نمایش پست‌ها برای عبارت جستجوی بیژن الهی براساس تاریخ. مرتب سازی براساس ارتباط نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌ها برای عبارت جستجوی بیژن الهی براساس تاریخ. مرتب سازی براساس ارتباط نمایش تمام پست‌ها

۱۴۰۳۱۰۲۹

منتهاش تشنگی‌ست - نامه‌ای از بیژن الهی

 

«منتهاش تشنگی‌ست»

 

 

 

 

 

 

فراوان است نامه‌های عشق و نامه‌های تسلیِ سوگ، اما نوعی نامه کمیاب است که این هر دو را در خود دارد: نامه‌هایی در سوگِ یک عشق ازدست‌رفته.

وقتی به سرم زده بود جُنگی در قطع پالتویی از این‌ قبیل مکتوبات فراهم بیاورم، در جوار نامه‌های عشق و نامه‌های تسلی. سوگ یک مسیر تدریجی‌ست پس از سقوطی مهیب، اما عشق مسیری پرآشوب دارد و لاجرم باید احتمال فراق را هم در حساب آورد، روزی که عشقی نباشد. دیده بودم که غالباً در این سه زبان قاصر می‌شود یا به کلیشه می‌افتد یا صرفِ بیرون ریختن حرف‌هایی می‌شود محضِ تسکین دردی که در جایی در درون در کار است. تا در کتاب گزیده از آثار بیژن الهی برخوردم به این پاره‌های نامه‌ای منتشرنشده، نامه‌ای در منزلی از منازل آخر یک عشق. جز یک جمله‌ی خیالاتی‌اش باقی همه فشرده‌ی حسی پیچیده است نه در خود کلمات که در سیرِ جملاتی که سیلان دارند. نه تاریخ و نه خطاب نامه پیدا نیست و باید دست مریزاد گفت به آقای بهار بابت انتخاب این نامه و برداشتن تاریخ و خطاب، تا در جان هر آدمی جا بگیرد منتزع از کی و چی و کِی و چرایی و کجایی‌اش. توجه به بادبزن و لیموها، به رفتار ابرها و نورِ در تُنگ، به زمان که ویراستار قابلی‌ست و به کاج پیر که به یکجور آشتی رسیده است نامه را در قیاس با نوشته‌های اهل فکر و ادبیات و فرهنگ و هنر آن دوره، و نه صرفاً نامه‌های عاشقانه‌شان، منزلتی می‌بخشد که اگر روزی آن جُنگ را فراهم بیاورم ترتیبی می‌دهم آخرین متن کتاب باشد، جملاتی که با آن کتاب بسته می‌شود.

 

ــــ‌میم. را

۲۹ دیماه ۱۴۰۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ پاره‌های نامه‌ای از بیژن الهی:

گرمای منی تو. همیشه بمان برای من. مثل تابستان‌های ذهنیِ آدم که در موجی ساکن باز می‌شود، عینِ بادبزن که توی دست هم که نیست در خودش حرکت دارد و، روی میز، باقیِ طبیعت‌بیجان را نوسانی فراخ و نرم می‌دهد، که لیموها، هر یک در تمرکزی عمیق توی خودش (از آنجا که زرد، خود، شامّه‌ای کُروی‌ست که با سقوطِ آزاد به مرکزش هرگز به ته نمی‌رسد)، برسند  به بی‌خویشیِ آنگونه‌ای که "طبیعت بیجان" غافل شود  که جایی (هرجا جز این‌جا) حضوری دارد غرق...

 

متن کامل این یادداشت و نامه در قالب پی‌دی‌اف از اینجا بردارید.

(محض احتیاط در کانال تلگرام نیز گذاشته‌ام.)

 

۱۴۰۳۰۵۲۶

تلاقیِ ناگهانی با پرونده‌ی کهنه

 

تلاقیِ ناگهانی با پرونده‌ی کهنه

 آولین   -  ابوالحسن نجفی

 

 

 

 

 

کنار آن تکه‌ی درجه‌یکِ یادداشتِ ریموند چندلر در باب دو جور شعر به ترجمه‌ی بیژن الهی، اولش به حیث فارسیِ درست و پاکیزه‌ی ابوالحسن نجفی این تکه‌ها از مؤخره‌ای از کلود آولین را با صدای نویسنده‌ی معرکه‌ای در سرم مرور می‌کردم، بعدها ولی از عطری که داشت و خبری که از نسبتِ نویسنده با کار نویسندگی می‌داد؛ و مقصودم اینجا واضحاً رمان‌نویس است.

شاعر برقی از آگاهیِ مبهمی را شکارِ به‌چشم می‌کند، به‌آنی چشم می‌بندد تا فریمِ ثابتی از این برق شاخه‌شاخه در آسمان تاریک را پیش خاطرش نگه داشته باشد، مزه کند، و با صرف کمترین لغتی در حد ترسیم روابطی لغزنده و فرّار ـــ‌به مدد اشاره به سنت شعریِ پیش از خود یا اعلانِ جدایی‌اش از آن‌ـــ شعری بنویسد و بعدها با خواندن چندباره مطمئن شود نکته‌ای یا دقیقه‌ای نیست که از آن آگاهیِ مبهم به این هندسه‌ی لغوی نتابیده باشد. رمان‌نویس ولی چه می‌کند؟ یعنی نسبتش با آگاهی و کلمات و واقعیت و تاریخ شخصی چطور چیزی‌ست؟

امسال بود که دنبالش گشتم ببینم این سطرها را از کجا می‌خوانده پیرمرد، کورمال کورمال رفتم به‌حدس و خاطره تا رسیدم به دفتر پنجمِ جنگِ اصفهان به تاریخ تابستان ۱۳۴۶. پنجاه و هفت سال پیش.

همه‌ی این سال‌ها اینطور خاطرم مانده بود که رمان‌نویس از آنجا که مدام برمی‌گردد داستانش را و حفره‌ها و تضادهای روایتش را «تصحیح» می‌کند، و آ ن را به کمال نزدیک می‌دارد، خیال می‌کند ـــ‌به غلط‌ـــ که در زندگیِ واقعش خودشناسیِ بهتری دارد؛ یا روی دیگر سکه اینکه: گمان می‌کند می‌توان برگشت و لغزش‌ها را ویراست، دیالوگ‌هایی را از ذهن و دهان شخصیت‌هایی پاک کرد انگار که به زبان نیامده باشد، حادثه‌ای را تغییر داد و قدمی عقب رفت و به حاصل پاکیزه‌ی کار نگاه کرد. و خُب انگار چنین نبوده، یا دقیقاً چنین نیست.

این نقل‌های بازمانده در حافظه که انگار خیلی هم دقیق و تمیز به یاد مانده‌اند و نیازی نیست برگردیم ببینیم هربار اصل متن چه بوده، این دریادمانده‌های مرورکردنی که در گاه و جاهای ناهمسانی به کارِ شناخت و صیقل آگاهیِ درونی می‌آیند، این سطرهایی که در سفری عمری با آدم می‌آیند، اینها خودشان حکمِ همان پرونده‌های کهنه را ندارند؟ راه درست بازشناسیِ زندگی و کار از «تلاقیِ ناگهانی با پرونده‌های کهنه» نمی‌گذرد؟

ـــ‌م. روانبد

۲۴ مرداد ۱۴۰۳

ــــــــــــــــ



از مؤخره بر:      مستر فارینگتون و مسیو بلان

کلود آولین

فارسیِ ابوالحسن نجفی

 

 

هر نویسنده‌ای روی تخته‌ی قفسه یا گنجه‌ی اطاق کارش یک دسته پرونده‌ی راکد دارد. بعضی از زمان جوانیِ اوست. محتویِ طرح‌هائی برای شعر یا رمان. لای آنها را هیچوقت باز نمی‌کند، اغلبشان را فراموش کرده است. پس چرا آنها را نگه داشته است؟ چرا صندوقچه‌ی نامه‌هائی را که نویسندگانشان در زندگی ماجرائی ندارند نگه می‌داریم، یا بسته‌ی عکسهائی را که دیگر نمی‌توانیم نام صاحبانشان را به یاد بیاوریم، نیز سنگ‌ها، گلهای خشکیده، ریزه‌هائی از هرچیز را که دیگر نامفهوم شده‌اند؟ چنانست که گوئی گواهینامه‌های ناکامی و مدارک شکست خود را بر دیوار آویخته‌ایم.

 

[...]

 

 

دو نوع رمان‌نویس هست: دسته‌ی اول با دقتی بی‌اندازه شالوده‌ی کار خود را می‌ریزند و پیچ‌وخم‌ حوادث را پیشاپیش ترتیب می‌دهند و وقایع فرعی را مشخص می‌کنند و فصل‌های مختلف کتاب را منظم می‌سازند. کار بزرگ آنان همین است، همین معماریِ دقیق؛ پس از آن، بنابر قول معروف یکی از آنان، «فقط نوشتن می‌ماند». دسته‌ی دوم در نقطه‌ی مقابل این گروه قرار دارند. تا قلم به دست نگرفته‌اند فقط قصّه‌ای دارند که در چند کلمه می‌گنجد. می‌دانند که از کجا شروع کنند و به کجا برسند، و فقط بلندترین قلل این منظره‌ی نا پایدار و نا استوار را تمیز می‌دهند. برای آنها همه چیز با نوشتن آغاز می‌شود. فقط هنگام نوشتن است که صحنه‌ها از ذهنشان بیرون می‌جهند، شخصیت‌های فرعی انگیخته می‌شوند، مکالمات به وجود می‌آیند. این آفرینش پیاپی که با تضییقات ازپیش‌اندیشیده (شمار فصل‌ها، تعداد صفحه‌ها) به خوبی سازش می‌کند نخست باید اساسی‌ترین نیاز این دسته از نویسندگان را برآورد، یعنی کنجکاوی و علاقه‌ی آنها را به وقایع پیش‌بینی‌نشده. من اغلب سخن عالیِ ژیردو را نقل کرده‌ام که مشخص این گروه است: «اینان نخستین خواننده‌ی آثار خویشند.»

نویسنده یا هنرمند گمان می‌برد که توانائیِ خودشناسی‌اش بیش از دیگران است. هنگامی که اشتباهات خود را اصلاح می‌کنند ـــ‌مرادم اشتباهات اساسی است، مثلاً اینکه خود را در زمره‌ی نویسندگان گروه نخست بپندارد و حال آنکه به دسته‌ی دوم تعلق دارد‌ـــ در پیِ آن نیست که اینها را موضوع تفکر قرار دهد: تنها نتیجه‌ی کار برایش مهم است، آفریننده منتقد نیست. احتیاج به گذشت زمان و تلاقیِ ناگهانی با پرونده‌ای کهنه هست تا نویسنده با خود روبه‌رو شود.

[...]


۱۴۰۲۰۲۰۹

«بدرود گو به اسکندریّه که می‌رود از دست»

 

 

 

 

«بدرود گو به اسکندریّه که می‌رود از دست»


[این متن یادداشتی‌ست قلم‌انداز و بی فکرِ از پیش، با تورقی مختصر، که به هوای یاد-داشتن نودمین سال مرگ کاوافی اول از روی نسخه‌ی شکست‌خورده‌ی متنی مالِ سه سال پیش کار شد ـــ‌بیش‌تر متوجه برجسته‌کردن ساختاربخشیِ دوباره‌ی مترجم به شعرهای شاعری در کتابی‌ـــ از بس که خود این کتاب را در فارسی عزیز می‌دارم؛ بعد آغاز و پایانی یافت از حافظه‌ی دورشونده. متن کامل را، چیده و مرتب‌تر از این پاره که می‌بینید، در فایل پی‌دی‌اف می‌یابید. کار با ابزارک‌های بلاگر و انتشار آنلاین بد نیستم برای همین پاره‌ای از متن را به همراه فایل پی‌دی‌اف گذاشتم. وقت و حوصله‌ی بیشتر اگر بود آخرِ این یادداشت خودش آغاز فکر کردن به کاوافی‌ست. می‌ماند این یادکرد که کاوافی مرا به خواندن «حیات مردان نامی» برانگیخت و یادکردنی‌ست دینِ ما به هرکس که دروازه‌ی ورود به و فتح کتاب‌های عظیم شده باشد؛ اوست شهرگُشا و دستگیر.]

 

 

کاوافی از راهی دور و طوری نامعمول به جانم نشست. پیرمرد روزی حینِ سیگار بعد از حرف‌های عصر پنجشنبه در سایه‌ی پیاده‌رو گفت از فلان‌جا بروید این شماره با تأخیر بگیرید. شک داشتم اسمش همین باشد ولی بامزگیِ اسمش یادم ماند و روزی که از کتابفروش عینکیِ اخمو سه شماره‌ی اولش را یکجا خریدیم شکل و شمایلش هم بامزه می‌زد، خشتی با حسِ خوبِ خواندنِ مرکب ِسیاهِ چیده بر کاغذِ کرافتِ اعلا. باز کردم و:

 

بیژن الهی

 

نماز وحشت

در اسکندریّه پس از سیصد و چند

و پس از هزار و نهصد و اند

 

از یونانی‌ی کاوافی

 

نامعمول بود. این همه شاعر حالا چرا یونانی و چرا از یونانی؟ چرا این سرآغاز نه شبیه صفحه‌عنوان بود و نه اسمی از شعرها داشت؟ «نماز وحشت» چرا؟ اسکندریّه خب معلوم است چرا، ولی پس از «هزار و نهصد و اند» چرا؟ اگر حساب کنیم نمی‌شود همین حوالیِ معاصر ما و شاعر؟

آن دو شعر کاوافی انیس شب‌هایی شد که دلم راه به جایی نمی‌برد یا به قول اصفهانی‌ها «راه به حال خودم نمی‌بردم.» لحن و نواخت فارسیِ الهی برای کاوافی چیزی بود که کمتر شنیده بودم. «شنیدن» اینجا درست‌تر است چون می‌شد صدای شعر را و کاوافی را یا ـــ‌دقیق‌تر بگویم‌ ـــ‌ صدای سخنگوی بغانیِ بی‌نامِ شعر را شنید و صدای «عاشق سینه‌چاکِ» خاطره‌گوی شعر دوم که آن‌روز غروب بعد مدت‌ها «رفت همان کافه از پیِ روزی». در هردوی شعرها صدا صدای کسی‌ست که پیشِ خود و با خود واگوی خاطره‌ی دوست می‌کند: یکی میریس (که آخرش پیداست نصرانی‌ست در میان دوستان که نیستند) و دیگری که یاری‌ست گریزپا و لاف‌زن که «بیست‌ودوساله رفت». در اولی، «میریس: اسکندریّه، ۳۴۰ م.»، شعر بنا شده بر مغاکی که جهان این دو هزار سال را شکل داده یعنی رسمی شدن مسیحیت به دست کنستانتین کبیر پس از روزگاری بغانپرستی (به اشاره‌ی ب. الهی در یادداشت بر شعر «تتمس انطاکی»: از حدود ۱۶۰ ق. م. به سعیِ آنتیخوس چهارم، از شاهان سلوکی، که بر سوریه حکم می‌راند و روشناس به برانداختن یهودیت و برقراری بغانپرستیِ یونانی)، و در شعر دومی، «گلهای همیشه خوش»، انگار کاوافی از همان شهر اسکندریّه (که سر از پیِ او برنمی‌داشت)، پس از هزار و نهصد و اندی از آن مبدأ تولد نصرانی، حدیث خاطره‌ی فراق یاری را از زبان عاشقی خسته می‌نویسد که همه‌چیز آن تنانی‌ست و گیتیانه و شاید اگر خطر کنیم بگوییم «بغانی» و یادآور آخرین سطرهای شعر پیشین که سخنگوی بغانیِ شعر از پاییدن تابوتِ میریس می‌گریزد از آنکه در مرور خاطرات دیده ای دل غافل از اول نصرانی بوده و کتمان می‌کرده است:

 

دو قدم به قهقهرا رفتم و... الفرار... در رفتم،

در رفتم ازان خوفْخانه، آن شکنجه‌گاهِ نفیس،

مبادا که غبار بنشاند این مسیحیت

بر خاطره‌ی میریس.

 

چندسال بعد که دوره‌ی صحافی‌شده‌ی تماشاهای دهه پنجاه را پیِ شعر و داستان‌های خواندنی ورق می‌زدم رسیدم به اولین انتشار کاوافی‌های الهی. بعضی را که بعدتر، پسامرگ، در این شماره با تأخیر ۶ منتشر شد و می‌شود کنار هم گذاشت به کار تدقیق در هنر شاعریِ الهی می‌آید و البته در بوطیقای ترجمه شاید، که کار من یکی نیست. چنین بود که همیشه یاد آن دو شعر بودم و ترجمه‌های در تماشا را جدی نگرفتم تا کتاب صبح روان در آمد و کاوافی تازه پیداش شد. چه زبانی و چه ترجمه‌ای و چه شعرهایی. مسکوب گناهی ندارد که در فرانسه کاوافی را شاعر پرتی دانسته بود دلمشغول هواهای جسمانی. خطا از بزرگان است...

 

 

متن کامل یادداشت

فایل پی‌دی‌اف

 


۱۳۹۷۰۷۲۹

از دفتر نامه‌ها - به زنده‌یاد محسن صبا، زیباترینِ نومیدان

سلام آقای صبا
[حالا راحت می‌شود شما را خطاب گرفت و به اشاره رد نشد. شما هم اینجور راحت‌تر بودید که م. ص. یا حتی محسن و این چیزها بیاید تا اسم و اشاره مستقیم شود.]


امروز، ظهری که خبر رسید شما رفته‌اید و ما را تنها گذاشته‌اید تهران از صبحش ابری بود و من تازه رسیده بودم دفتر انتشارات، کارها خوب پیش رفته بود و می‌دانستم دیگر چندان کاری ندارم تا دمِ غروبی که برای طرح جلد بعضی کتاب‌ها باید برویم دیدنِ بهرام داوری ــ راستی نشد بگویم بهرام چقدر از آن جستارِ شما خوشش آمده بود و همان چند سال پیش که تازه خوانده بود یادم هست گفت: «داستانِ خوب چندسال بود نخوانده بودم» و من جوانی کردم گفتم آقا داستان نبود بیشتر خاطره بود، که خندید گفت شما بگو خاطره من میگم داستان. «این شماره با تأخیر» را شبی آقای نوکنده آمد و برایش آورد. قبلتر بهرام از شب‌های برفی و پیاده‌رفتنش با بیژن گفته بود تا حسش و احترامش به کاظم رضا، که هنوز زنده بود، حتی بهرام گفت می‌خواهد ببیندش و روزهای آخر بیمارستان هم سپرد به من که پرس‌و‌جو کن و شماره و بخشش را پیدا کن بروم ملاقاتش، ولی گفتند به دلیل عفونت بیمارستانی و اینها بهتر است بگویی بهرام نیاید، و نیامد، و کاظم رفت و دریغای بهرام یادم ماند. خلاصه از آن روزهای ابریِ مخصوص بود امروز، و پیاده که می‌آمدم دفتر یادم از روزی ابری آمد که «این شماره با تأخیر» شماره شش را برای دوستی برداشته بودم و توی تاکسی جستار شما را خواندم و قبل تجریش پیاده شدم سر زعفرانیه، و تا دفتر انتشارات پیاده رفتم و سعی کردم با چشم شما سربالایی را ببینم؛ وقتی رسیدم دفتر نشستم توی مبل چرم سیاهِ تک‌نفره پشت به نورگیرِ جلوِ اتاقم و لپ‌تاپ روی پا گذاشتم و چندخطی برای شما نوشتم از واخواندنِ خاطراتِ شما با بیژن، و اینکه حالا کجا نشسته‌ام و برای شما چیز می‌نویسم. جواب شما را هم یادم هست. خلاصه در همین فکر و یادها بودم امروزِ ابری که رسیدم دفتر و اول از همه دیدم دوستی نوشته شما رفته‌اید: درگذشت: مهر ۱۳۹۷
    از پنجره‌ی اتاق کارم در این دفترِ جدید می‌شود شرقِ تهران را از ارتفاع دید، و اکباتان را، و هواپیماهای مهرآباد که بلند می‌شوند و در غروب پیداتر و زیباترند: سبک، بالارونده، سبک ولی باوقار، با چراغی روشن. ظهری نشسته بودم توی هال، روی مبل سیاه تکنفره‌ی چرمی که سالهاست با ما از این جا به آن جا میاید، به اینترنت وصل شدم، و ارتفاعِ ظهرِ تهران غمگین شد. کوچه و باغ‌های الهیه، بوی کاهگل خانه‌ی پدری که باغبان بود و قبرش را زیر درختان دوست می‌داشت، رکوییم موتزارت. زدم بیرون. پیاده رفتم سوپری پیدا کنم. بهمن چرا ندارید آقا؟ صدای پیغامگیر تلفن خانه که لحن گرم شماست که از بیمارستان برگشته‌اید و می‌خندید و می‌گویید سرطان را هم دست به سر کردید رفت، این دیگر ابلیس که نیست، چقدر مانده تا ۲۴ آذر؟ ماه کنعانیِ من مسند مصر آنِ تو شد / وقتِ آنست که بدرود کنی زندان را، ای بابا! چطور مگر می‌شود شما بروید آقای صبا؟ اینکه نمیشه...
    حالا که اینها را می‌نویسم نیمه‌شب است و نشسته‌ام پشت میزِ چسبیده‌به‌پنجره‌ی خانه‌ی جدید، که هنور پرده ندارد، و شب‌ها سوسوی چراغ‌های شهر پیداست و دو گلدسته‌ی سبز و روشنِ امامزاده‌ی همین پایین. راستش ترسیدم بخوابم و خواب مرگ را سبک کند. نخواستم بخوابم و سینه‌ام سبک شود فردا. گشتم این جستارهای شاهرخ مسکوب را پیدا کنم که اول‌بار شما سراغ دادید و گفتید یک‌چیزی دارد مسکوب برو پیدا کن ببین چطور از مرگ دوستش جستاری نوشته و خاطره را فرم خلاقه‌ای داده که بین داستان و جستار و خاطره لرزان است آنقدر که یک‌جاش می‌تواند و می‌گوید: هوشنگ چرا مردی؟ آخر هیچکس مثل تو نمی‌توانست اسم من را شب‌های برفی با شاش روی برف بنویسد. هرچه گشتم کتاب را پیدا نکردم. آن‌وقت هنوز اچ‌اند‌اس مدیا چاپش نکرده بود و خیلی گشتم تا کتاب چاپِ سوئد را از کتابفروشیِ قدیمیِ کنج میدان انقلاب پیدا کردم، اسمش هم چیزی بود در حدودِ «خواب و فراموشی»، آن را هم حالا پیدا نمی‌کنم؛ چون کتاب‌ها هنوز در کتاب‌خانه‌های خانه پراکنده‌اند و وقت نکردم سر فرصت بنشینم کتاب‌ها را دسته‌بندی کنم و عزیز‌ترهاش را توی کتابخانه‌شیشه‌ایِ کنارِ میزم بچینم، تازه‌ها را توی قفسه‌ی کوچکِ چوبیِ سه‌طبقه‌ی آنطرف میز، هرچه گشتم پیدا نکردم وگرنه دلم می‌خواست جستار مسکوب برای جهانبگلو را بخوانم؛ که درواقع یادداشت‌های روزهای تلخی‌ست که امیرحسین جهانبگلو را آورده‌اند پاریس و با بیماری مرگ‌آورش دست‌و‌پنجه نرم می‌کند و مسکوب قطره‌قطره چکیدن مرگ در جسم و چشم و جان و صدای دوستِ قدیمش را می‌شنود که همیشه یادم بود می‌گفتید خانمش، خُجی‌خانم، خاله‌مادریِ شما ــ‌یا همچین چیزی بوده است‌ــ، یادم بود چطور مسکوب مرگِ امیر را می‌بیند، و خودش را، که تماشای مرگ می‌کند و احاطه می‌شود، که امیر می‌گوید «آرزوی مرگ ناگهانی داشتم و در خانواده‌ی ما کسی سرطان نداشت، حالا برعکس شده»، بروزهای بعد که مسکوب به امیر سر می‌زند هرروز، و یکجا باخودش فکر می‌کند «این دیدارهای پی‌در‌پیِ هرروزه از آدمِ دمِ مرگ، بیمار را به شک نمی‌اندازد؟ با خودش نمی‌گوید مگر چه خبر شده؟»، روزهای بارانیِ پاریس و امیر که برمی‌گردد تهران و تکیده‌تر می‌شود و بین خودش و مرگ جوی آبی فاصله می‌بیند که مرگ ایستاده آنطرف می‌گوید بیا اینطرف، و عاقبت روزی دوستی از تهران زنگ می‌زند می‌گوید امروز امیر چیز شد، و مسکوب می‌گوید «فهمیدم این مرگ، این چیز، آمده این طرفِ آب و امیر را برده آنطرف». حیف، همینجا تمام می‌شود و ما هیچی از روزهای بعد از امیر نمی‌دانیم که چه به چیزها فکر کرده شاهرخ مسکوب و چطور با مرگ دوستِ قدیمش کنار آمده. حیف پیداش نمی‌کنم از رویش اینجا برای شما بنویسم.
    راستی، شادی هم سلام می‌رساند می‌گوید بگو آقای صبا بی‌معرفتی کردی امسال ۲۴ آذر منو تنها گذاشتی. فکر کردم از امسال چه تداعیِ تلخی باشد. گفتم نوشته بود «آلودگی پاییزِ تهران اگر گذاشته بود دوستیِ من و بیژن چهل‌ساله می‌شد» و حالا که چند روز است آلودگی برگشته، آن سر این دنیای کوفتی، اصلن چرا باید کسی سر زمین بگذارد و، آقای صبا فکر نکنید وقتی شادی گفت «بی‌معرفتی» یادِ خودم نیفتادم، چرا، بی‌معرفتیِ من را هم ببخشید. باور کنید روشن‌ترین و ماندنی‌ترین شب‌های اتاقِ کوچکِ کوچه‌ی سام شبانی بود که با تلفن پاناسونیک سفیدِ قدیمی شماره‌ی شما را می‌گرفتم، یا منتظر زنگی بودم، تا ساعت‌ها و ساعت‌ها نگاهِ شهر کنم از پنجره‌ی آن اتاق کوچک طبقه‌چهار، و صدای شما را بشنوم و غرق شوم در داستان‌ها و ماجراهایی که فقط شما می‌دانستید از تجریش دهه‌ی چهل، نیما را که دیده‌اید استکانی عرق بالا می‌اندازد کنار دکه‌ای بالای تجریش، کوچه باغ‌های ‌الهیه، دبیرستانی که جلال‌آل احمد و جلال مقدم و بهمن شعله‌ور در آن درس می‌داده‌اند و شما با بیژن الهی همکلاس بوده‌اید، پدرتان باغِ بزرگِ ناتل خانلری را می‌داشته، حلقه‌های دوستی و کتاب‌ها و شب‌گردی‌ها، سربازی، سیل تجریش، باغ خانه‌ی بیژن تا همین چند روز پیش سقوط فلان هواپیما؛ فکر نکنید فراموش کرده‌ام که اگر سردماغ بودید و شبِ خوبی بود حرف می‌رفت به حافظ و غزل‌ها یا تفسیر منتقدین و مفسرین، نکته‌ای که در گلستان سعدی دیده بودید، یا داستانی از اسرارالتوحید و یا پدرسوختگی‌های پنهان بعضی خاطره‌های ادبی؛ و تمام این شب‌ها من کاغذی یا دفتری پیش دستم بود و تکه تکه اینها را یادداشت می‌کردم جوری که یادم بماند و بعد دور هر چیزی یک خط می‌کشیدم؛ آن کاغذها نقشه‌های گنجِ دوست‌داشتنیِ من بود برای رفتن سراغ خیلی کتاب‌ها که شاید گذرم نمی‌افتاد اگر شما شهوتش را با نقلِ داستانی یا نکته‌ای برنمی‌انگیختید. خلاصه بی‌معرفتیِ من را ببخشید.
    شب که برگشتم خانه دلم خواست بعد از ماه‌ها بروم سراغ پوشه‌ی کتاب مرگ، حتمن برای شما نوشته بودم که دارم کتابی جمع می‌کنم و فیش برمی‌دارم: کتابِ مرگ؛ که خاطره‌های مرگ باشد و مرثیه‌ها و جستارهای شخصی و ... همه از مرگ و در مورد مرگ، فکر کردن به انتها، دیدنِ زوال،‌ دیدنِ افقِ مدیدی که قرار نیست به جایی برسد فقط یکجایی تمام می‌شود، بی‌حاصلیِ خاکستان‌ها که می‌بایست از تجزیه‌ی تنِ آدمی سرسبز می‌بود، تمنای حل شدن و فنایی که در آدمیزاد زنده مانده به شکلِ هوسِ آنیِ پریدن از ارتفاعِ تهران به آغوشِ بیرونِ پنجره، و چشمکِ گلدسته‌های سبز، آسمانی که نیست و هست‌ترین چیزست و مبرهن، بردن نقاشی به حدودِ انتزاعِ سفیدِ مرگ، رکوییمِ ابدیِ ممتدِ مستأصلی که همه‌اش به پایان فکر می‌کند جای جلو رفتن، هموار خواهی کرد گیتی‌ را؟ گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟ حتمن برایتان نوشته بودم که اگر جایی چیزی دیدید در کتاب‌های قدیم برایم یک علامتی بگذارید و سراغ بدهید؛ خلاصه امشب هوس کردم بیایم پوشه‌ی کتاب را ورق بزنم و شاید چیزی پیدا کنم بابِ دندان اندوه‌پیماییِ امشب و نوش‌خواریِ خاطراتِ شما که رفته‌اید. بعد هم شاید کتاب را پیش بردم و چیزی نوشتم از و درباره‌ی شما.
     نشد. اینبار هم وفا نکردم. مسکوب پیدا نشد، پوشه را هم نفهمیدم کجاست خیلی هم نگشتم. گفتم به‌جای نوشتنِ چیزی درباره‌ی شما چیزی بنویسم برای شما، که می‌گفتید پذیرفتنِ دوستیِ با پیرمردها یعنیِ قبولِ اندوه دما‌دم، و می‌خندیدید که چخوف گفته‌است من ولی آدم خوشبختی هستم چون در جوانی‌ام سال‌های آخرِ تولستوی را دیده‌ام و در آخر پیری هم جوانی‌های گورکی ــ‌یادم نیست شاید هم بولگاکف‌ــ را تماشا کرده‌ام. شما در نوجوانی نیما را دیده بودید و با بیژن همدوره بودید و زندگی‌ها کردید و کارها، امیدوارم داستان‌ها و آن رمانِ کوتاه شما هم چاپ بشود، و آن نکته‌ی غامض مشهوری که با بیژن در این بیت حافظ دیده بودید که می‌گوید «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد».
    نمی‌توانم پلک‌هایم را باز نگه دارم. باید بروم بخوابم. زیبا بودید و جاندار و قصه‌گو و دلنشین و خوش‌صدا، جهان دیده و کارها کرده بودید، رنج دیده و غم‌ها داشتید، نومیدی‌تان زیباترینِ نومیدی‌ها بود در این آرامسایشگاه جهان، آرامشی داشتید و دلگرمی‌ای که حد نداشت، درود بر شما و ممنونم از همصحبتی و صفا.
   شب و خاک بر شما خوش باد
   آرزوی دیدار
   یاحق
آخرِ ماهِ اولِ کوچه‌ی گلستان




۱۳۹۷۰۳۳۱

فکر کردن در پانویس، از ادیب‌سلطانی تا بیژن الهی (۱)


فکر کردن در پانویس، از ادیب‌سلطانی تا بیژن الهی (۱)
تابستان سال نود و یک بود که رفیق موافقی ایران نبود و اول‌بار شد که جای اسکایپ مثلن نامه‌های جدی می‌نوشتم و می‌نوشت، سریع‌السیرِ تهران‌ــ‌لندن. حالا که گاهی پیِ چیز دیگری می‌گردم و برمی‌خورم به نامه‌ای از آن سال‌ها می‌نشینم و می‌خوانم و فکر می‌کنم به روزهای خانه‌ی بی‌آسانسور طبقه چهار، به کاغذدیواری‌های آبی آسمانی، به خانه‌ی متروکِ روبرو، به دیدن‌ها و وادیدن‌های آن سال‌ها... بخش اول این مکاتبه را اینجا ــ‌با حذف بعضی جملات و اضافه کردن چند جمله‌ـــ وا می‌سپارم. به یاد روزهایی که شعر می‌نوشتم.


[سلام دایی
بخون که حرف بزنیم. یک‌ساعته نوشتم، مثل دوبیتی‌هایی که نیما وسط شعرهاش میگه «میساختم».]


بذر خصلت یکّه‌ای دارد: درخت نیست، کوچترین واحد‌ی‌ست اما که درختی را در خود دارد. حد فاصلِ بین دو درخت است؛ از درختی زاده شده و از او درختی زاده می‌شود. حامل و عصاره‌ی درخت است. به این اعتبار بذر شبیه است به «مفهوم». مفاهیم نیز در سرزمینی با هوای مخصوص زاده‌ می‌شوند و خصلتی زایا دارند. سرزمینی دارند، در فرهنگی خاص می‌بالند و و در مختصاتی فرهنگی-تاریخی بار می‌دهند. این بار جز «مفهوم» نیست که خود باری تاریخی دارد.
[...]
فرهنگ نیز برابرِ این کولتورِ غربی چه برابرنهاد دقیقی‌ست. «فرهنگ» در جمعِ فر+هنگ می‌شود: «برکشیدن». «فر» همان است که حالا در پیشوند «فرا» معمول است، به معنای بالا و جلو و پیش و درخشش و متعالی، و «هنگ» که از ریشه‌ی اوستایی یا پهلویش «فراست و هوشیاری و دانایی»‌ست. جالب شده برایم که بروم ببینم چطور کولتور را فرهنگ گفته‌ایم، و چرا؟ برای غربی‌ها وجه فارقِ انسانِ متمدن و بدوی‌ست این فرهنگ داشتن و برکشیدگی.
[...]
بذر می‌تواند به تنهایی یک تاریخ را و فرهنگ را در خود معنا ببخشد و تعریف کند و توصیف. از بذر می‌توان شرایطِ سختِ زیستی، خشکسالی یا دورگه بودن درخت را یافت.
[...]
پانویس، (زیرنویس، ته‌نوشت، زیرنوشت) در ترجمه و تالیف‌ها منزلِ آشوب است و بذرافشانی. آن چیزی‌ست که نمی‌تواند در متن بگنجد، و هم نمی‌تواند بیرون از آن جدا بایستد. جزئی از متن هست، اما داخلِ آن نیست. آنقدر ضروری‌ست که از تذکرِ آن نمی‌توان و نباید گذشت اما «ربط» مستقیمی ندارد که در متن بگنجد؛ یا مترجم/مولف ترجیح می‌دهد آن را از جریان خطیِ متن جدا کند و ببرد آن پایین یا ته شکل تذکری یا اشاره‌ یا جوانه‌ای نگه دارد. این میانِ ربط و بی‌ربطی ایستادن، گاهی روشنگر است، یعنی این بیرون بردن از جریان متن و جداش کردن و جدا گذاشتنش و هر پانویس که خودش واحدی یکّه است یکجور ارزش نهادن است. می‌توان مرزهای شاعر یا مترجم یا اندیشمندی را از پانویس‌هاش خواند و تحلیل کرد. در فارسی از این کارها نشده و به این زودی‌ها هم مجالش مهیا نخواهد شد؛ تنها چیزی از بابک احمدی راجع به پانویس و متن یکجایی دیدم که یادم نیست کجا. اما می‌توان از قدیمی‌ترین و متصل‌ترین و اینجایی‌ترین متن‌ها آغاز کرد: نسخه‌های خطی و تصحیح و حاشیه‌هایی که بر آن نوشته شده، و بعضی‌ها مثل چهارمقاله یا کلیله و دمنه تعلیقات مجددی بعدها محمد معین بر پانویس‌های علامه قزوینی اضافه کرده است؛ تا نسخه‌های چاپ سنگی که کنارِ ستونِ نوشتارِ اصلی و نه زیرِ آن یادداشت‌ها می‌آید. و این خط  را گرفت و آمد تا حالا، که البته تک و توک چیزهای جالبی داریم. ادیب‌سلطانی در پانویس‌هاش پیداست، ترجمه‌های شعر و متنِ بیژن الهی در پانویس‌ها می رقصد و شمشیر می‌زند، و از زخم‌هایی که به متن می‌زند راه می‌شود گرفت. حتی مترجمِ ابلهی که مستهجن‌بودن همخوابگیِ آدمِ رمانِ مارکز را در پانویس توضیح می‌دهد بهترین مثالِ وزارت «ارشاد» است و بی‌پانویس بودنِ آنچه ابراهیم گلستان می‌نویسد معنا دارد. دیده‌ای چقدر کم پانویس دارد؟‌ یکجا در متن «همایون تک» می‌نویسد از فضای سال‌های اول حزب توده و کامبخش و خودش و روزنامه در آوردن و قضیه‌ی آذربایجان و زخم می‌زند اگر اسم نمی‌برد:
« غافلگیر شدنِ خود من از شکل و سرعت این رویداد بود نه از روی‌دادنش، که اگر مغتنم نبود که پیش بیاید منتظر بودی که پیش بیاید. منتظر بودی از همان روز که دکتر کشاورز راه‌به‌راه از گفتگو با علی‌اف می‌رسید و شرحی از آن دیدار داد و پیشِ خودم دیدم که غرض از این ابلاغ توصیه‌ای بوده است در حدّ امر، نه یک گفتگو میان مساوی‌ها، و از همان زمان دریافته بودم که آنچه در آذربایجان گذشته است و می‌گذرد به آن نقطه و نتیجه نخواهد رسید که امید، شاید، ولی حتماً تصورِ تمام جنبش چپ در ایران بود.  من پیش خود شاد شدم از این پا روی ترمز گذاشتن و اخطارِ بالادست. برای درکِ چنین حس من آمادگی داشتم، که حاصل ماه‌ها کار و کوششم در مازندران میان وسیع‌ترین تجمع کارگری در شمال ایران بود، که هرچه در پائین پر از صفا و صداقت بود و سادگی‌های خواهشِ مظلوم و توقعِ احقاقِ حق و عدالت‌داشتن دستگاه مسلط بر آن فعّال بود در فساد، دست اندرکار تجاوز، کور پیش هر حاجت اجتماعی امروز؛ و کور، همچنین از زور حرص بی‌افسار برای قاپیدنِ پرت‌ترین قاذورات. انگار کشورگشایان مستعمراتی جبّار، بی‌مهار، که مردم محل غلامشان باشند، تضمن و ابزار این قلدری شکل بیانی و شعاری اندیشه‌هایی بود که بر پایه‌ی یک جور دستورهای رسیده از فراز سرِ آدمی نبود، بلکه از هوش و از دقت گره‌گشای فکر خود آدم بود که می‌آمد. و اکنون اینجا و در این مورد رفته بود به سرقت و قاپیدن، برای سرقت و قاپیدن. تجسم خلاصه‌ی زشتش را در زنی چکمه‌پوش دیده بودی که بی‌آنکه روس باشد در لباس سربازان روس، با تازیانه‌ای در دست، روز در خیابان شهر می‌گذشت و امر می‌داد و رفتار سیاسی و سیاست حسّاس را به تخطئه‌ی مست خود زیر و رو می‌کرد در حالی که جفتش، که مَرد بوده پیشترها، اکنون سخت اسیر اعتیاد به افیون، به اسم رهبری می‌کرد و، در رسم، طراحی و تأیید آنچه که رفتار فاسد و خونین و موذی بود. »
آن وقت آخر این بندِ دقیقن روی «بود» تُک گذاشته و آن پایین آورده:
«این وصف دسته‌ای و کسانی‌ست که شصت و پنج سال پیش در شهری در مازندران شرقی بودند که آن روز «شاهی» نامیده می‌شد و پیش از آن «علی‌آباد» و امروزه «قائمشهر»، هر جور شباهت ممکن با هر جا و با هرکس، امروز، شاید تصادفی باشد. گناه شباهت به گردن نیروی خبث و شر، و به توانائیش به ماندگاری و تغییر شکل و جلد عوض کردن و تکرار.»

[...]
پانویس‌هایی می‌شناسم که بذر می‌افشانند درخود، پتانسیل باز شدن و شکفتن دارند. نکته‌ی کوتاهی که مورخِ هنری ذیلِ بحثی راجع به پرسپکتیو در قالبِ پانویسی بلند شرح می‌دهد که تفاوتِ نگاره‌های سه‌لته‌ایِ رنسانسی با نمونه‌های پیشینش کجاست و بعد چطور به‌مرور این مرز بین لته‌ها از بین رفت، این پانویس در حقیقت بذر کتابی‌ست، یا مقاله‌ای، که نتوانسته از آن چشم بپوشد و فکر کرده روزی فرصتش فراهم نخواهد شد که بنویسد، خواسته بنویسد تا شاید روزی خواننده‌ای که گذرش بی‌هوا به این پرسپکتیو مادرمرده افتاد شاید راهش مکث کند و راهش را کج کند برود ربطِ این روایتِ زمان‌ـ‌مکان‌مند را با تغییر شیوه‌ی روایت تصویری کار کند؛ آرزویی که برای دامیش محقق نشده هنوز.
پانویس‌هایی هم می‌شناسم که باز هم خصلتی بذرگونه دارند، اما به کار بذرافشانی نمی‌آیند بلکه به دردِ دردشناسی می‌خورند. نشانه‌های دردی هستند که در حاشیه‌ی کتابی ظاهر شده‌اند اما از این حیث با بذر شبیه‌ می‌نمایند که همچون دردنشانه یا علامتی از بیماری می‌توان با توضیحِ آنها، با توضیح یک پانویس، به کل آن جریان نور انداخت.
[...]
اما مهم است که دیدم در شیوه‌نامه‌های جدید خیلی تأکید می‌کنند که «پانویس» را از «ارجاع» جدا کنیم چون بهرحال آن عدد تُک که می‌خورد بالای کلمه کنش خواندن را مختل می‌کند، به آن بُعدی عمودی می‌دهد و باید چشم معطل بماند، برود جای دیگری نکته‌ای بخواند و بازگردد. برای همین تأکید دارند که به هیچ وجه برای بازبرد دادن به مأخذ اصلی پانویس ندهیم و به آوردن ارجاع کوتاه در پرانتز اکتفا کنیم. پانویس گزیده و مهم‌تر می‌شود. جای پانویس بگذار حاشیه، اینها تحشیه بر متن است. نکته‌ی پانویس‌های الهی هم اینجاست که اینها تحشیه است.
و اما بعد.
ویتگنشتاین کتابی دارد با نام «رساله‌ی منطقی-فلسفی» که از آن به فارسی چند ترجمه در دست است، و نسخه‌ای که بنده دارم، بازچاپِ ویراست دومِ آن است به ترجمه‌ی میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی، از انتشارات امیرکبیر به سالِ 1386
اینکه کتاب چیست و جایش کجاست و مقدمه‌ی صریحِ راسل بر این رساله‌ی ثقیلِ منطقی-فلسفی چراست و ترجمه‌ی فارسیِ آن چگونه است، یا هر چیز دیگری، به بنده ربط ندارد، نه بلدم نه ادعاش دارم. با دو بندِ آخرِ ویتگنشتاین کار دارم و پانویسی که ادیب‌سلطانی بر آن زده است. تمامِ پانویس‌ها پیش از این شرح دقایق و ظرایفِ ترجمه است و چرایی و بایستگیِ فلان کلمه به جای فلان اصطلاحِ آلمانی و احیانن آوردن شاهدی از فلان ترجمه‌ی فلان قرنِ اسلامی. اما این آخرین بند و پانویسِ آقای ادیب‌سلطانی، حفظه ‌الله:

...
۶-۵۴) گزاره‌های من بدین راه روشن‌کننده‌اند که: آن کس که نگریسته‌ی مرا دریابد، هنگامی که طی گزاره‌های من ــ‌یعنی بر پایه‌ی آنها‌ــ از گزاره‌های من بالا رود، آنها را بیمعنا می‌یابد. (به یک تعبیر، او پس از بالا رفتن از نردبان، باید نردبان را بدور افکند.) 1

[پانویسِ آقای ادیب سلطانی]:
 1- «پس کیمیادانان بعلم شادند که ما این را میدانیم و عمل‌کنندگان کیمیا بعمل شادند که ما چنین کارها میکنیم و حقیقت‌یافتگان بحقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عملِ کیمیا آزاد شدیم.» (مولوی، از دیباچه‌ی نثر مجلد پنجم مثنوی، ویراست کلاله خاور)؛
همچنین بسنجید با این بیت مولوی در مثنوی (مجلد سوم):
چون شدی بر بامهای آسمان
سرد باشد جستجوی نردبان
...

و اما بیژن [...]




۱۳۹۷۰۳۱۵

دهشِ زاهدانه اما ملوکانه‌ی شاعر: رضا زاهد


دهشِ زاهدانه اما ملوکانه‌ی شاعر: رضا زاهد


وقتِ خواندنِ اولین شعرهای رضا زاهد (که این روزها هوادارنش و در کانال تلگرامی‌اش او را به لقبِ «عالیجناب» می‌خوانند) و بعدِ خواندنِ مصاحبه‌اش، از حدّت نظر و دقتِ در تفکیکش بین حوزه‌های اجتماعی و نیالودن و غرض نورزیدنش شاد شدم، چون که حدود ترقیِ ادبیات را و مرزهای تصوف و تعبد را می‌شناخت، سکوت را به مجادله ترجیح می‌داد، مدرن بود زبانش و نگاهش؛ و از بعضی شعرهاش امیدوارتر شدم وقتی دیدم چطور زبان حماسیِ پرتپشی را با تپش‌های عاشقانه‌ی شاعرانه درهم‌آمیخته تا فقط یک «پیشانی» را با تمام تاریخش توصیف کند و بعضی شعرهاش (مثل «من نیز ماه جلگه‌ای بودم») هنوز هم به نظرم در شعرهای کوتاه و موجز و ایماژیستی (به معنای موّسعش) کم‌نظیر است و در منتخب شعری از شعر مدرن فارسی باید جا بگیرد. به هر کسی که شعر دوست داشت دادم بخواند و لذتش را با دوستان شعری‌ام شریک شدم. همان پنج‌سال پیش چیزی برایش نوشتم سراسر ستایش و شعف و شیدایی، و شرمسار نیستم:

اما اینها همه امروز ناگهان فروریخت و دانستم زُهدِ فرهنگی و ادیبانه‌ی بعضی شاعران و نویسندگان و مترجمان از سرِ نداشتن مرید است و روزگاری که چهار متملق و هوادار (می‌نویسم هوادار چون به قول دوست تازه‌یاب عزیزی ادبیات و بخصوص شعر دچار فرهنگ «استادیومی» شده یعنی خوانندگان شعر نمی‌خوانند بلکه هوادارند و شاعران نیز خواننده نمی‌خواهند هوراکش می‌طلبند ــ‌با اراداتی که به فوتبال دارم، امیدوارم من را بابت این صفت ببخشند.) به دست بیاورند دیگر چیزی جلودارشان نیست، به این «فرمان» ملوکانه ‌ــ‌که در کانال تلگرامی انتشارات آوانوشت آمده‌ــ توجه کنید و بخوانید و تصور کنید چه حدی از تفرعن و حس رعیت‌پروری و مریدطلبی و خوی اشرافی‌گریِ نو (مخلوط با دل‌نازکیِ مخصوص شرقیِ استبدادزده) باید در کسی باشد که به هردلیلی یا حرفِ روا یا ناروایی (مسموعات و مکتوبات) بردارد بنویسد که آهای خوانندگانی که بعضاً شعرهام را دوست نداشتید و نپسندیدید، بیایید پولتان را بگیرید تا احساس غبن نکنید.

جناب آقای زاهد!
«مکتوبات و مسموعاتی» که خفیه‌نویسان به درگاه شما آورده‌اند کمترین چیزی‌ست که نصیب هر شاعر حتی کمترازمتوسطی در این دیار شده است؛ چه برسد به استخوان‌دارها و کوشندگان حقیقی؛ و فکر می‌کنم که از مفاد اعلامیه‌ی حقوق بشر نیز بشود چنین برداشت کرد که مخاطبان شعر حق دارند بعضی شعرها را نپسندند و نپسندیدنشان را ابراز کنند. راه دور چرا، اصلن از علاقه‌هایم مثال می‌زنم: بیژن الهی، دوست سالیان شما، با آن ترجمه‌های درخشان و شعرهایی که از زیبایی و تبلورِ زبانی منشور دوران خود شده‌اند، بسی بیشتر از این «مکتوبات و مسموعاتی» که به عرض جنابعالی رسانده‌اند زخم دید و زخم‌زبان شنید و سکوت کرد و برنخروشید و پول و جیفه‌ی دنیوی را به رخ مخاطبانش نکشید و فقط در وصیت‌نامه‌اش نوشت «غریب این دنیای بی‌وفا»! همین ـــ‌تازه آنجا هم به خوانندگانِ پسامرگش ــ‌حتی‌ـــ احترام گذاشت. حسن عالیزاده، دوست دیگر شما، سال‌هاست که شاعری می‌کند، «روزنامه‌ی تبعید»ش در شعرهای نوشته‌شده‌ی این چهل سال کم‌نظیر است، فارسی را نرم و خیال را متجسد و صحنه‌ها را امروزین و انتزاع را به حداقل رسانده است؛ پاداشش؟ یک جایزه و مقادیری ناسزا و ریشخند که بنده از ده دوازده سال پیش تا امروز به یاد دارم نثار ایشان شده است. م. طاهرنوکنده، دوست دیگرِ عزیزتان، که می‌تواند به تمام منتقدان هنرهای تجسمی سرکوفت بزند که بلد نیستید نقد بنویسید و همان چهارپنج نوشته‌اش را شاهد بیاورد، که ترجمه‌اش از بورخس هنوز جلوی دست مترجمان بسیاری‌ست، و هنوز بعضی ترجمه‌هاش از همان نشر آوانوشت چندسال است در چاپ اول مانده و جفا کم ندیده و تلخی کم نچشیده و باور بفرمایید «مکتوبات و مسموعات» زیادی را بنده‌ی کمترین بارگاه ادبیات فارسی به چشم و گوش خودم شاهد بوده‌ام نثار ایشان شده است. کاظم رضا یادم رفت! نیم قرن نوشت و اولین مجله‌ی داستان فارسی را در آورد و کار نسلی را سرپرست و بانی بود، داستان‌هایی نوشت که مثل «آخرین تعلیمات استاد» یا «شمایل» تا ابد در روان هر داستان‌خوانِ بی‌غرضی مشعشع است، و یادم نمی‌رود شبی گفت «خوشحال می‌‌شوم اگر می‌گویید سی چهل نفر کار من را می‌خوانند» و هنوز گله‌ای به این بلندی از او به یاد ندارم. دوستانتان را مثال زدم و اسم‌های غریبه نیاوردم که خاطرتان از قیاس مع‌الفارقِ احتمالی مکدر نشود؛ جفاهایی که بر باقی رفته و در کنج فقر و عزلت یا فراموشی مرده‌اند فراموشتان باد، یک رقمش مرحوم ناصر وثوقی که یک‌تنه بار نسلی را بلند کرد و مجله‌اش «تنفسگاه» شمیم بهار و بیژن الهی و نعلبندیان و صمدی و غیره بود و کمتر از شما ناله کرد.
آقای زاهد، حس تأسف کسی که خواننده‌ی بی‌دریغ و شریف و شیدای شعر است، با هیچ سکه‌ی سیاه یا زرینی خرید و فروش نمی‌شود. متأسفم. هم برای شما و هم ناشری که هر عتاب و خطاب شما را (همچون عالیجناب شاعران) اطاعت می‌کند و سبک سنگین نمی‌کند چه لطمه‌ای به اعتبارش نزد مخاطبان می‌زند. من از امروز نه شعر شما را می‌خوانم نه کتاب‌های این ناشر را.
[برای اهل نظر، که نامه زیاد خوانده باشند و فرمان‌های دیوانی و شاهی و درباری، و همچنین نامه‌های اداریِ مدیران این چنددهه، نکته‌های مفرح و غم‌آور بسیاری در این متن هست]

فرمان شاعر زاهدِ روزگار ما:


مدیر محترم نشر آوا نوشت
با سلام

 نظر به فحوای برخی مکتوبات و مسموعاتی که به سبب انتشار کتاب‌های خود از آنها آگاهی یافته‌ام، درخواست دارم ترتیبی اتخاذ فرمایید که تصمیم اینجانب و تعهدات منتج ازآن که به شرح زیر فهرست می‌شود به آگاهی‌ی مخاطبان بالقوه‌ی این یادداشت برسد. 

      ۱-- هر یک از خریداران محترم کتاب‌های منتشر شده‌ی پیشین اینجانب یعنی : ("کتاب منظره‌ها"، "کتاب کتاب‌های موسا مرعشی" و "کتاب شعر هم تمام می‌شود") که کتاب خریداری شده را نپسندیده‌اند می‌توانند کتاب یا کتاب‌های مذکور را ـــ‌به سه برابر قیمت پشت جلد‌ـــ مرجوع فرمایند. بدیهی ست مبالغ تعهدشده بلافاصله پس از دریافت کتاب توسط نشر آوانوشت به حسابی که معرفی فرموده‌اند واریز می‌گردد. خاطر نشان می سازد که هزینه‌ی پست نیز بر عهده‌ی گیرنده (یعنی نشر آوانوشت)  است.
   
     ۲-- سه کتاب انتشار یافته‌ی اخیر.  یعنی: ("از گوشه‌ی باشگاه"، "رضا زاهد"  و "آخرین گام آخرین سال")  که در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شده و با تخفیف کتاب‌های نمایشگاهی به فروش رسیده نیز ـــ‌با قیمت پشت جلدـــ باز پس گرفته  می‌شود. لذا خریداران محترمی که آنها را نپسندیده‌اند می‌توانند به ترتیب مرقوم در بند یک این یادداشت، کتاب‌ها را مرجوع فرمایند.

     از این که آن ناشر محترم برای اطلاع‌رسانی و انجام مراحل اجرایی‌ی این فرآیند قبول زحمت  می‌فرمایند سپاسگزارم.

                    با احترام     رضا زاهد

ــــــ
در آخر هم بنویسم که متشکریم که این سال‌ها «قبول زحمت» شاعری کرده‌اید و اگر خاطرتان رنجیده یا که فکر کرده‌اید چه آرتیست‌بازیِ انترسان و بدعتی در شعر و شاعری فارسیِ مدرن بنا نهاده‌اید باید بگویم سال‌ها گذشته، کافه‌ها تعطیل و شعر به هنر متروکی بدل شده که به ندرت خوانده می‌شود؛ چیزی برای فتح باقی نمانده است. و خوانندگانِ حقیقی هم دل به تک‌و‌توک شاعران یا شعرهای شریف و شیدا و نیالوده خوش کرده‌اند (شاعرانی که با شعر عفیفانه عشق می‌بازند و حتی کتمان می‌کنند، سرآخر هم ــ«غریب این دنیای بی‌وفا»ــ شهیدِ شیوه‌ی شاعری می‌شوند) و ما خوانندگانِ نومید روزگاری را انتظار می‌کشیم که در این دیار کلمه و کلام و شعر و حرف نه «باد هوا» باشد و نه «زر خرید»، نه با حزب و دسته و فرقه و خرقه و بارگاه و خانقاه آلوده شود نه با پول و سکه و جایزه و تملق و مریدبازی. چنان هنر متروکی‌ست شعر که همین سطرهای شما قدرِ پستِ اینستاگرامیِ فلان بازیکن فوتبالِ تازه‌به‌استقلال پیوسته یا فلان بازیگر سریال تلویزیونی ـــ‌یا حتی نامه‌ی خصوصیِ فلان نقاش هم‌ـــ طنین نخواهد داشت. کاش بازیگر شده بودید.

نیمه‌ی خرداد ۹۷
سحرگاهِ‌ کوچه‌ی خرداد



۱۳۹۷۰۲۱۶

زمرد و حمله ی بیژن الهی از کار الیوت رستان


شبی یک کتاب نه بیشتر -1


زمرد و حمله

ت. س. الیوت و ادمون رستان (و حلاج)، ترجمه‌ی بیژن الهی. نشر بیدگل، چاپ اول، ۱۳۹۷.
*

کاش نامش این نبود و نام کتاب را نه خود الهی که بعدتر (برداشته از سطری در شعر «طاعون») بر کتاب گذاشته‌اند و عجیب است که در فیپا هنوز آمده «چهارشنبه‌خاکستر، ارض موات [ناتمام]». یعنی اول دو تا الیوت‌ها بوده و بعد رستان اضافه شده و بعدتر نام انتخاب شده؟ بگذریم از اینکه در «اشاره»‌ی کتاب مأخذ شعر «طاعون» نیز خود غلط است و و این شعر در کتاب جوانی‌ها آمده و نه دیدن. بگذریم. شاید هم زمان که بگذرد بگوییم «عجب اسمی!»
          کتاب دو دفتر دارد: اولی ترجمه‌ی تمامِ چهارشنبه-خاکستر و برگردان ناتمامِ ارض موات هردو ذیلِ عنوانِ «چهارشنبه خاکستر»؛ دفتر دوم همان ضمیمه‌ی درخشان شماره‌ی سوم این شماره با تأخیر است، «یکی نقل دارد یکی نه» که «مناعی»ِ حلاجی نقل ندارد و «سیرانو دو  برژراک [لمعاتی از نمایشِ رُستان با نقل قصه‌اش تا پایان]» که خیلی نقل دارد و خوب هم نقل دارد.
          «چهارشنبه-خاکستر» الیوت (منطبق بر چاپِ مرکز نشر سپهر سپهر به تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۵۱ و در ۴۸ صفحه، شامل اشاره، متن ترجمه‌ی شعر و پانویسهای ۴۹تایی، با آن جلد کرافتِ خارجی و طرحِ ساده‌ی تکرارنشدنی‌اش)، که نخستین بار با نام مستعار فرهاد سامان در اندیشه و هنر به سال ۱۳۵۱ منتشر شد، تا جایی که دیدم، جز خُرده‌اصلاحاتی که لابد خودِ مترجم اعمال کرده و تصحیح بعضی اتفاقاتِ چاپِ مرکز نشر سپهر، همان است و حذفیات هم ندارد و جز دُرُشتیِ زیاده‌ی خطِ متنِ ترجمه (که در میشو هم دیدیم) چیزی ندارد. خواندنی و دیدنی. چهارشنبه-خاکستر جز اینکه در فهمِ شیوه‌ی سرراست الهی در ترجمه به کار می‌آید به کارِ شناختنِ گرایش الهی به بعضی شعرها می‌خورد، در هر زبانی که باشد، با خطاب‌ها و رعشه‌هایی که فرود می‌آیند و لاجرم از «ستایش» به «تضرع» آغاز می‌کنند و آخرسر به «دعا» و باز «خطاب» ختم می‌شوند: «و بگذار بانگ من فرا توآید.». مترجم در پانویسها همه‌جا «ویرایشی» را کرده «ویرایه‌ای». این هم نکته‌ی ویرایشی!
          بعد، «ارض موات» که ناتمام است و «با درز و دوز از الیوت، از روی Waste land» فراهم شده، در ۵ فرگرد، سطرهای یک تا ۱۳۸ شعر معروفِ الیوت است که ختم می‌شود به اینجا که «شطرنج می‌زنیم و پلکِ نداری / برهم میافشُریم دلواپسِ تقَه‌یی بر دَر..»، بی پیش یا پانویسی، و فقط ذکر مجدد یادداشت کوتاهی که در این شماره با تأخیر ۶ هم آمده بود: «همان بهار ۸۴ ساختم، ابتدا کنج اتاقی در بیمارستان توس ... در حالتی که دل از زندگی برداشته بودم بی یأس.» ولی متنِ اصلیِ ترجمه کامل‌تر از آن است که در چاپ قبلی در این شماره با تأخیر ۶ دیده بودیم. و چقدر بدبیراه دیدم این سال‌ها که بابتِ این ترجمه نثار الهی کردند. یعنی وقتی که حوصله‌ی خواندن و ترسیم تصویرِ کاملی از چهره‌ی شاعری و مترجمی و پژوهشگریِ بیژن الهی نداری و یا از سرِ چیز دیگریش کینه‌ای می‌پروری بی که بگویی، برمی‌داری «پل خواجو» و «کلیسای وانک» و «دشت گرگان» این ترجمه را دست می‌اندازی که خودش به عمد می‌گوید «ساختم» و از نوع «محاکات تشبه به غیر» است و تا زنده بود هم جایی چیزی ازش چاپ نکرد؛ ولی اتفاقن بنده فکر می‌کنم خیلی هم کار خوبی‌ست و خیلی هم به درد می‌خورد و جاهایی‌ش را از حفظم؛ خلاف‌ مثلن هلدرلین الهی که اول‌ها دوستش داشتم بعد دیدم به قولِ خودش «متعلقِ شعر فارسی» نشده... این از دفتر اول.
          دفتر دوم «یکی نقل دارد، یکی نه» همیشه عزیزِ کتابخانه و ذهن من بوده است. چندماه پیش جایی راجع به همین دفتر نوشتم:

این شماره با تأخیر ۳ ضمیمه‌ای کار بیژن الهی دارد که اعتراف کنم پیش چشمم عزیزترین ترجمه‌ی اوست: «یکی نقل دارد، یکی نه» ـــ که مشتمل بر دو بخش است:
        «مَناعی» که می‌گویند آخرین چیزی‌ست که شبِ آخر بر زبانِ او رفت و آن یکی‌ست که نقل ندارد، یعنی هیچ زیرنویس و پانویس و توضیحی ندارد جز اینکه کار ۱۳۶۱ است و یک واریاسیون است به معنای موسیقیایی و اینکه یای وصلی را با یای اصلی همقافیه کرده آقای الهی؛
        دیگری «سیرانو دو برژراک» (لمعاتِ نمایش رُستان، با نقلِ قصه‌اش تا پایان) [که این یکی نقل دارد، زیاد هم دارد، خیلی زیاد هم دارد، خیلی خوب هم دارد] و این هر دو در جای خود کارهای وحشتناکی هستند. همیشه سعی می‌کنم با کلماتی چیز بنویسم که روشن و ابطال‌پذیر باشد ولی این دو حقیقتاً وحشتناکند. الهی خود در چند جمله می‌نویسد: «این لمعات (highlights) ــ‌ کار مردادِ ۷۷ ــ شاید ضمناً به دردِ این بخورد که در فیلمنامه‌ای بگنجانند حول و حوشِ تمرین برای اجرای سیرانو دوبرژراک بر صحنه‌ی ایرانی، فیلمنامه‌یی که ماجرایی عاشقانه را به موازاتِ داستانِ نمایش پیش ببرد. می‌تواند فرضاً در زندگی‌ی عبدالحسینِ نوشین اتفاق افتاده باشد، و این‌که با عزیمتِ اضطراریش نمایش دیگر روی صحنه نمی‌آید. هیچ‌وقت...» یعنی چشم به اجرا داشته و فرازهایی ترجمه کرده به شکلی منظوم و فرازهایی را شرح داده به اختصار، و زبان و ارجاعات و طرز کار بیژن در هردوی اینها چیزی‌ست که آدم را یاد میرزا حبیب اصفهانی می‌اندازد، صد سالی بعد، در کمال هوشیاری و آگاهی به شیوه‌ی قدما و معاصرین و غربیان و شرقیان، نه از سر تفنن. حیف که تلف ایام شده فعلن این مترجم و شاعر غریب. ذبح شده و به قول خودش «ملعبه» شده و «مطالعه» نه ــ‌ چنان که در یادداشتش بر شرح غزل حافظ در این‌شماره‌با‌تأخیر۷ می‌توانید بخوانید.
وسواس الهی و شوقِ زنده‌یاد محمد زهرایی باعث می‌شود این ضمیمه در کارگاه کارنامه‌ی آن سالها بسته شود، حدود سال ۱۳۸۳ و بسیار چشم‌نواز و دقیق و ظریف در خط‌‌نگاری و شکل حروف و فواصل و سواد و بیاض صفحات و اندازه‌ی حروف و اعداد و پانویس‌ها و ترکیب‌بندی... حیف که این انگار تنها تجربه‌ی مشترک این دو نفر است.

چیزی نمی‌توانم اضافه کنم جز اینکه آن ظریف‌کاری‌های محمد زهرایی در این چاپ خُب نیست و جور دیگری بسته شده و دوم اینکه این دفتر تقدیم است به «ژاله کاظمی» همسر الهی، که ده‌سالی پیش از چاپِ آن ضمیمه به دیار سایه‌ها رفته بود. نمی‌خواهم بیش‌تفسیری پیشه کنم ولی ببینید آخر، در نمایشِ رُستان چه چیزی‌ست که بیژن این کار را تقدیم کرده به ژاله: سیرانو دو برژراک «رب السیف و القلم» است ولی چهره‌ای دارد نه زیبا و دماغی بزرگ که پیش‌پیشِ او در حرکت است، سیرانو از عشقش به رکسانه می‌گذرد و کتمان می‌کند و «صدای» کریستان‌نامی می‌شود که عاشق رکسانه است، به جای او نامه می‌نویسد، به جایش ‌ــ‌در صحنه‌ی بالکن‌ــ سخن‌های نهان و عاشقانه می‌گوید، و خلاصه می‌شود «حنجره‌»‌ی آن تمثال زیبایی که کریستان دارد.
          لابد می‌دانید که ژاله دوبلور قهاری بود.

دمِ سحریِ ۱۶ اردی‌بهشت ۱۳۹۷
کوچه‌ی خرداد