۱۳۹۲۰۶۰۲

صعب است خوابیدن

خیابان خالی بود ، خالیِ آدم‌ها و باد . دیروقت . از آن کوچه‌ی تاریکِ کنارِ بیمارستان آمدم.
بوی لیمو در دستم حوصله نمی‌کرد . به راننده گفته بودم مادرم مریض است ، حالم خوش نیست .
کوچه‌ی خاموش ، راه‌پله‌های تاریک، خانهْ خالی ، کلید را آخر با صدای مهیبی از قفل بیرون کشیدم . خانه انگار صبحِ ابری باشد ، من را به خوابیدنِ بیشتر ترغیب می‌کرد ، خوابیدن تا وقتِ حرام شدنِ روز .
راننده از آن نایلون‌های پر از خرده‌ریز و لیمویی که در دست می‌چرخاندم ، از لباس‌هام فهمیده بود حالِ خوبی ندارم ، مدارا می‌کرد که نمی‌پرسید ، تنها کسی که مراعات می‌کرد .

ولی صعب است خوابیدن در خانه‌های غریب ، در ساعتِ دیرِ شب ، وقتی میزبان در بیمارستان به وارسیِ دردهای مهیب مشغول باشد . . .

۱۳۹۲۰۵۳۰

فندکِ آبیِ روشن



نشسته بود روی لبه‌ و سیگار می‌کشید. این چندمین سیگاری بود که از پاکتِ آش و لاشِ بهمن برمی‌داشت و ساکت گیج سنگین می‌رفت توی زیر سیگاریِ چوبیِ بیرون دود می‌کرد. هیچ اعتراضی به تلفن‌های بی‌موقعِ وسط فیلم نمی‌کرد. چراغ همانطور خاموش، باقیِ بچه‌ها دورِ میز آشپزخانه جمع می‌شدند، یکی توی اتاق حرف می‌زد، نورِ ملایمِ زردِ پنهان اذیت نمی‌کرد.
تصویر ایستاده بود روی «گَری اولدمَن» که نقش «اِسمایلی» را بازی می‌کرد، جاسوسِ کهنه‌کار انگلیسی، مست، با زنی که بهش خیانت کرده بود و عینک مخصوصی که چیزی بینِ اندوه عمیق و ناامیدی بود. با صندلیِ خالیِ روبرو حرف می‌زد، صندلیِ روبرو قرار بود «کارْلا» باشد، هدایت‌کننده‌ی امروزِ جاسوسانِ شوروی؛ خاطره‌ای از شانزده‌سال قبل، در سالنِ فرودگاهِ دهلی، پیش از پروازِ مسکو و به سوی اعدام، جاسوس مبهمِ دو جانبه، خاموش، کسی که تمام ناخن‌هایش را آمریکایی‌های کشیده بودند.
دستیارِ جوانِ اسمایلی، موبور، لاغر و ساکت بود. حرف نمی‌زد، فکر نمی‌کرد روزی رئیسش با کارلای مرموز حرف زده باشد، حتی به او سیگار تعارف کرده باشد، به کارلای ناپیدا که هیچ کس ندیده بودش فندکِ زیبایی هدیه داده باشد و آخرش هم نتواند از مرگ و اعدام بترساندش، کارلا برگشته روسیه.
آمد پیشِ ما، پشت سر من ایستاده بود، گفت «فهمیدی جان هارت چی گفت وقتی ماموریتِ جاسوسش شکست خورده بود؟ فکر کن، یارو رئیس تموم ایناس، بهترین جاسوسش رو فرستاده تو دهن شیر که سرّی‌ترین اطلاعات عمرش رو بگیره بعد فهمیده تله بوده. برگشت گفت: هر مردی باید بدونه کِی مهمونی رو ترک کنه. درست میگه، دقیقن همینه» جان هارت که نقش مدیر تیم‌های ضدجاسوسیِ انگلیس را بازی می‌کرد، بعدِ آن صحنه رگش را روی تختی در بیمارستان زده بود... ما جمع بودیم دورِ میزِ آشپزخانه، سیگارش را برداشت رفت توی بالکن، کنارِ شاخه‌ی درخت توت که تا پنجره می‌رسید و جُم نمی‌خورد در بادی که نبود. در بالکن را برگرداند، نشست روی لبه، کنار گلدان نحیف، و سیگارش را با فندکِ آبیِ من روشن کرد.
چقدر گری اولدمَن غمگین بود.


۱۳۹۲۰۵۲۶

بی‌خوابی‌های بی‌گاه / 10 [احوالات کارآگاهی]

احوالات کاراگاهی (بدون ویرایش)

به جهاتی که منطقِ ادبیات کارآگاهی در احوالات و حوالتِ روحی-تاریخیِ ما دارد فکر می‌کردم و دیدم چه پیوندی. در گرفت و گیرِ کار-آگاهی یا تجسسی، همیشه آن‌چیزی که محل تاکید است آگاهی یافتن بر امری پنهان است، دست یافتن به امری پوشیده که همین سیرِ فاش‌شدن و رمزگشایی‌اش داستان را برمی‌سازد، با واریاسیون‌های بسیار. این حالت در احوالات عرفان‌زده‌ی تاریخیِ ما نیز «افتاده» است، فرهنگی که در آن یک چیزهایی همیشه آن پشت و پسله‌ها جریان دارد و همیشه یک قسمتی از کار پوشیده است و اتفاقن آن قسمت پوشیده است که دینامیسمِ اصلی را دارد و تعیین‌کننده است و الی آخر. البته شوخ‌طبعی نیست اگر جریانات معاصر سیاسی را هم ببینی که چطور زیرک‌تر‌های آن البته- از این موهبتِ زاده‌ی حماقت و اسطوره‌زدگی استفاده می‌کنند و همیش یک قسمتی از حزب آن پشت‌هاست و یک کمیته‌ی ایکس همیشه وجود دارد و یک اتاق فکر و خط‌دهنده‌ی اصلی هست و اصلن روزنامه‌های سیاسی و گفتمان‌های فاشیستیِ سیاسیِ نفرت‌پراکنی هم روی همین محور می‌افتد. حالا البته این تکه‌ی آخر خنده‌دار است که اهلِ ادبیات و فرهنگ هم بر همین سیاق حرکت کنند. که حرکت می‌کنند باز هم زیرک‌ترین‌شان. آن رمان‌هایی که در خفا نوشته شده و وای اگر منتشر شود تا ادبیات ایران کن فیکون شود، آن ترجمه‌هایی که بسیاری در خانه دارند و بکت و جویس و پروست و ورلن و غریب‌ترین شاهکارهای جهان را ترجمه کرده‌اند به نهایتِ ادبیات جدیداً یک مورد شنیدم عزیزی مدعی بود استادی به ترجمه‌ی دوباره‌ی عهد عتیق دست زده است!- و حتی چه شعرها، نقدها، نمایشنامه‌ها و یا تفسیر و تحلیل‌های فلسفی که فقط گوینده‌ی آن خبر دارد و بس. فکر کنم فقط در ایرانِ اخیر است که یک سری نابغه‌ی ادبی-هنری داریم که شهرت و جذبه‌ی آنها به خاطر کارهای نکرده‌ی ندیده‌شان است و نه اجرِ کارهای دیده‌شده‌ی کرده. بگذریم...
×××
خوابم نمی‌برد. قبلش کتاب ورق می‌زدم آدمِ بی‌خواب جز ورق زدن کتاب تا وقت بیهوده بگذرد چه کاری می‌تواند؟- و کاغذهای افتاده کف اتاق را نگاه می‌کردم و عطف کتاب‌های کتابخانه را من زیر نور زرد چراغ می‌خوابم- و هی ذهن می‌پرید از اینجا به جایی دور و شاخه‌های بعیدی در تاریکی و آدم‌هایی و حرف‌هایی که یادم باشد فردا به کی بزنم و عصر با کی قرار دارم و ظهر زنگی به فلانی بزنم و یادم باشد دروغی که به فلانی گفتم گندش در نیاید و آه از این کارهایی که مثل دندانِ پوسیده درد و رنج مدام دارند و اصلن چرا کار کنم و کاش اینطوری بود و حالا هم بد نیست که یک کمی کار و یک کمی هم از آن کارها و اصلن به سرم می‌زند که یکهو بزنم زیر همه چیز بروم دنبال آنچیزی که بعد سی سالگی معنا ندارد و یک سالِ آدم قبلِ سی سالگی فرق دارد با یک سال آدم بعدِ چهل سالگی چه می‌کند بعضی نقل قول‌ها با آدم- و چرا ول نکنم بروم پیِ آن عشقی که دارم و اَه چه شب بدی که خواب نمی‌آید بندِ این فکرها را پاره کند...
غلتی زدم، گردنم عرق، پاهام خسته، چشم‌ها از زور فشار و سیاهی تار، شقیقه می‌زند و کو خواب؟ پا شوم آبی بخورم، راهی بروم، چیزی بنویسم شاید خواب...

۱۳۹۲۰۵۲۱

بی‌خوابی‌های بی‌گاه / 9 [امشب، امّا غرقه‌ام]



امشب امّا غرقه‌ام 

همراهِ «عین»، عینِ مهر


روزها بود ابری چنین ندیده بودم. بیدار که شدم از مثلثِ آسمانِ پیدا از پنجره‌ی آشپزخانه، هر چه می‌دیدم ابر بود. در هوای ابری راه رفتم. فکر کردن و خیال، پیاده‌روی‌های صبح‌گاهیِ تا ایستگاهِ تاکسی‌ها را دلچسب می‌کند. سعادتِ خیال کردن و پروردنِ چیزهایی که جز اشکالِ مبهمِ ابرهای رونده نیستند.
حالا هم که خوابم نمی‌برد، بی که راه بروم، غرقه‌ام. غرقه‌ی فکر که می‌جهد و جُم خوردنش، مدام، گوشه‌های تازه برمی‌دارد. نقاشِ سمجی که بخواهد غروب را به چنگ بیاورد، چند ثانیه‌ مهلت دارد و سال‌ها، شاید همیشه‌ی عمر کفایت نمی‌کند فراچنگ آوردنِ لمعاتِ خورشیدِ حرّاک را در طیف‌های نامتناهیِ رنگهاش ملتهب در ملتقای دریای جنوب، لب‌پر زنان. از سه‌فریس خواندم که: قطره‌ای شراب می‌چکانی و دریا غروب می‌شود.
در این غوته‌های بی‌هوا یارِ همراهی دارم. این چند خط، نامه‌ی اوست:

[ببین، سنّت وجود ندارد. سنتی را که نیما به کل «نفی» میکند، به واقع در همان لحظه، «میسازد». سنت «آن»ی‌ست که نیما سراپا نفیاش میکند. بدین معنا، لغو است این ادعا که: نیما «درک» درستی از شعری که نفی کرده (شعر «قدمایی») نداشته است. نیما کلیّتی به نام «سنت» را شکل میدهد و خود را در تضادِ با آن تعریف میکند و این، همانا، نیماست به مثابه‌ی یک هنرمند، یک متفکرِ «مدرن». بدین اعتبار که مدرن بودن، خود، همین زمانمند کردن‌ست. نیما، «استیل» جدیدی در برابرِ «استیلِ» قدیمی نمیگذارد. او پیوستاری کلیتر به نام سنت را برای بار اول ساخته و آن را کنار میگذارد. پس می‌گویم نیما کاشفِ سنت است؛ پیش از نیما سنت وجود ندارد. آگاهی به این وجود، زاده‌ی مدرنیّتِ نیماست، خودِ مدرنیّتِ نیماست. البته دقت کن که این نفی، خودْ انتزاعی‌ست و در عمل سبکها و اسلوبهای شعری و نثری را همه در یک توبره ریخته است و به یک چوب رانده و سیر تحول و تغییر را، تفکیکها وتمایزات را در آنها ندیده؛ و این رویکرد، ذاتیِ مدرنتیه است. چرا که «امرِ نو»، به مثابه‌ی یک کَتِگوریِ کلی، بیشتر و دقیقتر «سودا و تمنای امر نو»ست تا اینکه «امرِ نو»یی به خودی خود و در شکلِ دترمینت و قطعیاش باشد. گویی «امرِ نو» خود به صورتِ یک طلسم در آمده باشد. «امرِ نو»، بدل به یک امر تغییرناپذیر میشود. مدرنیسم نه تنها زمانمند نیست که استمرار و طولِ زمان را نفی میکند. نیما باید اسلوبِ خودش را به امری ورای گذرایی و زمانمندی ‌می‌رساند تا سنت را بسازد و آن را نفی کند...]
×××
هوای ابری، یوش. هوای ابری، درختانی در میانه‌ی منظره. هوای ابری، درختِ پیرِ نزدیک پرسپکتیو را کامل کرده بود. هوای ابری، ترکیبِ حیاط با کوهی که در دوردست درست نشسته بود. گفتم فکر می‌کنی چطور در این خانه‌ی قجری «جمیعِ سامعه‌ی جهان»ِ خودش را «در خطاب گرفته بود»؟
کجای یادداشتی می‌گوید «خانه‌ی یوش من بعدِ من ویران خواهد شد» یا «خانه‌ی یوش من خراب خواهد شد بعدِ من» یا ...
×××

تروما محلِ عطف است و «گردیدن». تروما چون زخمِ گشوده‌ای بر کمر همیشه با تو می‌ماند، نه به انگشت خاراندن می‌توانی نه به فشارِ کفِ دست التیام می‌یابد. جایی در میانه‌ی کمرم زخمی دهان گشوده -دستم به آن نمی‌رسد. 

۱۳۹۲۰۵۲۰

بی‌خوابی‌های بی‌گاه / 8 [اقتصادِ وقت و مهمانی]

.

اقتصادِ وقت و مهمانی


امشب اصلن خوابم نَبُرد. خوابَم نمی‌بَرَد.
همیشه آنتِراکْتِ میان کنسرت‌ها، تنفسِ میانِ فیلم‌دیدن‌های خانِگی و قهوه خوردن و قدم زدنِ پایینِ کتابخانه‌های بزرگ را دوست داشته‌ام. وقت‌های مرده‌ای که مثل یک اثر هنریْ هیچ منظوری ندارند و تنفس‌گاهِ آدم هستند و اغواگر، به تمامِ جهات. به همین نفس‌های زیبای گاه به گاه دلخوش بودم و در مهمانی‌ها هم اگر چیزی جز این تنفس می‌دیدم، گریزان می‌بودم.
مهمانی چیز تازه‌ای‌ست. یعنی ر این هزارسال‌ها همیشه اینطور نبوده است. مهمانی روال مشخصی ندارد و اگر آن را مکرر و منظم کنیم مسخره می‌شود. مهمانی برنامه‌ی مشخصی ندارد، جلسه‌ی بحث نیست که دستور جلسه داشته باشد. حادث می‌شود و شکل می‌گیرد در همان دقایقِ اول،‌ و همیشه می‌توانی مطمئن باشی ممکن است به جای دیگری ختم شود. مهمانی پایان مشخصی هم ندارد، مهمل است مثلن به مهمان‌ها بگویی هشت بیایید و تا ده بروید، برای همین آغازش مقرر می‌شود و انجامش به دستِ‌ حالِ مجلس است. معاشرت منظور مشخصی ندارد، هدفی ندارد، چیزی را دنبال نمی‌کند، به نتیجه‌ی خاصی قرار نیست برسد و جز لذت و رضایت طرفین حدود و ثغوری هم ندارد.  مهمانی مخصوصِ روزهای تعطیل و مرده و آخر هفته است، وقت‌هایی که اگر کاری داشته باشی و هدفی و برنامه‌ای، می‌شود وقت‌های آنتراکت. در آنتراکت می‌توان لذت برد، در این شعله‌ی میان دو تاریکی. اقتصادِ وقت است که لذت را و مهمانی‌ را می‌آفریند، اقتصادِ وقت این شب‌های معاشرت را معنا می‌دهد. مهمانی روایتِ‌ بازی‌ست که هر لحظه می‌تواند شکل دیگری بگیرد و همه‌ی اینها، البته، به طریق اولی، ربط دارد به هم‌نشین‌ها، به معاشرینِ شبانه. بی این تمهید، مهمانی وجود ندارد، مگر در حالتی کاملن متهورانه و آنکه وارد مهمانیِ ناشناخته‌ای شوی: مخصوصِ روزهای افسردگی.
×××
از خانه‌ی آجرنمای نبشِ خیابان که بیرون آمدیم، تا ماشین دور بزند، ما ایستاده بودیم و در هوای دم‌کرده‌ی تابستانیِ تهران، دو ساعتی بعدِ نیمه‌شب، چشم در چشم -انگار دو غریبه در تنفسِ کنسرتی شلوغ- حرف زدیم؛ به اشاره. به گوشه‌ی چشم به حرف‌هایی که در مهمانی زده بودیم، یا شنیده بودیم. نامنتظر، آنقدر بی‌مقدمه که هر قصدی را بتواند بربیاشوبد.
یکبار از مردی شنیدم غم‌انگیز‌ترین حسرت زندگی‌ش، مُردنِ زنی بود، صبحِ مهمانیِ شبانه‌ای که همدیگر را برای اول بار دیده بودند و بعد از چند ساعت حرف زدن، یکدفعه قرار گذاشته بودند آخر هفته بعد را مسافرت دو روزه‌ای بروند، جایی در جواهرده. زن، به آفتاب نرسیده، وقتی مرد رفته بوده از مهمانی، سر می‌خورد وقتِ رقص و سرش می‌خورد به میزِ وسط اتاق. رو به پنجره می‌افتد. منظره‌ی پنجره: تهرانِ سپیده‌م.
×××
بعد که راه افتادیم باران بارید. نرسیده بودیم که باران شدت گرفت. همان چند لحظه تا کلید بیندازیم هوای خنکی بود. دست  تکان دادیم و برف‌پاک‌کنِ ماشین کار می‌کرد. خبر خوبی بود. تابستان داشت می‌شکست و فکر می‌کردیم هوای بعدِ باران نباید دم‌کرده باشد.
رسیدم و سعی کردم بعدِ این تنفس، تمام مهمانی را بازسازی کنم. خودم را به نوشیدنی مهمان کردم، و با خودم حرف می‌زدم. با خودم نیم بازی می‌کردم. حرف‌ها را یکی یکی برمی‌داشتم و سر جایشان می‌گذاشتم. موافق نبودم، امّی بودن رمزِ آن جان‌کندنِ چند ده ساله بود. امّی بودن یک معناش، شاید، بس‌سوادی باشد، ولی یک ورش هم همان اخلاقی‌ست که نیما داشت که تازه از راه‌رسیده‌ها برایش هگل و کانت می‌گفتند و امّی‌وار سر‌تکان می‌داد می‌گفت «عجب!» این عجب عجب گفتن‌ها رمزِ این کار است. خطابِ این حرف با آن کلامِ مکرر نیست، بلکه به جهانی‌ست که در آن مجبور به زندگی‌ست. یا دهاتی و کوهستانی جا زدنِ نیما خودش را که به عمد می‌کرد و حتی در دیدارِ سر کوچه برلن با هدایت نیز دست از این امّی‌وارگی برنمی‌دارد.
باید امّی بود تا سینه محلِ نزول بتواند باشد. سینه‌ی پر و مدعی وفادار نیست. البته این امّی‌وارگی بعد از سال‌ها مراقبت و گوشه‌نشینی و کشف و آگاهی به دست می‌آید. امّی همان بی‌سواد نیست. هر آفرینشی حولِ این «خالی بودن» یا «هیچ» شکل می‌گیرد. اولین شیِ ساخته‌ی دست انسان (که همین انسان‌ساز بودنش آن را از «طبیعت» جدا می‌کند و «شی‌»‌اش می‌کند) چیزی نیست جز محصور کردنِ همین «هیچ»: کوزه‌ای ساده که تلاشی‌ست برای تعریف یا نمایاندنِ معنای خلأ. ملال‌آور است ارجاع این حرف به امّیِ گوینده‌اش و این «آفرینش» و «خلأ» واریاسیون‌ها برمی‌دارد.
×××

از شام که فارغ شدیم، درخشان‌ترین روایت از حضورِ یک هیچ، یک امرِ غایب را شنیده بودم: جنّ. جنّ غایب است و در حاضر بودنش می‌شود. تلاش روایت‌های عامیانه و افسانه‌ای و عرفانیدر تصویر کردن و بازنمایاندنِ این «غایب»، اغلب این « حاضر نبودنش» را رعایت نمی‌کنند و به ساده‌ترین شکل آن را نمایان می‌کنند، به دیدار می‌آورند. ولی این روایت، در احترامی که به غیابِ امرِ غایب می‌گذاشت، مسحورم کرد. مثل زالویی به روایتِ چند شبِ پیش چسبید. باید هر دو را یکجا بیاورم و احصا کنم.

۱۳۹۲۰۵۱۹

بی‌خوابی‌های بی‌گاه / 7 [من اُستادم برای مُردن]

من اُستادم برای مُردن

پاسخی به نامه‌ی «فا»

در هنرِ من سرگذشتِ ملتِ من حس می‌شود، نه شهواتِ شخصِ خودم.
من جوهرِ خاصِّ زمانِ زندگیِ خودم با انسان‌ها هستم.
هنر من اساساً از این آب می‌خورد. آیندگان خواهند فهمید.
نیما

فرق دارد، فرق دارد فهمیدنی که از «شمّ»ِ هنری به قول تو ناشی می‌شود با فهمیدنی که [به هیچ وجه] نمی‌شود به امور ماورایی و الهام و سروشه‌ی شعر و اینها ربط داد. برای این حرفهام که درکِ نیما از زحمتِ سالیان و کوششِ بی‌حد ناشی می‌شود، اینکه این درک تاریخی‌ست و خود را به دست هر بادی ندادن و مراقبت کردن بر سرِ‌کارِ خویشتن بیشتر یک نوع دریافتِ جهان و فهمِ وضعیتِ خویشتن در این جهان لازم دارد، اینکه این فکرها نمی‌تواند نازل شود بلکه با مرارت بسیار و آگاهیِ این‌زمانی حاصل می‌شود،    مثال می‌زنم. همه از مجله «آرش»، دی ماه 1340، ویژه‌ی نیما یوشیج. چند شعر، یادداشت، نامه و حرفِ همسایه از نیما در این شماره چاپ شد که نمی‌دانم جای دیگری هم بعدها منتشر شده یا دچار سرنوشت غم‌انگیزِ ماترکِ نیما شد. آنقدر غم‌انگیز، که هنوز بعدِِ قریب به 60 سال از مردنش و گذشتِ یک قرن از آغازِ کارش، چاپِ منقح و مطمئنی از کارهاش، کامل، نداریم. همه تکه‌پاره، با شک و تردید، با اشتباهات فاحشی که هنوز بعد 40 سال انتشار در «حرف‌های همسایه» هست و شاید روزی حدیثِ گردآوری و نسخه‌برداری و ویراستاری و انتشارِ آن نشان بدهد چه رفت بر این کارها؛ یا شعرهایی که گاهی بدیهی‌ست باید ضبط دیگری داشته باشند (صرفن بر اساس وزن و تقطیع، یعنی ساده‌ترین شیوه‌ی تصحیح و مقابله‌ی رونویسی با دست‌خط) ؛ اما دقیقن شبیه سرنوشتی که داریم.
یادداشتی هست با نامِ «خودم»، به تاریخِ «شبِ 21 آبان 1330» یعنی دقیقن هفت ماه پس از خودکشیِ هدایت :
[من با فساد و محیط بد همآغوش شده‌ام. زندگیِ داخلیِ من را هیچکس نمی‌داند درچه اغتشاش و رنجِ تحمل‌ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می‌دهم. بردباری می‌کنم ولی کارد به استخوانم می‌رسد و هیچکس نمی‌داند. هیچکس نمی‌داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خود ندارم. روح من به قدری از زندگیِ داخلیِ من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می‌شود که از خودم بیزار می‌مانم. من در خودم، در زندگانیِ خودم دارم رو به تحلیل می‌روم و هیچکس نمی‌داند. نمی‌توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهائی است که آدم را مثل خوره می‌خورد. خوره مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشتِ تنِ من به وجود آورده است، تاب می‌خورم. هیچکس نمی‌داند نوشتن و عوض کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است. اگر هرکس اعجاز داشته باشد اعجاز من این است که با این زندگیِ مرگبار، با این زندگی که آلوده شده‌ام و همه چیز برای من مشکل می‌شود، من باز چیز می‌نویسم. به ضربِ تخدیر چیز می‌نویسم. چیزنوشتن برای من عادت و مرض شده است. به ضربِ تخدیر من زنده‌ام و هیچ کس نمی‌داند..]

شاید گمان کنی این آدم، با این بیان، غافل است از جهانی که در آن است؛ ببین در یادداشتِ کوتاهی با عنوان «برای چه می‌نویسم» چطور می‌گوید:
[ما ایرانی‌ها باید فکر کرد که در کدام مرحله‌ایم و چشم‌بسته به تقلیدِ دیگران، که در کشورهای دیگر با آدم‌های جورِ دیگر جلو آمده‌اند، کار نکنیم و چیز ننویسیم. اگر بدونِ این تطبیق و موازنه چیز بنویسیم نوشته‌ی ما فانتزی است. ضرر ندارد ولی منفعت هم ندارد. چه از حیثِ موضوع چه از حیثِ فُرم و بیان و افاده.]
یا وقتی از سرنوشتِ شوروی حرف می‌زند در فروردین 1330، که چطور دخالت شوروی در خارج، احزاب متکی به آنها را متزلزل خواهد کرد و نباید این کار را بکند و لنین هم حتی فهمیده است که انقلاب تصنعی نیست  و مردم هر کشوری خودشان باید جان بکنند، «خار بخورند و بار ببرند» به قول طالبوف و آنگاه «هنر رنگ دیگر خواهد گرفت که با مزاجِ ملتِ خود بسازد نه با تقلید از شوروی به وجود آمده باشد.» و دریغا که هنوز این دو زنهار را بسیاری نگرفته‌اند، اینکه ادبیات و فکر مثل قاچاقِ کالاهای روز به یمنِ پولِ نفت نیست که همزمان با ممالک فرنگ و عینِ آنها را در ایران داشته باشیم.
این پایه‌ریزیِ ادبیات را نیمایی می‌تواند به کار بیندازد که در مورد «کار» می‌گوید:
[فقط ناسلامتی و خستگی و مرض است که من را نسبت به کار بی‌میل و علاقه می‌کند. هرچند که از روی ناسلامتی و خستگی و مرض به گفتن شعر مبادرت کنم، مقصود من آن میل و علاقه است. البته این عوارض آن میل و علاقه را نتوانسته‌ان ضایع کنند.]
یعنی مثل راهبی که وظیفه‌اش را عبور از کوهستان یخ می‌داند، تمام آن ناملایمتی‌ها و شکوه‌ها این «عوارض آن میل و علاقه را نتوانسته‌اند ضایع کنند». در این سال‌ها جز یک پیرمرد نقاش که تا مرزِ آفریدنِ اثری هنری ایستاد و ته کوچه اختر زندانی‌ست، چه کسی را سراغ داری که اینگونه پیش برود؟ قصدم ستایش یا نوحه‌سرایی برای آن مرد نیست، خود زندگیِ این سال‌هاش گواهِ شرافتی‌ست که دارد یا ندارد، ولی فکر می‌کنم ذره‌ای از آن جنم (که باز هم می‌گویم تاریخی و اکتسابی و آگاهانه است) را میان اهالیِ فرهنگ نمی‌بینم، خاصه در این نسل.
عاقبتِ این آدم‌ها هم عینِ هم است. یکجا می‌نویسد [در یکشنبه 15 فروردین 1333 من یک شبانه‌روز زندانی شدم. سابقاً هم در زمستان آمدند و همه‌ی خانه را زیر و رو کردند. پنجاه قبضه پنج‌تیر می‌خواستند و رفع شد.]
و جای دیگری [نه دوستی، نه معاشری، نه کسی. همچو در بیغوله‌ام مثل اینکه نیمه‌جان در قبر گذاشته‌اند مرا. رحمت الهی فقط چند روز پیش اینجا آمد باید بگویم در من بی‌تحریک نبود ولی او هم رفت. عمداً دارم به بطالت می‌گذرانم. عمداً عمداً / شب 12 دیماه 1332]
بعد فکر کن در این اوضاع چه باید بدبخت باشی که مجبور باشی بنویسی:
[امشب امامی اینجا آمد. حالا دارد برای من مرشدی می‌کند. می‌گوید «بیشتر از این کتاب اجتماعی را بخوانید که کمونیست حسابی بشوید!» من کمونیست حسابی نخواهم شد. من کمونیست نیستم... من بزرگ‌تر و منزه‌تر از این هستم که توده‌ای باشم. یعنی یک مرد متفکر محال است که تحت حکمِ فلان جوانک که لال و کارچاق‌کنِ دشمن شمالیِ ماست، برود و فکرش را محدود به فکر او کند.] و به یاد می‌آوریم تاریخ 50 ساله‌ی پس از‌ آن را.
ببین همینطور می‌شود از درکِ این پیرمردِ «ساده دلِ کوه نشینِ دهاتی!» نوشت که هیچ‌کدام حالتِ فراتاریخی و روحانی ندارد. ردیف می‌کنم و خداحافظ.
[دوره‌ی ما دوره‌ی آزادی نیست. دوره‌ی از بین بردن آثار قدیم است (بدتر از مغول) دوره‌ی کشتار است (بدتر از مغول) دوره‌ایست که نمی‌گذارند فکری سر پا باشد (و مغول اینطور نبود).]
[آل‌احمد 12 مرداد 1333
دیشب به تسلیت آل‌احمد رفتم. خانم سیمین گفت: «در‌آمریکا زنی مردش مرده بود و همان شبِ بعد از مرگ او با مردی در قطار می‌گفت و می‌خندید. ابداً فکری نبود.» مقصودش گویا تکامل تمدن در آمریکا بود.
نیما گفت که جوجه مرغها خیلی جلوتر از آمریکایی‌ها هستند. مرغ را که کشتند جوجه‌ها آشغال روده‌اش را روی زمین می‌خورند.]
[همه جور توهین و بی‌حرمتی‌ها را من در این کشور نسبت به خودم دیدم. منجمله اسم توده‌ای که به روی اسم من گذارده شده است. فحشی از این بدتر من در این کشور ندیدم که به من توده‌ای بگویند، یعنی نوکر روس‌ها و پست‌تر از این نوکر طبری‌ها.
من خیلی دلتنگم از اشتباهات مردم که مردم مرا اینطور معرفی می‌کنند که نیستم. زیرا به نظر من مردمِ بلاشعوری دور مرا گرفته‌اند. رضایت وجدانِ من از قضاوت‌ آنها فراهم نمی‌آید. اسبابِ یأس و دلسردی می‌شود. راست است که مردم اشتباه می‌کنند. مردم را مثل تیری پرتاب می‌کنند. اما اینقدر به نشانه نرسیدن.
هدایت هم اخیراً همینطور رنج می برد، یعنی رفقای نزدیک به او هم از این رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد : «هر انسانی در زندگیش تنها است.»
معنی این حرف این نیست که هیچ‌چیز (چون ارتباط وجود دارد) تنها نیست و انسان محصول انسان‌ها است. معنی حرف یک چیز دیگری است. من دلتنگم – من مایوس هستم از مردم و باز معنی این نیست که مردم را عوض‌نشدنی می‌دانم.]

و این از جای دیگری که دوستی فرستاده بود:
[سال شصتمِ عمر من است. چقدر خفیفم. به اندازه یک پیشخدمت حقوق می‌گیرم. آن هم در این دو سه سال و سابقاً شصت تومان حقوق من بود. با همه وارستگیِ خودم باید بگویم برای سیر کردنِ شکم، چقدر باید خفّت برد. من با خدمت پیشخدمتی در این اداره خیلی خفیف شده‌ام. من نردبان ترقی عده‌ای هستم. گرسنه‌ای هستم در قبرستان، بی سر و سامانی هستم که هیچ چیز در این دنیا ندارم...
من اُستادم برای مُردن. من استادم که نفهمند چه چیز مرا خرد کرده است... برای من پاپوش می‌دوزند که حتی نانِ گدایی هم به دست من نرسد...
من استادم که مقاله بنویسم برای فلان مجله چرتنقوز. چرا نمی‌میرند؟ چرا مزاحم حال من هستند...
اگر بدانی که من چه کشیدم... کشیده‌ام آنچه را که شهدا می‌کشند. می‌فرماید: «من عفّت من عشقه فهو شهید» کسی که از عشقش چشم پوشیده از شهداست × . اگر بدانی من چه کشیده‌ام؟»]

-----

× - بیژن الهی اما در یادداشتِ آستانه‌ی «سیرانو دو برژراک» از ادموند رستان آورده است: [عشقِ عُذْری (الهَوَی العُذْری) زمینه‌ی این قصّه‌ست. می‌گوید: «مَنْ عَشِقَ فَکَتَمَ و عَفَّ فَماتَ ماتَ شَهیداً.» سیرانو دو برژراک کلامِ منظومی در تجلیلِ کلام- بهترین شرحِ این حدیثِ نبوی‌ست.] یعنی «هرآنکس که عاشق شود و عشق بپوشاند و عفّت بورزد و بمیرد، از شهداست»

۱۳۹۲۰۵۱۷

بی‌خوابی‌های بی‌گاه / 6 [تحشیه برای «فا»]

تحشیه برای «فا»


این که گفتم ننوشتنِ آخرِ کار فرق دارد با [ادای] ژستِ ننوشتن، اینکه سنگینیِ رفتارِ مردی در سال‌های آخر چیزی [سنگین] از سرب انگار در خودش دارد و در آن که دقیق شوی می‌توانی چند‌ده سال زحمت را ببینی، چیزی‌ش به من نمی‌رسد. در نامه‌ها و یادداشت‌های بسیاری هست. شاید مشعشع‌ترین تجلیِ [حقیقیِ] این معنا در آخرین یادداشتِ نیما باشد که به نیت «حرف‌های همسایه» نوشته است و بعدِ آن، تا آخر عمر، چهار سالِ آخر، چهار سالی که به مرگی آرام در [سمِّ] دودِ یشمی مشغول بود، آن یادداشت‌ها را رها کرد؛ ولی چند شعر می‌نویسد که درخشان‌ترین شعرهای نیمایند.
این یادداشت برای من همان معنایی را دارد که خودمحویِ هدایت:

[من بی‌نهایت دلتنگم. روزها می‌گذرد که هیچ‌کس را نمی‌بینم. در خانه را به روی خودم بسته‌ام اما رفع دلتنگی نمی‌شود. در خلوت من، حسرت‌ها بیشتر به سراغم می‌آیند. مثل اینکه درخت‌ها در سینه‌ی من گل می‌دهند. در جمجمه‌ی سر من است که چلچله‌ها و کاکلی‌ها و گنجشک‌ها می‌خوانند...
نوشته‌اید چطور می‌گذرانم. مگر به شما نگفته بودم من میرزا فتحعلیِ دربندی هستم. از خیلی حیث‌ها بدتر و هیچ چاره‌ای نیست... خیال نکنید شاعرم، نویسنده‌ام. یک قربانیِ دوره‌ی خود هستم. خوب بخواهیم بدانید چه‌کار می‌کنم: هیچ‌کار. از عهده‌ی پاکنویس کردنِ اشعار خودم هم برنمی‌آیم... این تلِ انبار مرا مشوش می‌دارد. از آن دیده‌بانی باید بسازم و بالای آن نشسته، رسیدنِ اجل را انتظار بکشم. من افسوس می‌خورم. بله. به حال ملتی که خودم هم از آنم.
گاهی می‌نویسم. گاهی به کارِ دوخت و دوز و شست و شو و جاروی حیاط و اطاق. چه فرق می‌کند؟ دیگر از هیچ راه منفذِ امیدی نیست. باید مُرد. مردی که مانند سگِ شکاری، تمام عمرش را کار کرده است، مثل این است که هیچ کاری نکرده. می‌میرد، مثل اینکه اصلاً زنده نبوده است. زن بیچاره‌ی من انتظارِ همین روز را می‌کشد. مربوط به شفقت نیست. هفت قران در میان ندارد. جایی که شکسپیرها پیدا می‌شوند، شکسپیرسازها هم هستند. آن چیزها نیست و معنی ندارد، بودنِ این چیزها چرا...
چه رنج بزرگی است دوست من، وقتی‌ که آدم باور نکند. وقتی که در همه چیز سایه‌ی تقلب و دروغ باشد. من به خودیِ خود اینطور نشده‌ام... همان عواملی که به من این زبردستی و نبوغ در هنر را داد، به من وسیله‌ی خاموش شدن هم می‌دهد. نسبت به زندگی، چندان رغبتی نیست. من که با انواع سموم خودم را مسموم می‌دارم علامتِ آن است.
حقیقتاً این چه زندگی‌است که می‌کنیم؟ ما کی هستیم؟ به شما گفته بودم ایرانی باید دو کار بکند: اول اینکه بداند اسیر است، بعد اینکه فکر کند آزادی از چه راه میسر است؟
چون نمی‌خواهم کاغذ را با این حرف‌ها خاتمه بدهم از آن صرف‌نظر کرده خواهش می‌کنم در جاهای باصفا یاد از من بکنید. اخیراً دارم یک صوفیِ حسابی می‌شوم. تمام آن غرورها رفته. سنگینی و متانتی تام و تمامِ افکار و احساساتِ مرا تصاحب کرده است. موی بلند می‌گذارم و هر جور دلم بخواهد می‌پوشم. زیرا با کسی کاری ندارم. تمام کارهای من در نوشته‌های من است....
1334
]

نخواستم شب‌های تابستانیِ شرجی‌ات را با این حرف‌ها غم‌آلود کنم یا هاله‌ای از صوفی‌گری و دوری‌گزینی ترسیم؛ که اصلن منظورم از آن «کشش‌های عجیب به جوانبِ موهومِ جهان در آخرِ عمر»، همین وجوهِ حقیقتاً احمقانه و کاهل‌منشانه‌ی [مثلن] عرفانی بود که کشنده‌ی روح و ساینده‌ی احساس است، فروبرنده‌ی هر چه تمایز و به آدم یک حالِ عافیت‌طلبی و تقدیرگرایی می‌دهد که دیگر هیچ جای حرف زدن ندارد و همه چیز را مبهم و مه‌آلوده می‌کند. این هم بدبختی‌ست و وقتی هدایت به مجتبی مینوی -که در رادیو لندن ناله می‌کند از نوستالژیِ تصوفِ ایرانی و از دست رفتن عرفان ایرانی- طعنه می‌زند که چه شده انگلیسی‌ها غصه‌ی از دست رفتن تصوف و درویشی‌گری را می‌خورند، همین را می‌گوید؛ هدایت، که در نامه‌هاش به شهید نورائی، منتهی‌الیه پوچی و دل برداشتن از دنیاست.البته در اول و آخر بسیاری از همان نامه‌ها می‌توان سوادی از آنچه هدایت آنروزها می‌خوانده پیش چشم آورد و قیاس کرد با صوفی‌منشی و کناره‌گیری‌های احمقانه‌ای که هنوز از مبتدای منظرِ نگاه هم حرکت نکرده‌اند. هدایت آنجا در منتهای افقِ ممکنِ ایران ایستاده است، منتهای خودش.
کاشکی هنوز آنجا بودم تا شب‌ها که خوابم نمی‌بَرَد بیرون برویم و در تاریکیِ شب و سکوت راه برویم. آن اطراف، وقتِ سحر، هوای نم‌دار اما خنکِ خوبی دارد. آن‌شبی که بی‌خواب شدم و صبح برگشتم، از آن پشت‌ها رفتم تا نزدیکی‌های جنگل، هول برم داشت، برگشتم، ولی چه عطرها که هوایی‌م کرد. فکر می‌کردم در تبِ شدید می‌سوزد یک کرمِ شب‌تاب و شرجی مالِ اوست.
ماهیگیرها سوی دریا می‌رفتند، یادِ حرفِ عزیزی افتادم که گشاینده‌ی سینه‌ام بوده روزی [و هست]. می‌گفت از ماهیانِ دریای شمال، لذیذ‌ترینشان ماهیانی‌ست که در سفرهای طولانی به قعرِ دریا صید می‌شوند، ماهیانی که در جریانِ سردِ آب و موج‌های هولناکِ وسطِ دریا شنا می‌کنند و گوشتِ سفت‌تری دارند...
فکر کنم صبح شده باشد...