۱۳۹۱۰۸۰۶

کتابِ مردگان و کتابِ تمام


کتابِ مردگان و کتابِ تمام
از مکتوباتِ معلق، متعلقِ خ- شایگان

فکر می‌کنم راحت‌ترین کتاب برای نوشتن، «کتابِ مردگان» است، طرحی که باید ریخت و سال‌های سال منتظر کامل شدن آن نشست. کتابِ تمام معنا ندارد، تا وقتِ مرگ امکان افزودنِ لغتی یا تغییرِ آن وجود دارد. باید نشست و صبر کرد، طرحِ کتاب‌ها را باید اول فکر کرد و طراحیِ‌ مخصوصِ هرکدام را فراهم آورد تا زمین باروری شود. آنوقت می‌شود تا هنگامِ ناپدیدی به آنها افزود و گاهی نیز لغتی را، حرفی را پاک کرد. کتابِ مردگان بی‌دردسرترینِ آنهاست. طرحِ پیچیده‌ای هم ندارد، بیشتر اندوهبار است و چاره‌ای نیست. هیچ مرگی شبیه هیچ مرگِ دیگری نیست، چرا که شباهت ابزار فراموشی‌ست.
به یاد می‌آورم معلمِ بداخلاقی را که صدای سربیِ سنگینی داشت، فکر می‌کردیم اهل دود باشد و نبود و با این صدای سفالی ادبیات به حلقمان می‌ریخت، زمخت و خشن و بی هیچ مهری. یادِ این مرگ در ذهنم به هم ریخته و مخدوش است، یادم هست معلم‌ها ریختند و با ماشینِ معلمِ دیگری که طلافروشی داشت و کلاه‌گیس، بردندش، کِی مرد؟ کجا؟ چرا؟ یادم نیست، و همیشه گمان می‌کنم در گلوش زخمی یا توموری بوده که صداش را اولین صدای مرگ کرده بود.
هر کتاب تازه‌ای، فکرِ هر کتابِ تازه‌ای مثل چشمِ گرگ‌ها در شبِ جنگل می‌درخشد. کتابِ مرگ آخرینِ کتاب‌هاست، باید آخرین کتاب باشد و «کتابِ تمام» با آن بسته شود. هیچ کتابی جز «کتابِ تمام» من را وسوسه نمی‌کند، کتابی از برگ‌های دوخته‌ی سفید، و در آن تمامِ طرح‌های کتاب، حاصل یک عمر، هزار طراحیِ تازه برای یک کتاب. «کتابِ تمام» تنها کتابی‌ست که همیشه کامل است، همین که طرحِ کتابی را نوشته باشی، تمام است...

[تمامِ اینها، فکرِ ساعت‌هایی بود که می‌گفتی چرا حرف نمی‌زنی؟ فکرِ کتابِ بزرگی، حاوی طرحِ کتاب‌هایی ننوشته، فکرِ وقتی بود که دراز کشیده بودم و بر سطح آبِ برکه، لرزشِ دوارِ‌ نفس‌نفس‌های قزل‌آلا را نشان‌تان می‌دادم.]

۱۳۹۱۰۷۲۰

کتاب‌های بنیاد فرهنگ




هروقت گذرم به یادداشت‌های مجتبی مینوی می‌افتاد، رنگ غم می‌گرفتم، چرا که حسرت و اصرار و تاکیداتِ او بعدِ 60 سال هنوز انجام نشده است. حسرت داشتم چرا سایت‌هایی مثل بایگانی یا کتاب‌های فراموش‌شده و پروژه گوتنبرگ نداریم و حالا چند روزی‌ست که اینجا را پیدا کرده‌ام و خوشحالم. البته جاهایی برای نسخِ خطی فراهم شده که ستودنی‌ست، مثل این کنسرسیوم محتوای ملی که به همتِ رئیسِ کتابخانه‌ی مجلس شورا راه افتاده انگار. اما خوشحالیِ کوچکِ من از اسکن شدن و در دسترس قرار گرفتنِ کتاب‌های بنیادِ فرهنگ است که سال‌هاست نایابند. نسخه‌های منقح تمیزِ حروف‌چینی‌شده‌ی قابل اعتماد و کمیاب.‏

به گنجینه کتب قدیمیِ سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی (اینجا) سر بزنید، نسخه‌های تمیز اسکن شده‌ی کتاب‌هایی مثل: آفرینش و تاریخ -، سیرتِ رسول‌اللهسیری در دیوان شمس -، بخشی از تفسیری کهنعجایب هندپلی میان شعر هجایی و عروضی فارسیتحریر تاریخ وصاف -، ترجمه قرآن موزه پارستفسیر قرآن مجید -، تفسیر نفسی -، نامه‌های قائم‌مقام فراهانیسمک عیار و ویس و رامین را بردارید و به قول عزیزِ شاعری، زندگانی کنید.‏

تمام این کار خوشحالی تقسیم غنائم بود.‏

۱۳۹۱۰۷۰۶

تاریخ ادواری حماقت

تاریخ ادواریِ حماقت



آقاجان، این چیزی که برای ترجمه دست شما افتاده خاطراتِ ماه‌عسلِ عمه مبارکتان نیست که بردارید از وسطش چند بند را ببرید و با آن نثر [کلیشه‌ای تقلیدیِ در حسرتِ خواندنِ درستِ یکبارِ بیهقی]تان بنویسید «وازاری در اینجا به آثار کم‌اهمیتِ این استاد می‌پردازد.» عینِ بی‌اخلاقی‌ست آقای مترجم که اولین متنِ مدون و به معنای واقعیِ کلمه «تاریخ هنریِ» جهان را به خیالِ خام خودتان خلاصه کنید و زیاده‌گویی‌هاش را بردارید. همین آثاری که شما تشخیص داده‌اید -سیمپتومِ این چند وقته یکی هم این خود‌فیل‌بینی و قرابت و این‌همانیِ بسیار زیاد بعضِ مترجمین با موضوعِ کارشان است- اهمیتِ زیادی ندارد تمام‌ آنچیزی‌ست که می‌تواند "طلیعه"‌ی نگرشِ جدیدی باشد. این کتاب خاطراتِ خاله خان‌باجی که نیست اینطوری لت و پارش می‌کنید و در مقدمه هم متعجبید از اینکه سال‌هاست متنِ کامل این کتاب ترجمه نشده است. نخیر، هنوز هم نشده و این عبارت‌پردازی‌های شما عین خیانت است.

منظورم ترجمه‌ی کتاب «زندگیِ هنرمندان» جورجیو وازاری‌ست که انتشارات سوره‌ی مهر با «برگردان و ویرایش» آقای علی اصغر قره‌باغی تولد به سال 1319-  منتشر کرده است. به جرات می‌نویسم یک‌سوم از کتاب حذف شده، بی‌رحمانه حذف شده و خیلی با اعتمادِ نفس آقای مترجم «گزارش» داده‌اند که اینجا وازاری چه می‌گوید. در مقدمه نوشته‌اید «ناگفته پیداست که این دیرکرد [در برگردانِ فارسیِ کتاب] از آنگونه مسامحه‌ها و بی‌اعتنایی‌ها نیست که بتوان برای آن دلیلی پذیرفتنی تراشید؛ کتاب وازاری می‌بایست بسی پیش‌تر به فارسی برگردانده می‌شد.» امیدوارکننده است، حرف شما درست است، البته تا اینجا، ورق می‌زنم می‌روم صفحه 76 کتاب، برداشته‌اید متنِ اصلی را حذف کرده‌اید و یک صفحه کامل از قلم مبارک و لابد تاریخیِ خودتان داد سخن داده‌اید که «این درازگویی‌ها ربط چندانی به طرح کلی و مضمون کتاب او ندارد ، از کار تحقیقی و ... دور می‌افتد.» عزیز، نه کار شماست و نه در مقایس کاریِ شما که تشخیص درازگویی یا به‌اندازه‌گوییِ وازاری را بدهید، آن هم نه در پانویس، یا ته نویس که در وسط متنِ کتاب. اگردرازگویی‌ست چرا ترجمه می‌کنید؟ چاه آغاسی‌ست؟ آب ندارد و نان دارد؟ با این قیاس باید کتب مقدس را با یافته‌های باستان‌شناسی سنجید و تناقض‌ها را حذف کرد؟ باید ابوریحان را  و منجمان دیگر را به کیهان‌شناسی امروز سنجید و تصحیح کرد؟

اوائل ورود سینما به ایران یک عده بوده‌اند که وظیفه‌شان تعریفِ داستان فیلم برای کسانی بوده که دیر به سالن می‌رسیده‌اند. یا بیرون سینما می‌ایستاده‌اند و از صدای ضعیفِ بلندگوها متوجه داستان می‌شده و برای کسانی که پول نداشتند، تعریف می‌کردند. عجیب است هنوز در همان لحظه/موقعیت به سر می‌بریم، دیر رسیدیم، حالا هم که می‌خواهیم برسیم، پول نداریم. تقریبن در این وضعیت به سر می‌بریم. آقای قره‌باغی، کتاب «سنجش خرد ناب» کانت را به ترجمه‌‌ی آقای میرشمس الدین ادیب‌سلطانی (امیرکبیر، 1362) نگاه کنید، تا بدانید هرچه که به عقل شما درنمی‌آید زیاده‌گویی نیست. سنگ‌بنای یک دانش پانصدساله را «حرام‌گردانی» کرده‌اید، این کار شما برگردان نیست، دقیقن حرام‌گردانیِ یک اثر کلاسیک و مهم است. ببینید چطور ادیب‌سلطانی -که مستدام- مقدمه نوشته، برابرنهادها را به آلمانی، انگلیسی و فارسی لیست کرده، شماره صفحاتِ ویرایش اول و دوم متن اصلی آلمانی را -که به دست خود حضرت صورت گرفته- آورده و از هیچ دقیقه‌ای فروگذار نکرده، چنانکه ستودنی‌ست، چنانکه کار مردان مرد است. این ترجمه کار یک نفر نیست به‌واقع، اما ادیب‌سلطانی مثل لغت‌نامه‌ای که دهخدا یک‌تنه نوشت، کار همه را کرده و کم نگذاشته. در کنار کتابِ دیگرش «آماده‌سازی کتاب» (علمی‌فرهنگی، ویراست سوم، 1381) می‌شود این ترجمه را مصداق گرفت. سه صفحه خواندن این کتاب سرگیجه‌آور است، مثل هروئین در مقابلِ سیگارِ بهمنی که ما می‌کشیم، آنوقت شما متن رواییِ روانِ وازاری را، که حدیثِ تاریخی‌ صرف هم نیست، و هزاربار فریاد می‌زند، اقای قره‌باغی هزاربار تکرار می‌کند وازاری که هدفم نوشتن یکسری مستندات تاریخی نیست، آنوقت شما این را برداشته‌اید تکه پاره کرده‌اید که چه بشود؟

من یکی هیچ‌وقت از شما ممنون نخواهم بود. آن حرفتان در مقدمه کماکان به قوت خود باقی‌ست. هیچ عذری پذیرفتنی نیست.

۱۳۹۱۰۵۲۵

ستایشِ «شایانِ حامدی» و سنگی که در آب فرو شد

ستایشِ «شایانِ حامدی» و سنگی که در آب فرو شد
‏ به ش. پ.‏

در فضا –فضای محصور یا فرضیِ میان یا اطرافِ یک مکانِ جسمیت یافته- امکانِ یادآوری و به‌یاد‌‌سپاریِ زمان شکل می‌بندد. چون لانه بستنِ مرغی میانِ دو شاخه‌ی نحیف. خوشا فضایی که در آن به-باد-سپردنِ یادها ممکن شود. فاصله‌ی مفروضی میان یا اطرافِ یک هستیِ جسمیت یافته. چون لیوانِ آبی که قطره‌ای جوهر را امکانِ فنا می‌دهد. یا اتاقی از گازهای پرّان که فرصتِ نفس-نکشیدن می‌دهد...‏
ــ
درخت دارد می­میرد
و سایه جان می­گیرد
‏                                 چنان که سنگی در آب بیندازی
‏                                 و سنگ بمیرد
‏                                 ولی دوایر لرزانی بر آب زنده شوند..‏
ــ
زیباترین تصویری از مرگ، که فضای خالیِ شعرهای شایان است.‏
ــ
در روزهای تب و گیجی، وقت‌هایی که کاری نمی‌توانی انجام داد جز در بستر دراز کشیدن و نظاره‌ی زمان با چشم‌های بسته، دو سه داستان از غزاله علیزاده و شعرهای شایان حامدی پشت پلک‌هام زنده‌اند. شعرهای شایان حامدی، این تکه‌های درخشان از شدتِ صیقل و تراشِ کلمات. وقتی نفس‌های سنگین در هوای ساکن و فضای ساکتِ اتاق با رطوبتِ پیشانی و لزجیِ پوستِ تب‌دار همراه می‌شود، وقتی درد از درون و تمامِ بدن به گردن و کاسه‌ی چشم می‌رسد، آنی نفس می‌رود و سیاهیِ چشم‌ها می‌ماند، « چنان که سنگی در آب بیندازی / و سنگ بمیرد / ولی دوایر لرزانی بر آب زنده شوند»‏
شایان حامدی چون نامِ کتابش «دری به دریغا»ست. از او کم هست...‏
‏«...اما شایان. شایانِ حامدی متولد شب یلدای 1344 است، در خانواده‌ای که شعر می‌خوانده‌اند و از دور و بری‌های شایان، عبدالرسول حامدی پدرش- نقش موثری دارد. عبدالرسول سال‌های دانشگاه را اصفهان بوده و با حقوقی و گلشیری حشر و نشری داشته انگار. دفتر شعری هم به سال 52 دقیق یادم نیست- با نام «خار در گلدان» دارد که چیزِ خاصی نیست.‏
شایان می‌رود پزشکی بخواند دهه‌ی 60 و به دلایلی ترک می‌کند، بعد می‌رود زبانِ فرانسه‌ی دانشگاه تهران، و آخر سر ارشدِ زبان‌های باستانی می‌گیرد. علاقه‌ی اصلی و کار شخصی‌ش هم اتیمولوژی بوده، شاید هم ارشدِ ریشه‌شناسیِ زبان‌های باستانی داشته باشد، مطمئن نیستم. در شعرِ فارسی مدتی به شعرِ دیگری‌ها و حجم گرایش دارد بعد جدا می‌شود. خوانده‌هاش از شعر فرانسه جدایش می‌کند. تمام اینها تا سال 1375 است، چرا که بهمنِ 1375 در خانه‌ای در غربِ تهران حوله‌ی آغشته به اِتر را دور سرش می‌پیچد و خودش را رها می‌کند...»‏
از نامه‌ی پارسالِ یک دوست
ـــ
شعر بد همیشه هست و چیزِ تازه‌ای نیست، شعر خوب اما مثل باران‌های موسمی ناپایدار است. شایان حامدی دریغ شد، وقتی که خودجویی و خودیابی‌ش در ابتدای سی‌سالگی به شعرهای درخشانی رسیده بود، سال‌های تکرار و پرت‌نویسی‌های دهه‌ی هفتاد. کاش چون کرگدن‌های خسته پوستِ مقاوم‌تری داشت تا شعرِ فارسی شعرهای بهتری می‌داشت. در شعرهای شایان، در تجسمِ خلا و فضای خالیِ این شعرها، مرگ کریه‌المنظر نیست، حضورِ کاملی دارد و «جان می‌گیرد»، هم زنده می‌شود و هم جان را می‌گیرد. این تجلیِ مرگ/زندگی در قامتی از امکانِ بیانیِ ذووجهین- در شعرِ معاصر کمیاب است.‏
ستایش من از شعرهای شایان ربطی به خودمحوی‌ش ندارد، بیشتر از آن نوعِ تصویر‌سازی‌ها و مرگ‌خواهیِ پنهانِ جملاتش زنده است در ذهن من. شایان وِردِ شب‌های ناخوشی و حوالت‌های قبضیِ من است. کجا تصویرِ درخشانِ غروب و مرگ:     درخت دارد می‌میرد / و سایه جان می‌گیرد / چنان که سنگی در آب...‏
ــــــــــــــ

انگار ماه می­تابد


به سطر اول انگار ماه می­تابد
به سطر دوم بهتر
‏                                ‏که چشمه‌ی آبی...‏
به سطر سوم اما نسیم می­آید
دوایری گویا بر آب می­لرزند
‏                                   و دست می­لرزد
غروب بود
جهان به پهلوی دیگر خود غلتیده بود
درخت دارد می­میرد
و سایه جان می­گیرد
                          چنان که سنگی در آب بیندازی
                          و سنگ بمیرد
                          ولی دوایر لرزانی بر آب زنده شوند
                                                                    و آب می­لرزد
‏                                                                    و دست می­لرزد 
به سطر اول انگار ماه می­تابد...‏

دری به دریغا، شایان حامدی، نشر نیم نگاه، چاپ اول، سال 1380، ص 44-45

ــــــ
بر آب...‏


بر آب، گیسوی پری باشد
چشم تو تا ابد ماهی می­ماند

تا من نباشی باور نمی­کنی که با این خیال
مانند هر گیاهِ کنارِ چشمه بالیده بودم

آب و گیاه
چشمه و گیسو
شاید همه
‏              سایه‌ی خوابی باشند که دوش می­دیدم 

در خواب اگر پری ببینی
‏                          ‏بیدار نمی­شوی.‏

دری به دریغا، شایان حامدی، نشر نیم نگاه، چاپ اول، سال 1380، ص 32-33



۱۳۹۱۰۵۱۰

بورخس‌های بیژن الهی


بورخس‌های بیژن الهی


پیش از این در این‌شماره با تاخیر 6، چند بورخس به ترجمه بیژن الهی دیده بودم و پرس‌و‌جوی ساده‌ای من را رساند به این چند صفحه از بورخس به ترجمه‌ی بیژن الهی در مجله‌ی رستاخیز جوان، شماره 98، 9 تیرماه 2536، ص 37- 44
از یک نامه:
« سعی کردم از روی کپیِ کتابخانه عکس بگیرم و کیفیت آن از دست نرود. فتوکپی دست من است، اگر جایی ناخوانا بود... و این رستاخیز دوره‌ی کوتاهی که زیر نظر حسام‌الدین اشرفی‌ست چقدر مطلب دارد...‏
من بعضی‌ها را عکس برداشتم. یک صفحه است به نام "شعرِ چهارشنبه"  که زیر نظر "فیروز ناجی" اداره می‌شود و پربار، مثل "تجربه‌ی شعر" که در "تماشا" در میآمد. از بهرام اردبیلی، کارل کورو، شعر بلند احمدرضا احمدی، کی‌رو، شعرهای کودکان فرانسوی، پی‌یر رووردی و چیزهای دیگری مثل: داستانی از قاسم هاشمی‌نژاد، یک گشت و گفتگو با بورخس، موسیقیِ تعزیه از رضا قاسمی، آیدین آغداشلو در باب میرزا رضا کلهر و خوشنویسی چیزی نوشته،  و بسیاری چیزها که بعد از دوره‌ی حسام اشرفی به هیچ دردی نمی‌خورد، دوره اولش مال سال 54 هم همینطور، به لعنت کاغذی که هدر رفته نمی‌ارزد...»

چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد...


گردانده‌ی بیژن الهی
مجله‌ی رستاخیز جوان، شماره 98، 9 تیرماه 2536، ص 37- 44

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




اما،
دوست عزیزی که کیفیت این نسخه را دیده بود، این نسخه‌ی تمیزتر را مرحمت کردند، از اینجا بردارید:


گردانده‌ی بیژن الهی
مجله‌ی رستاخیز جوان، شماره 98، 9 تیرماه 2536، ص 37- 44


۱۳۹۱۰۴۲۸

گلدان‌های نومیدی و لیدای پیراهن قرمز

گلدان‌های نومیدی و لیدای پیراهن قرمز

مثل آن رنگ قهوه‌ای تیره و براق که لایه‌ی زیرین و جسمِ نور هستند در نقاشی‌های رنسانسی، در نقاشی‌های هلندی، در جنوب آفتاب حکومت می‌کند و خاکِ زرد و بی‌طاقتی. از آن آفتاب و کوهِ یک تکه سنگ و سوزان، از آن دشتِ مایل به آسمان از فرطِ شعله‌های سراب و خاکی که بالا می‌رود، و از آن رودخانه‌‌ی خشکیده بر بستر چون ماری که از پوست رفته باشد، کسی جز محمدرضا صفدری نمی‌شناسم که نوشته باشد. باقی ننوشته‌اند، خواسته‌اند بنویسند.
صفدری چند کتاب دارد، دو مجموعه داستان کوتاهِ «سیاسنبو» و «تیله آبی» و یک رمان «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم»، اما اگر کسی هر سه را خوانده باشد، می‌بیند که مثل ردِ پیدای شخصیت‌های سالینجر، صفدری نیز رمانِ بلندی آفریده از این سه کتاب. «سیاسنبو» برشی تاریخی‌ست از آنوقت که شرکت نفت به راه می‌افتد و انگلیسی‌ها می‌آیند و جاده می‌کشند، تا جنگ هشت‌ساله. از آن میان شخصیت‌هایی را که در کودکی آورده برمی‌دارد و در «تیله آبی» ادامه می‌دهد. در کتاب دوم اما جهتش تغییر یافته و نگاهش تاریخی نیست. عاقبت در «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» تمام این‌ها را با هم روایت می‌کند از منظری بین‌الاذهانی و تاریخ به معنای غیر‌خطی‌اش. صفدری در «من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود تاکم» تاریخِ جنوب را در روایتی سراسر سیال روایت می‌کند و این را کسی می‌داند که به اندک نشانه‌های آن خاک آشنا باشد. رمانِ جدیدش «سنگ و سایه» هم که منتظر مجوز حضرات است.
از تمام اینها، که می‌شود یافت و خواند، یکی دو داستان هستند که فرق دارند. از جمله داستانِ «شجره‌النور یا درخت روشنایی» که بازیِ صفدری‌ست با روایت و راوی و منظر و زاویه دید و از این دست. تکه‌ی زیر آخرِ این داستان است و تمامِ داستان را می‌توانید از این آدرس بردارید:
ـــ

[~
 با دیدن آن فروشنده که دوازده سکه زرین نخ کرده به گردن، دست لاف امیر ماضی رضی اله عنه، به خود گفتم گونی بهتر است یا زاویه دید؟ زیرا آن زمان که ما نمی‌خواستیم داستان نویس بشویم، سال های چهل و هشت یا چهل و نه، گونی دانه‌ای دو تومان بود و ما از سینمای تابستانی برازجان که بیرون می‌آمدیم می‌گفتیم کاش صد هزار گونی از آسمان بیفتد، در آن سال‌ها آهن کیلویی دو تومان بود و مس چهار تومان، ودکا خاویار شیشه‌ای هفت تومان و پنج ریال، شراب ولوت شیشه‌ای ده یازده تومان، یک پنج سیری عرق سگی سی و پنج ریال، و لیدای پیراهن قرمز ده تومان بود. آرگو تازه شده بود سه تومان، شمس هم خوب بود، اسکاچ چاپ سیاه سی و پنج تومان، باور نکردیم که روزی برسد به هفتاد یا صد و پنجاه تومان، برای سر عباس مفتاحی هم صد هزار تومان می‌دادند به هر کس که دستگیرش کند. ده دوازه مرد، عکس‌هاشان را در روزنامه دیدیم، دو مرد می‌ارزید به صد هزار گونی، به بخت یاری نکرد، نه گونی از آسمان افتاد، نه ما آن مردها را دیدیم که لوشان بدهیم و دست لاف بستانیم از امیر ماضی، نعوذباله من قضاء السوء، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده‌اند و قرآن‌خوانان قرآن می‌خواندند، حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش! وی دست‌ اندر زیر کرد و آزار بند استوار کرد و پایچه‌های ازار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد، و این خلایق ره گزه‌ی رگمال سنگ همی‌دادند. نمی‌دانم چرا دختربچه‌ها بیشتر هراسان می‌شوند، ناگهان سرشان به هر طرف می‌جنبد همین که گونی، گونی هم بود گونی‌های زمان امیر ماضی نه این گونی‌های زرد نازک که هر مایه ای زود از آن نشت می‌کند، از شانه‌شان پایین می‌آید، سرشان توی گونی می‌جنبد، خودشان هم چشم‌های خود را نمی‌بینند، ما هم چشم‌های آنها را نمی‌بینیم، در این دم به درستی می‌شود گفت که هیچ کس از هیچ جا نمی‌آید و هیچ چیز در هیچ جا نیست و ما انگار هرگز نبوده‌ایم، اگر باور نمی‌کنید همین امشب دست به کار شوید، با همین گونی‌های امروزی به ناچار می‌شود کار کرد و اگر دختر بچه چهار پنج ساله در خانه ندارید، از همین راه پله بالا یا پایین یا اگر آسانسور دارید توی آسانسور یکی را گیر بیاورید، با خونسردی در کنار همین گیاهان خنگ توی راه پله‌ها که مردم خودشان هم نمی‌دانند چرا این گلدان‌های نومیدی را این جا و آن جا گذاشته‌اند، بایستید. شما بهتر می‌دانید که بچه‌های این روزگار با  آب نبات و زبان مهرآمیز و نانازی و چه بچه نازی گول نمی‌خورند، به جای این کارها بگذارید کودک خودش راه دزدیده شدن را به شما نشان دهد. نه دیگر ، شکسته نفسی نفرمایید و نگویید که چنین کاری از دست ما بر نمی‌آید.]
رودکی شماره 10
ـــ

پوستِ آدم می‌درد. از برازجان و حسنک وزیر تا سنگسار و امیرِ ماضی را چنان آمیخته با مایه‌های نمایش که نمی‌دانید این زبانِ کیست که دارد حرف می‌زند. بی‌امان حرف می‌زند. و نگاهش، که پرده از ماضی‌های زنده در حال، و حالِ ماضی در آینده برمی‌دارد. و این گلدان‌های نومیدی. 

۱۳۹۱۰۴۲۲

از میان یاد-داشت‌های آمده


از میان یاد-داشت‌های آمده
به قرانِ لفظ، برای اتاقی در لندن


... اما شدتِ تداعی از هراسِ فراموشی‌ست، آن همه یاد هم، که بر پیرمرد می‌گذشت هولِ رها کردنِ دست‌های آشنا بود. گفتم یاد داری الان کجایی؟ گفت کنار آن باغ که پدرم نشانده بود. باغِ پدر رفته بود زیر خاک و خروارها آهن، پیرمرد روی تختِ آهنیِ اتاقی در انتهای راهروی بیمارستان افتاده بود.
دیدم جایی، که گردباد وقتِ چرخیدن و خُرد کردن روزها فکر می‌کردم باید شعر شود این ربط و رفتار- فشار نمی‌آورد آنطور که خیال می‌کنیم. گردشِ شدید، شدتِ آن هوایی که می‌چرخد و بالا می‌رود، هوای داخل خانه را می‌مکد و خالی می‌کند و بعد خانه از یک خلا، یک جای خالی،‌ از آنی تهی شدن در هم می‌شکند، سماع می‌کند و نابود می‌شود.
ـــ
بی که بخواهم، بی آنکه کاری داشته باشم، رفتم سراغِ آدرسِ قدیمیِ ای‌میلی که داشتم. ساعت‌ها بیهوده و هدف گشتم و خواندم و بسیاری مهملات را پاک کردم برای همیشه. مدام می‌رفتم و برمی‌گشتم و بارها دفتر تلفنِ گوشی را مرور می‌کردم شاید شماره‌ای از کسی پیدا کنم و چیزی پیدا نه. از آن همه نامه‌های قدیم و وزین و شدید و نحیف و غمین و رها، چندتایی باز نمی‌شدند اصلن. چندتا که فارسی نوشته بودم و نوشته بود، و حالا به هیچ صراطی چیزی جز خطوط هیروگلیف پدیدار نمی‌شد. یک کسی هم بود که وبلاگ داشته انگار و میل زده بود فلان چیزی که نوشتی را من خیلی دوست داشتم و چقدر لحن نوشته‌های شما به دل من نزدیک است و به وبلاگ من سر بزن. نامه‌ها، نامه‌ها بعدها رد و بدل شده بود، اما نه از اسمش چیزی یادم بود نه وبلاگی که حالا اصلن نبود روی پرشین‌بلاگ. چند خطی نوشتم و فرستادم به این روال که: روزی چند میل بین بنده و شما آمده و رفته و حالا هیچ یادم نیست که داستان چه بوده و آن قهر آخری برای چه؟ وبلاگ‌تان هم که مرحوم، اصلن شما چیزی یادتان هست؟ به دقیقه نکشید که یاهو جواب داد این آدرسِ مخاطب شما معتبر نیست. هیچ دسترسی نداشتم.
چه خیال‌ها و خامی‌ها که رفته و حالا ورق زدنشان کمتر از وارسیدنِ خشتک شلواری از ترس پارگی نیست. عتابی دو سطری به شاعری نحیف برایم عجیب بود، که برو بابا تو هم آمدیم نبودی و سر کارمان گذاشتی و زنگی هم نزدی که چی‌ شد قرار بود عصر اینجا باشی و تلفنم برنداشتی و... دیدم خیالِ همچین زبانی و لحنی محال است برایم، لابد خیال داشتم به آن مهملاتِ هجده سالگی کمرِ شعر را شکافته‌ام؛ یا جستجویی که برای متون ممنوعه و غریبه و ورد و جادو داشتم!
ـــ
جعبه‌ی نامه‌ها خالی بود. اسم‌ها روشن و حرف‌ها معلوم، اما از حال و وقتی که بوده و رفته خبری نداشتم. خالی بودم. و تلنگری کافی بود که جای خالیِ آن همه هول و حال را آشوب کند.
در این معنی ناباکوف -اگر اشتباه نکنم- در بیوگرافی‌اش نوشته، یک‌جایی که آن هم الان یادم نیست خواندم، شاید در آستانه‌ی نوشته‌ای نقل شده بود، نوشته‌ای برای هایدگر و زمان، روزهایی که دنبال نسبتِ استعاره و زمان می‌گشتم. باید بگردم میانِ نامه‌ها شاید به دوستی، جایی، شبی...
ـــ
پیرمرد در لباسِ آبیِ روشن دستهاش می‌لرزید و سرم‌ها چکه چکه می‌ریخت و باران بند آمده بود از سر شب. دستم را گرفته بود و دستش می‌لرزید. گفتم می‌دانی الان چه موقع است؟ چه وقت است الان؟ گفت فصلِ درو کردنِ گندم‌های نزدیکِ کوه. گفتم دارد صبح می‌شود...


22 تیر 1391