۱۳۸۹۱۱۱۲

خانلری و نیما / پی‌نوشت از ابراهیم گلستان

خانلری و نیما / پی‌نوشت از ابراهیم گلستان

خانلری، نوه‌ی خاله‌ی نیما یوشیج بوده انگار، از استادان دانشگاه، قریب به سی سال مجله‌ی سخن را داشته، مترجم بوده، زبان‌شناس بوده –هر کدام به قدری که باید گذاشته و ریخته شود- اما با تمامِ اینها، تمامِ این سالها نیما را انکار می‌کند، از او چیزی در سخن منتشر نمی‌شود و شاعر این جریان می‌شود نادرپور. این دو تکه را به اتفاق دیدم خانلری حرف زده از نیما. تنها چیزهایی که پیدا کردم.

دنیای سخن – شماره 34 – مهر 1369
ناتل خانلری، در جواب سوالِ مشیری که از نیما می‌پرسد ، اینکه نظرش در باب نیما چیست و چرا توللی و نادرپور در مجله‌ی سخنِ خانلری چاپ می‌شدند ولی نیما نه؟

"خانلری: با وجود اینکه از بچگی با او مانوس بودم و پیشش می‌رفتم و خیلی هم استفاده می‌کردم، اما بعد دیدم که عقیده‌هایم با او یکسان نیست."

.....

آدینه – شماره‌ی 13، خرداد 66، ص 29

"به مناسبت قوم و خویشی که با هم داشتیم، از بچگی به من خیلی علاقه داشت. از نوجوانی با من الفتی داشت. بعد که بزرگتر شدم، پیش او می‌رفتم نه به عنوان خویشاوند، بلکه به عنوان جوانی که طلبه است و بعد به کلی دوست شدیم. به طوری که تا وقتی که نیما در تهران بود، هفته‌ای یک بار، یا من می‌ًفتم خانه‌ی او یا او می‌آمد خانه‌ی ما"


پ ن: این را هم آقای گلستان نوشته. متن ربطِ وثیق ندارد به حرف‌های بالا، نقدی است مبسوط و یادداشتی مفصل بر این بساطی که به عناون ایران‌شناسی در دانشگاه‌های آمریکا با ظاهر علمی راه افتاده و ترجمه می‌کنند. نقد گلستان به آنها این است که جریان اصلی را نمی‌بینند، و دچار رسوب ذهنی‌اند، از دهه‌ی 30 و 40 . در "دنیای سخن" شماره‌ی 69، خرداد و تیر هفتاد و پنج

"تلخی بود و ترس و حس بی‌پناهی بی‌سروری. شلاق و غاصب و بی‌مخ مسلط بود... عامیان بی‌سواد به ناگاه داروی چاره سرطان کشف میکردند و خلق با شور و باور و شوق و امید رو به سوی قرع و لوله و انبیق کاشف مفلوک میبردند. افیون آشنای بومی کفاف کیف نمیداد، هروئین خانگی میشد. و در چنین زمانه‌ سرد سیاه، زبان ادعای «نو» بودن در کار فکر و هنر شد - «سخن» نشریه‌ای برای کسانی که –به دست کسانی که—وانمود به دلبستگی به شعر میکردند اما در حد این کتاب‌های عکس‌دار روی کاغذ برقی که به اسم «کتاب میز قهوه‌خوری» اسم در کردند، بیشتر به درد زینت اتاق پذیرایی آنها که بر رفاه تازه گیر آمدهِ زندگانی خود رنگ «روشنفکر» میمشتند، تنها برای جلوه‌فروشی به اهل فضل و ادب بودن و، تا جائی که ربط داشت به میل و به قصد صاحبش که در حرص نفی نیما بود، برای ادعای پیشوائی و خود را به کرسی زعامت شعر نوین نشاندن، و پا به پای ادعای تازه‌جوئی و نشر تفکر و سخن و نقد نو، با ادعای راهنما بودن، با ادعای سالاری، در زیر سایه‌ علم لکه‌دار کهنه لول میخوردند، و پاداش‌شان فقط «مقام» بود – مقامی که به وقت قیاس با کرسی کسی که از همه برتر نشسته بود دیگر برایشان ارجی، حرمتی، امیدی به پایداری و اثری، هیچ، به جای نمیماند. حالا رسوب آن هویت و آن روزگار شعر را، در حد همان کتابهای عکس‌دار برای میزهای قهوه‌خوری در اتاق پذیرائی کسانِ رفاه فراوان‌تری گرفته، میگویند. بگویند. برای پراکنده‌ها پراکنده میگویند، بگویند. این سو یا آن سوی خط جغرافیائی و سیاسی بودن فرق میانِ چرت و عالی نیست.

۱۳۸۹۱۱۰۹

صدای چکه در اتاقی که نیستم‌/ از یادداشتهای پراکنده برای مهرا

صدای چکه در اتاقی که نیستم‌/ از یادداشتهای پراکنده برای مهرا

آمده بودم اینجا دراز بکشم آرام باشم تا روزها بگذرد و گرمای روز را به شب بیاورم شاید دردی دوا شود. نشد.
تمامِ روز از شرجی و گرما دریا روی سینه‌ام افتاده که بلند نمی‌شود. هر جای خالی را بخار پر کرده جای هوا.
شب هم که می‌شود، تمامِ شب فکر می‌کنم در فضای اتاقی که من نیستم صدای چکه‌ی آبی می‌آید که بند نمی‌شود.
شکم می‌گیرد و شکل می‌بندد قطره تا بیافتد به سنگ سفیدی و هنوز که نیفتاده روی سینه شرجی نشسته از بخار.
بوریای باریک بافته رمل به پوستم رسانده - کلافه‌ام کند



ترميل.[تَ] (ع مص) بافتن يا باريك بافتن بوريا را. (منتهى الارب) (ناظم الاطباء). باريك بافتن بافته را. (اقرب الموارد) (المنجد). || خون آلود كردن. (تاج المصادر بيهقى). زبون و آلوده و آلوده بخون و ناچيز گردانيدن. (منتهى الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). || ناسره كردن سخن را. (از المنجد). تزييف كلام. (اقرب الموارد). || رمل بر خط پاشيدن. (از المنجد). ريگ پاشيدن نويسنده بر نوشتهء خود تا مركب آن خشك شود. و اين از لغات مولده است. (از اقرب الموارد). || آلوده شدن تير به خون. (از اقرب الموارد). آلوده شدن جامه به خون. (از المنجد). || ارمله گرديدن زن. (منتهى الارب) (ناظم الاطباء). بى شوى شدن زن با مرگ شوهر. (از اقرب الموارد) (از المنجد).

۱۳۸۹۱۰۲۲

از یادداشت‌های کاغذی / کاغذی در خانه‌ی آرزو-میم

از یادداشت‌های کاغذی / کاغذی در خانه‌ی آرزو-میم


شاپور یا امیرکبیرِ فعلی، خیابانی‌ست در اصفهان، بوی دود دارد همیشه، ماشین‌های سنگین و گاراژهای بیشمار، خیابان‌های عریض و ماشین‌های قدیمی، کادیلاک و شورلت‌های پهن، درهای سرتاسری و آهنی که گاراژهای قدیمی و گورستانِ ماشین‌ها را به خیابان می‌رساند، چراغ راهنمایی بزرگی که از سیمی آویزان است بالای خیابان، بدونِ یک زن، زنی که در خیابا‌ن‌ها باشد.

تمام‌ِ سالهایی که اصفهان بودم و بعد که می‌روم، تنها یکبار گذرم افتاد به شاپور/امیرکبیر. شاعری عزیز، سه صفحه شعر برایم فاکس کرده بود به گاراژ دوستی قدیمی که گاراژدارِ پیری بود دیگر گوشه‌ی یک میدان به اتاقی محدود، کتاب و چای و سیگاری بود و سبیلی پرپشت –یادگارِ سالهای انتهای دهه پنجاه- و بوی شاپور/امیرکبیر بوی عجیبی بود. بوی بنزین سوخته و نسوخته، بوی پلاستیک، بوی لباس سوخته‌ی قدیمی، بوی تعمیرگاه‌های بیشمار، بوی گورستانِ ماشین‌ها، بوی چاه نفت.

حالا ماه‌هاست تهران بوی خیابان شاپور می‌دهد. بوی شهر سوخته. طعمِ گلوی سوخته. و یادِ دوستِ عزیزِ شاعری می‌افتم « ظهر در این شهر/اذانِ مرگ بر زبانم می‌لرزد»
لعنت

۱۳۸۹۰۷۲۸

از کتاب نامه‌های تبریز

  • "نامه‌های تبریز (از ثقه‌الاسلام به مستشار الدوله در روزگار مشروطیت)" صد و بیست و هشت نامه، اغلب به تاریخ مشخص است و همه در حرف و حوالیِ مشروطه و قانون. نامه‌ها را ایرج افشار پیاده کرده و بعضِ نامه‌ها، تلگرافی به رمز است، انتهای کتاب هم جدول کشف رمز را آورده‌اند. کتاب دو بهره‌ی همزمان دارد، یکی همین که می‌بینید، نامه‌هایی که ذره‌ای در آن خیالِ انتشار نیست، مخاطب و خطاب همه مستشارالدوله است، و تمام. خصوصی‌ست به تمام معنا، که یک آدمِ درگیر در آن روزها حرف زده و روایتِ احوالِ تبریز را آورده. مستشارالدوله از دوازده وکیلِ آذربایجان در دوره‌ی اول و دوم مجلس بود و از زعمای مشروطیت، ثقه‌الاسلام از علمای تبریز و رئیس شیخیه‌ی این بلاد، عاقبت هم به عاشورای 1330 قمری به دست قشون روسیه‌ی تزاری به دار آویخته شد، از شهر نرفت و ماند تا صلحی بلکه شود، که به دار آویخته شد. حرف‌ها اگر به جای باریک و روسیه و اعاظم مملکتی می‌رسید، رمز به کار می‌گرفته ثقه‌الاسلام، میرزا اسماعیل نرود، یعنی آقایان حجج اسلام طهران مخالفت مشروطه را دارند. حالا یکی از دفترهای رمزنگاری مفقود است و دوتا معلوم. یک سومِ کلمات بی‌معنی‌ست برای ما. شاید روزی کسی بتواند رمزگشایی کند یا برود سراغشان و احوال مشروطه را از روی رمزها بخواند، از جایی که دو عالم مشروطه توافق می‌کنند به آقایانِ حجج اسلام طهران بگویند میرزا اسماعیل و نرفتن همان مخالفت با مشروطه باشد.
  • از سال 24 که اولینِ نامه‌هاست، اوایل کار است و آخرهای کار که می‌رسد همه چیز به هم پیچیده، مجلس به توپ بسته و خیالِ قانون و مشروطه بر آب. دو نامه دارد آخر عمر این ثقه الاسلام، یکی در سفارش به مستشارالدوله که یکی دو نفر در لوزان و مشغول درس هستند، به سایه‌ی بورس و اینها بیاورید، ولی به واقع آخرین نامه‌ای که نوشته در عمر و از مشروطه و احوالِ مملکت حرف شده همین است که می‌خوانید و مستتر همان احوال مشروطه است. تاریخ نامه 30 جمادی الثانیِ سال 1329 هجری قمری است، و ثقه اسلام در عاشورای سالِ بعد در تبریز به دار شد.





«عرض می‌شود غره‌ی ماه از شهر به عزم دهات حرکت و کم‌کم عازم افشار شدم زیرا که حاجی حسن خان پسر آقای حاج سالار مظفر وفات کرده بود. در 23 ماه وارد اوغول‌بک که محل اقامت آقای حاج سالار است شدم. مزاجم مدتها است مختل شده. حالا دو ماه است مداوم شربتی هستم که معین کرده‌اند از شربتهای طب قدیم و معروف به شربت ابریشم است.
در اوغول‌بک به موجب کاغذی که از طهران به آقای حاج سالار رسیده بود معلوم کردم که از وزارت داخله استعفا فرموده‌اید و امروز از تبریز کاغذ رسید، نوشته بودند که استعفا پس گرفته‌اید. در هر حال «همان به که با ما خدا می‌پسندد». بنده که از شهر دورم و از کافه‌ی امورات دورترم و نمی‌خواهم صحبتی بشنوم و یا بگویم و یا بنویسم.
بعضِ مردم تصور دارند که بنده را مکاتبه‌ی مستقیمه با حضرت‌عالی خاصه بعد از قبول وزارت داخله هست و حال آنکه مدتها است عرضی نکرده‌ام و بعد از تعویض وزارت نیز جز یک فقره تلگراف تبریک فرضی به جا نیاورده‌ام. در حقیقت می‌توانم عرض کنم:
برون رفتم از تنگ ترکان چو دیدم جهان را برآشفته از سوی زنگی
وضع تبریز را بد می‌نویسند. وضع مراغه را که اهمیت پیدا کرده، حکومت مراغه رسم نمک را به هم زده و می‌گویند استعداد فراهم می‌آرد.
و البته شهرتهای تبریز را مستقیما عرض کرده‌اند و عرض کردن من بیجا است. بنده تا پانزدهم ماه در حوالی و دهات مراغه بودم. حاج شجاع‌الدوله یک فقره کاغذ رسمی (دعا سلام) به من نوشت. من هم جوابی به همان قرار نوشتم. دو روز در بناب بودم، ابدا نه احوالپرسی کرد نه آدمی فرستاد، نه بواسطه‌ی تلفن تفقدی کرد. حتی احدی از اهل مراغه به دیدن من نیامد. آقا محمد انصاری که از علمای مراغه و در آن ایام در بناب بود از ترس از من دیدن نکرد و شجاع‌الدوله با همان بی‌محبتی سابق با من رفتار کرد.
نمی‌دانم ترتیبات جدید چه داده‌اند و این توحشات آذربایجان را چه چاره اندیشیده‌اند.
از 18 ماه تا 21 ماه در قرادویرن که در کنار جیغتو و همسایه‌ی میان‌دو‌آب است بودم و چون آقای حاج مجیرالملک تعزیه‌دار بود و آنجا سکنی داشت رسم تعزیت از او به جا آوردم. در آن مدت صحبتی که بود صحبت سالارالدوله بود. به انواع مختلفه ذکر می‌کردند. عقیده‌ی بعضی بر آن بود که مدتها در ساوجبلاق و دهات و سلدوز اقامت دارد و با آقایان ملاقاتها کرده و قولها گرفته و از جانب دولت عثمانی امر صادر شده که اطاعت از او نمایند و می‌گفتند از آنجا به پسوه مراجعت کرده.
اما عقیده‌ی خود بنده این است که سالارالدوله نمی‌تواند منشا کاری بشود، زیرا که حالش معلوم است. اما هیچ بعید نیست که دولت عثمانی او را آلت کار قرار داده بخواهد آماده‌ی (...) فتنه نماید و دنیا را آشوب کند و آبی گل‌آلود نماید تا بلکه بتواند ماهی بگیرد.
می‌شنوم بعضِ آقایان دراین خیال هستند که آذربایجان را از ایران مجزی کرده استقلال بدهند و این نیت را در تحت حمایت دولت عثمانی اجرا دارند. (این حرف را از طهران شنیدم نوشته بوده‌اند، والله اعلم). این مقدماتِ آشوبِ حدود اگر آن حرف راست باشد هیچ بعید نیست که خیالِ متصور نیز یکی از مقدمات او باشد.
باری بنده که حیرت دارم و بحمدالله از این عوالم دورم و عقل کروی بنده خوب که رسایی به این امورات ندارد.
فقط به طور اجمال عرض می‌کنم که کار آذربایجان مدتهاست که خراب است و داد کسی به جائی نمی‌رسد و رفته رفته خراب‌تر خواهد شد و زیاده عرضی ندارم.



نامه‌های تبریز، از ثقه‌الاسلام به مستشارالدوله، در روزگار مشروطیت | به کوشش ایرج افشار | نشر فرزان | تهران | 1378 | صفحه 395-396

۱۳۸۹۰۷۲۰

آرامش دوستدار - تکه‌ای از "درخششهای تیره"


  • آرامشِ دوستدار به قولِ داریوش آشوری از سرشناسانِ فلسفه در میانِ ما ایرانیان است که نزدیکِ دو سه دهه فعالیت مستمرش در بازنمایی‌ی مسائلِ اینجایی، خواندن و اعتنای به او را گریزناپذیر ساخته است. اواخر دهه‌ی شصت، سلسله مقالاتی را در نشریه‌ی الفبای غلامحسین ساعدی تحت عنوانِ "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" منتشر کرده، که حالا با تفصیلاتی یک کتاب است، هر چند در ایران نایاب. "درخششهای تیره" –که متنِ زیر بریده‌ای از این کتاب است- این نسخه که من دیدم، چاپِ دوم است که ویراسته و افزوده شده دارد نسبت به چاپِ اول. دوستدار در این کتاب، که تکه‌ی مشهوری از "روشنگری چیست" کانت را بر پیشانی دارد، از ناصرخسرو تا جلال آل احمد را وا‌می‌رسد و تفکرِ باطنی را در فرهنگ ایرانی جستجو می‌کند تا بازنماید که ساز و کارِ پنهان و درونیِ فرهنگِ ایرانی چیست که هر درخششی در فرهنگ و اندیشه‌ی آن به زعمِ فیلسوفِ ما تیره است و ناتمام.
  • من اینجا، به نیتی که از قبل توضیح دادم، از این کتاب، تکه‌ای را آوردم، به دو دلیل. یکی اینکه دقتِ نظر و بی‌رحمیِ دوستدار را مظنه‌ی بازار داده باشم، دوم و مهمتر اینکه این شکلِ استدلال را دوستدار شگرد دارد و تحلیلش در واساختنِ شیوه‌ی تفکرِ خیام، می‌تواند نمونه گرفته شود از شکلِ کارش در کتاب.
  • کتاب‌های دوستدار و خودش در ایران اجازه ندارند، خودش اوائل دهه شصت از دانشگاه بیرون رانده شد، که رفت؛ و کتاب‌هایش مجوزِ نشر ندارند در مملکت خودش و پاریس و کلن چاپ می‌شوند. "امتناع تفکر در فرهنگ دینی"‌ افست شد سالها پیش ولی "درخششهای تیره" را من ندیدم. یک نسخه از کتاب به همتِ استادی، در کتاب‌خانه‌ی رسمیِ یک دانشگاه موجود است، که دست به دست می‌شود. مشخصات این نسخه را در انتهای نقلِ متن آورده‌ام.
  • و یک نکته که نثرِ دوستدار گاهی به شکلِ بدی مغلق است، ثقیل می‌نماید، سنگین فهم می‌شود -طرفه اینکه نیکفر در نقدِ دوستدار، خودش هم جاهایی ثقل و غرابتِ نحو دارد- و من، در این تکه که آورده‌ام، بدونِ اجازه‌ی نویسنده، در متن به نازکی دست بردم، یکی دو پرانتز گذاشتم و خطِ تیره تا جمله بدل و جمله معترضه مشخص‌تر شود. ولی نه یک کلمه اضافه کردم و نه یک کلمه کم.

«ایرانِ اسلامی به معنای ویژه‌اش یکسره از پرسش خالی نیست. یکی دو استثنای تاریخی در آن می‌توان یافت. خیام یکی از آنهاست. چه بسا میان قدمای ما خیام تنها کسی‌ست که اصلا می‌پرسد. پرسشِ خیام جدی و حقیقی‌ست و -آنطور که من می‌بینم- ناشی از این که او رویداد جهان را به این جهت بی‌محمل می‌یابد، که از انگیزش و سرانجامِ آن -در دایره‌ی نظامی که به زعم او (خیام) نیز خالق و ناظمی دارد- سردر‌نمی‌آورد. به این علت اگر همخوانی‌ی این بعد دوگانه را از فضای فکری‌ی خیام بگیریم، تمام پرسشهای او بی‌معنی می‌شود. به همان‌گونه که پرسش او از حد شکوه تجاوز نمی‌کند و شکوه و شکایت همیشه مرجعی دارد که بدون او سخن و پرسش خیام هم نمی‌توانست میسر گردد، شوریدنِ او نیز در نهادش محکوم به شکستی‌ست که او را به صلحی اضطراری یا انتخابی با عامل و مرجعِ جهان سوق می‌دهد. «تا چند خوری غمِ جهانِ گذران» نتیجه‌ی شکست و نمودارِ صلحِ ناشی از آن است. قطع نظر از نتیجه‌ای که از باورش به عامل و مرجعِ هرچند خودکامه‌ی جهان بدان رسیده و در آن گرفتار مانده، به صرفِ آنکه سه گانگی‌ی جهانِ طبیعت و آدمی و خدا در بستگی‌شان به عنوانِ مشکل برای او مطرح می‌شود، خیام میانِ قدمای ما -سوای رازی- نه فقط تنها کسی‌ست که می‌پرسد و در نتیجه می‌اندیشد، بلکه به کلیتِ جهانی سرگردان و نابهنجار می‌اندیشد، ساخته‌ی خدایی آفریننده و توانا که عامل و مسئولِ سرنوشتِ آدمی نیز هست. اینکه مخاطبِ او در پرسشهایی معناً خداست، اینکه جهان‌سازی، جهان‌آرایی و جهان‌ویرانی‌ی او را -مثلا برخلاف مولوی- مردود اعلام می‌کند، یا کلِ نظامِ این جهان را نادرخور می‌شمرد، هم دال بر این است که به خدایی عامل و آمر باور دارد و هم طبعا دال بر این که خود را در اندیشه و سنجش برتر از این می‌دانسته که به مدعیات و توجیهات ادیان و موسسان آن وقعی نهد. به همین جهت هم خود را کافر و بی‌دین خوانده و بهشت و دوزخ را دست انداخته، تا از دید خود بی‌ارزشی‌ی اینگونه تصورات دینی یا اسلامی را نشان دهد. اما هیچیک از اینها الزاما ناقض باور داشتن به خدا نیست. به هر سان، خیام قادر نیست بن‌بستِ صلحِ اضطراری -یا انتخابی- با خدا را بازنماید و وجود خود او را معروضِ پرسش قرار دهد، یعنی در هستی‌ی او را شک کند.»
درخششهای تیره | آرامش دوستدار | انتشارات خاوران | پاریس | زمستان 1999-1377

۱۳۸۹۰۷۱۴

در باب بیگانه شدنِ واژه‌ها و رویای «میشو» و شاید هم رویای خودِ من از جهان

از این پس، به مرور، در این صفحه متونی را بازنشر می‌دهم، که همه یک وجه خاص دارند، آن هم نگاه انتقادی و بی‌رحمانه به زمانه است، نگاهی که پرده‌ی ظاهرِ پندار را می‌درد، فرقی هم ندارد کجایی باشد و چه زمانی.


  • نوشته‌ی زیر، موخره‌ی کتابی‌ست از شعرهای جوزپه اونگارتی و متونی درباره یا از او، که بیست سالی پیش، محمود نیکبخت، از ایتالیایی و انگلیسی برگرداند، مقدمه‌ای نوشت و منتشر کرد. در مقدمه، ترجمه‌ی نادرپور را نقد کرده و نشان داده که چرا بعضِ شعرهای اونگارتی ترجمه‌ناپذیرند. و من هنوز ترجمه و ترجمه‌هایی از اونگارتی می‌بینم که از این بارِ‌انتقادی خالی‌ست، و گاهی کم‌مایه. آقای نیکبخت، آناباز سن ژون پرس را به همیاریِ آقای مهریار فارسی کردند، از رافائل آلبرتی هم چند کار گردانده که در جنگ یازده منتشر شد، و شاید روزی کتاب شود، از ماچادو، زینگو هربرت نیز، که در جنگ پردیس می‌شود دید. اغلب هم همراهِ متونی انتقادی، ترجمه و به قلمِ خودشان تا متنِ ترجمه، هنوز به زبان دوم نیامده، سقط نشود. آنابازِ سن‌ژون‌پرس از این لحاظ پربار است.


***



جوزپه اونگارتی
در باب بیگانه شدنِ واژه‌ها و رویای «میشو» و شاید هم رویای خودِ من از جهان


پس از جنگ ما شاهدِ استحاله‌ی جهانی بودیم که ما را از آنچه بودیم و از آنچه ابتدا ساختیم چنان جدا کرد که گویی در اثر وزشی میلیونها سال ناپدید شده است. تمامِ چیزها کهنه شده‌اند و فقط به دردِ موزه‌ها می‌خورند. ما اکنون به آنچه در کتاب‌ها تلنبار شده، نه به عنوانِ نوعی بیان برای خودمان، بلکه به عنوانِ شهادتی بر گذشته می‌نگریم.
خیلی غریب است: خودِ واژه‌ها، اشکال و اوزانِ مشخصِ شعری، جنبش‌های خاصِ نقاشی برایمان مطلقا بیگانه شده‌اند. آنها را اموری می‌دانیم که با سرگذشتِ خاصِ خویش در تاریخ جای گرفته‌اند و بررسیِ آنها، به هر حال، برایمان از نزدیک ممکن نیست. در دنیای زبان‌ها، قطعا زمانِ برخی چیزها به پایان رسیده است. تا چند سالِ پیش، زبانِ گذشته می‌توانست زبانِ ما هم باشد. دوره‌ها به یکدیگر پیوسته و به گونه‌ای نامحسوس با یکدیگر همزمان بودند. امروز تمامیِ چیزهایی که موجد آن سنت بلاغتی بوده‌اند -که گفتگوی انسان بر اساس آنها بنا شده بود- قابلِ دفاع نیستند. من معتقدم ایجاد یک "فنِ بیان تازه" امکان‌پذیر نیست؛ زیرا، در همان حال، متوجه می‌شویم که تمام قراردادها کاذب‌اند و حتی خود واژه‌ها نیز قراردادهایی هستند که زود فرسوده می‌شوند. از نظر من روشن است که انسان دیگر به زبان گفتار دست نمی‌یابد. در اشیا خشونتی وجود دارد، خشونتی نیرومندتر از واژه‌، که خودِ این خشونت زبان را واپس می‌زند. چیزها دگرگون می‌شوند و تلاش‌هایی را که ما برای نامیدنشان انجام می‌دهیم خنثی می‌کنند، و بدینگونه، کوشش‌هایمان، برای استقرارِ نظامی از تسمیه‌ها را بی‌اثر می‌سازند. شاید این امر، بر همان دنیایی دلالت دارد که انسان با احتمالِ نابودیِ خویش، در آن زندگی می‌کند. همه‌ی چیزها در یک سطح روی هم انباشته می‌شوند و تمامِ این صورت‌های متراکم‌شده دارای ابهامی هستند که تشخیصِ آن حتی در محدوده‌ی زمانِ خود ما نیز امکان پذیر نیست، زیرا زمان با شتابی ورای مقیاسِ انسان پیش می‌رود. شاید آن مکاشفه همین است. بدیهی است که ما دیگر قادر نیستیم گذشته را تقلید و یا تصرف کنیم، ما دانشِ اشیا را از دست داده‌ایم. درباره‌ی علوم مادی حرف می‌زنیم و این حقیقتی است که طبیعت هر روزه ابزارهای تازه‌ای را به ما عرضه می‌کند. ولی، در واقع، اینها فعالیتِ روحیِ ما را محدود می‌کنند. شاید عصرِ ما هم روزی قراردادهایی کشف کند! ما باید از میانِ خاطراتمان، به سوی معصومیتِ نخستینِ خود بازگردیم: در آن هنگام ممکن است شعر دیگر بار اعتبارِ تکان دهنده‌ی خود را بدست آورد.
بله، من این قابلیت را بدون دریافتِ آن موضوع در نظر آورده‌ام. من مردی هستم که بر آستانه‌ی فرجامِ عصر خویش ایستاده است: فقط منتظرم که بیاسایم. ولی به جوان هایی ‌نگاه می‌کنم که در دامِ ناتوانِ زبانِ گفتار، در آن خشونتِ نیرومندتر از واژه گرفتار شده‌‌اند. بالطبع، انسان زنده و به گونه‌ای نامحدود همچنان ساده بر جای می‌ماند. او دارای تاثرات، فرزندان، آئین‌ها و مراقبه‌های هر روزه‌ی خویش است. اما هنگامی که شما از این جهانی که می‌دانید گمشده است، پا بیرون بگذارید: فقط همان امور نامحتمل و خشن هستند که مهم‌اند. تمامِ چیزها، و از همه بالاتر ادبیات، به همراهِ انسانی که با ولنگاری ادامه داده، زوال یافته است. من هنوز شیفته‌ی شنیدن باخ و لئوپاروی هستم. ولی آیا اینها هنوز هم در پیوند با اعماقِ وجودِ ما هستند؟ ما انسان‌های جدا افتاده از اعماق خود هستیم.
شاید اشیا همچنانکه ابزارِ دانش پیشرفت می‌کند، پیچیده‌تر می‌شوند. خردِ انسان به این پیچیدگی نیرو می‌بخشد. هر چه دانشِ ما افزونتر شود، اشیا از ما دورتر می‌شوند، کشفِ نام‌ها برایمان مشکلتر می‌شود و احساس می‌کنیم که بیشتر دچارِ اختلالِ نطق و کتابت شده‌ایم. همواره علل امور پنهان‌تر می‌شود. نه، ما برای واژه‌ها دیگر کاربردی نداریم. واژه‌هایِ فنِ بیانِ قدیم فاقد نیروی رازداریِ لازم هستند.


* مقاله‌ی حاضر از برگردانِ انگلیسیِ (Robin Fulton) گردانده شد که در AGENDA ویِژه‌ی اونگارتی آمده است.


----
منبع:
جوزپه اونگارتی ، شعر و زندگیِ اونگارتی│محمود نیکبخت│انتشارات بهینه│اصفهان │بهار 1370


هنری میشو (Henri Michaux) نویسنده و شاعر معاصر بلژیکی [بیژن الهی سال‌های گذشته دفتری منتخب از شعرهایش را با نام "ساحت جوّانی" به فارسی برگرداند. این برگردان را می‌توانید از وبلاگ (www.do-lb.blogspot.com) دریافت کنید.]


۱۳۸۹۰۶۳۰

متعلقِ امیر

از مکتوباتِ معلق | متعلقِ امیر

دندانِ زنی
در تنم
لانه‌ی زنبورها شده است
کجا فرار کنم؟

1
روغن اگر بجوشاند، روغن؛ و اگر نه، خفگی. خفه بودم و مورچه‌ها سکوی سیمانی -و هوای ابری- را می‌رفتند و باز دیدار می‌آمدند در لبه‌ی پایین. نجوشاند، گره‌ در گردن پدید و ناپدید می‌شود، گفتم «برگرد، من دیگر می‌روم کم‌کم، یک ساعت هم نمی‌شود» اما برنگشت، ماند و در سردی از روزهای قبل چیزهایی برداشت و ماند و نجوشاند. مورچه‌ها شکلِ سیبِ گلو بودند، حلقه، مدور گردِ یک قطره‌ی لزج، و پاییز، روزِ اولِ برگ‌ها بود.

2
دنبالِ قرص آمده بودم، برای چند قرصِ کوچکِ سبز، برای همین حواسم نبود دمپایی دارم، پایم، پای چپم تیر می‌کشد و هنوز رفتگرها نیامده‌اند کوچه‌ را از برگ و خاک بروبند. خیابان در تابستان خلوت بود، بیمارستان بسته بود، هولِ کبود حولِ چشم‌هایم فوران می‌کرد، شرجی ندارد تهران که امیر، تهران چرا باید شرجی باشد، شرجی مالِ شط است، برای دریا که باد می‌آورد و نگه‌می‌دارد تا نفس‌نفس بزند، شرجی اینجا چه می‌کند با این درخت‌های سبز و اورژانس‌های بسته، کارگرِ خوابیده در پیاده‌رو چطور در شرجی خواب دارد؟
برگشتم از بسته‌ی بیمارستان به خیابان، بالاتر داروخانه بود، اما گرسنگی چطور پای میزِ غذا گرسنگیِ حاد است و شاشیدن دمِ آبریزگاه مثانه را می‌ترکاند، درد از سیصد هزار رگ که به چشم می‌رسند، به آسمان می‌رسید. مرد خواب بود، شیشه را تکاندم، لرزاندم، جنباندم، مشت زدم، با دسته کلیدِ خانه کوبیدم به شیشه، آن طرف سیصد‌هزار پوشاک بچه، خمیر دندان، شربت سینه، فارماتن، اسپری، پدر بچه، ناخن مصنوعی، و یک زن که می‌خندید، دندان‌هاش سفید بود، روشن، هاتف آمد که «سلام حی حتی مطلع دندان سنجابی» که درد کمانه می‌کرد از سیصدهزار رگ که بیهوده به چشم می‌رسیدند، به آسمان.

3
بدبختی همین است که درد از نوعِ حکمِ تعلیقی باشد، داموکلس، همیشه در جایی هست، هست، خوبی‌اش فقط همین است که جایی که تو هستی، نیست. ولی از بین نمی‌رود، نمی‌میرد، نمی‌پوسد، مثل دندان از دودِ بسیار لایه لایه گچ نمی‌شود بریزد، در تنِ کسی، سینه‌ی کسی دیگر، یا عکسی درونِ یک آلبومِ فراموش شده، فیلمِ کوتاهی در یکی دو موبایل، دست‌خطِ شبی حجیم، صدای هروئینیِ مردی در تابستان، و یا چشم‌های کسی می‌ماند، زنده است، نفس می‌کشد که دندانش درونِ تو.
مردِ خواب که آمد، بوی تریاک که می‌داد، بوی دودِ یشم که مدام به آسمان می‌رود، گفت نداریم، شبانه‌روزیِ نزدیک فاطمی‌ست، نرسیده به وزارت کشور. مرد برگشت، زنجیرِ پشتِ پنجره‌ی کوچک را انداخت، نرم، آب که با یک صدای "هس"ِ نرم فرو‌می‌رود در ماسه‌های ساحل، در من درد پایین رفت و انگار ویل، به جایی نمی‌رسید، نورهای خیابان در من نفوذ داشت، و انگار سیاه‌چاله، راهِ فراری نبود. مرد برگشت، کپل پهنش را خاراند، گفت حالا صبر کن یک چیزی بهت میدم اگه دردت زیاده.

4
منطقِ تداعی در ذهن را باید یکبار مفصل بنویسم چرا –مثلِ حالا- آفتِ نوشتن است، آفتِ فکر کردن،‌ اصلن نصفِ کارِ نوشتن امتناعِ از تداعی‌ست. بچه بودم که میانِ دشت می‌دویدم، یا پرنده‌ای پریده بود و لانه‌اش را جسته بودیم، یا گلی بود، بومادرانی، چیزی که باید زودتر می‌رسیدی، و میانِ دشت و خار و بوته‌ها نمی‌شد آزاد دوید، باید زیرِ چشم زمین را می‌داشتی که بوته نباشد، خار خونی‌ات نکند، و دویدن بود این، دویدنِ لذت، دویدن در میدانِ تنگ. تداعی هم خار و بوته دارد، چاه و چوله دارد، حواسم هست همیشه نیافتم، خونی نشوم. ترجمه هم همینطور، فکر می‌کنم، می‌بینم که رقصیدنِ در زنجیر است و مترجمِ ما گناه ندارد. به اعتباری، احترام باید گذاشت به فاصله‌ای که در ذاتِ زبان حضور دارد، به ابهامِ متکثری که در معانیِ بسیارِ مثلن کلمه‌ی "گوی" وجود دارد، و گوی تمامِ اینهاست، هم گوی فصادان است هم دکمه‌ی پیرهن، هم سیبِ گلو هم کره‌ی زمین، هم گوی چوگان هم سرِ بریده در کفِ چوگانِ یار. شاید کم‌کم خیال برم داشت که زندگی هم همین زیرِ زنجیر دست افشاندن است به اعتباری، شاید کسی باور کرد که مزخرفاتِ این شکلی معنی دارد.



میم ب ح
به اواخرِ تابستانِ 89
میانِ‌جای تهران-اصفهان