محال‌بینی با نوک مداد کاغذ را سوراخ می‌کرده است. یا در کمیاب‌ترین لحظات به رعشه می‌نشسته و بعد خیره می‌مانده به شومینه یا پنجره، انگار از ارگاسم کوتاهی برگشته باشد... فهمیدم چرا هر کلمه از او که می‌خواندیم، در هیئتِ شعر یا متن تدقیقی، یک برقِ آشنا داشته است. خب، مجبور شده بود برود بمیرد، و مهمان ما هم بیشتر از او نگفت...
این روزها که بیشتر به شکل و تغییرات نامه و تاریخ آن نگاه می‌کنم، مسببش یک دوست قدیمی‌ست؛ نامه‌های سال‌های دور را که نادیدنش اولی‌ست- به تفریق و تفنن وامی‌خواندیم و دیدیم در این روزگارِ مرگِ‌دستخط و فونت‌های جهانی، گاهی از یکدیگر بازشناختن‌مان به همان مشخصات بالای هر نامه میسر است باقی در فراموشی همرنگ‌اند. البته این نامه‌های تُنُکی که ما می‌نویسیم جاعوض نخواهد شد...

چکار کنم؟ آخر این هفته هم منتظر خواهم بود، به تلفن‌های دور، به آشنایانی که دورند، در خانه یا کشوری غریب، یا در دلی سکنی دارند که خوی مردمی از آن رفته است و با مردمان کوچه بازار انس ندارد و با دوستان قدیم هم، از گوشت خونالود خودش بوی خوشتری سراغ ندارد. راستی گفتم آن دوست نویسنده‌ی بدخلق‌مان چه شوخیِ تلخی با خودش و هواخواهان تازه‌‌یابش دارد؟ به همه‌ی آنها می‌گوید نوشتن را کنار گذاشته است، می‌گوید کشاورزی می‌کند و راه می‌رود. هروقت زنگ بزنی، دخترش، سومینا، برمی‌دارد می‌گوید پدرم سرِ زمین است. سرش هنوز از بادهای جنّی خالی نشده است...»