۱۳۹۲۰۸۱۷

ناخوشیِ تنْ بی‌خویشیِ ذهن می‌آورد

.
.

ناخوشیِ تنْ بی‌خویشیِ ذهن می‌آورد


وقتِ ناخوشی انگار نزدیک‌تریم با بدنی که همیشه برای لذت در آن پرّانیم. ناخوشیِ تن، بی‌خویشیِ ذهن می‌آورد، حداقل برای من. هذیان‌های ذهن و پیچش‌های غریبِ خاطرات و ترس‌ها. ساعت‌های سکوت و سکون و انتظار برای رفعِ ناخوشی، وقت‌هایی که هیچ کاری نمی‌شود کرد، ساعات حرام‌شده...
حینِ ناخوشی دنبال چیزی می‌گشتم که آخر هم نبود: باید برای تصحیح ترجمه‌ی نقلی از کتاب مقدس، آن یک صفحه‌ی کار دوستی را پیدا می‌کردم که سال‌ها پیش به من داده بود و حالا پیداش نه، باب نخست کتاب جامعه. با چند ترجمه‌ی رسمی و غیر رسمی، کهن و جدید، فرانسه و انگلیسیِ کتاب مقدس تطبیق داده بود و شده بود آن یک صفحه که از روانی بی‌نظیر بود. رسیدم به این چند خط:
«خیلی‌وقت پیش‌ها بود که کتاب را خواندم، اما هنوز یادم هست؛ توی قطاری بودم که شب‌ها با آن برمی‌گشتم لندن آن شبی که خبرِ مرگِ پدرم را دادند، نمی‌توانستم آسمان را ببینم از شدتِ نوری که منتشر بود، اصلن تاریکی نبود که بشود آسمان را ببینم. لوکاچ می‌گفت: خوشا جهانی که راه‌هایش را نور ستارگانش روشن کنند. حالا همین تهرانش هم همین شده. نمی‌دانم چطور بگویم. ولی وقتی رفته بودم شهرکرد، نیمه‌شب از ماشین پیاده شدم توی بیابان وسط کوه، نه هم بگویی مثلن کویر بود و اینها، وسطِ کوه، نورِ ستاره‌ها آدم را بالا می‌برد، و روی زمین همه ظلمات. حالا دیگر آنطور نیست.»

چرخیدم.
نقلِ من نبود.
رفتم حمام شاید آبِ گرم مرض را بشوید ببرد، تصورم از بیماری یک بخار نامطبوع سنگین است مثل بخار قیر، که دل و دماغ آدم را ول نمی‌کند. گفتم بخارِ آب علاج این گرفتگیِ گلو و نفس است، هواکش را روشن نکردم، گذاشتم بخار بگیرد حمام. آخرهای کار دیدم چشمم جایی را نمی‌بیند، ترسیدم، تنها بودم، یاد نسیم افتادم که با زانوی خونین بیرون حمام بهوش آمده بود، یاد داستان دوستی افتادم که در بخار شدید حمام چای می‌خورده و لذت جسم می‌برده، دیگر چیزی یادم نیامد...
سفیدیِ آزارنده، سفیدیِ سرد، سنگ‌های سردِ سفید، خیس.
از حمام که بیرون آمدم، از فکر کردن به تمام اینها، ناگهان رازِ زیبایی‌شناسیِ خاصِ خطوط چینی و ژاپنی را فهمیدم. راز این ایده را که: ترسیم یک دایره سخت‌ترین کار است و بعد سال‌ها مراقبه و درخود نشستن ممکن می‌شود. فهمیدم چرا واژه‌نگارهای چینی و خطوط ژاپنی برایم جذبه‌ای سحرانگیز دارند، جذبه‌ای که هیچ‌یک از خطوط ایرانی-اسلامی ندارد. یک‌لحظه فهمیدم، وقتی به آدمِ در معرض مرگ واقف شدم و به نفسی که آنی ممکن است در بخار انبوه آب محو شود...
قلم‌مو‌های لرزان و بلند. راز همین است. لحظه‌ای که دستت را -به نیتِ پایانِ خطی- از کاغذ برمی‌داری، قلم‌مو آن چیزی را ترسیم می‌کند که خواستِ تو نیست؛ فقط ردّی‌ست از محو شدن. ردِّ پای محو‌شدنِ خواستِ خطاط است که آن خطوط را یگانه می‌کند. تمامِ راز در این نهفته است که برخلاف قلمِ نی یا خودکار یا هر چیز دیگری، میانِ خواستِ تو و انجامِ قلم یک فاصله است، فاصله‌ای که نابه‌خود است و همین نا‌به‌خودی را مراقبه شکل می‌دهد. آرامشی که یافته باشی، در این ردِّ محو شدن پیداست. در این محو شدن چیزی از آرامشی پیداست که مخصوصِ‌ آدم‌های دل‌بر‌مرگ‌نهاده است. «آرامشی که نومیدان می‌شناسند و بس»...
---

[از این پس اگر چیزی هم‌رخِ نوشته بود، پیوست می‌گذارم، بی‌معرفی.]


۱۳۹۲۰۷۲۰

این شماره با تاخیر 7


این شماره با تاخیر 7
زیر نظر : م. طاهر نوکنده
طرح روی جلد و خط‌نگاری از: ابراهیم حقیقی
انتشارت آوانوشت، 1392، 225 صفحه
---
دفتر «علف ایام» از : بیژن الهی
چند نامه از : بیژن الهی
نیمه‌ی پنهان بیژن: محمود شجاعی
چند عکس از : بیژن الهی
یا علی‌مدد ، خرداد 1388 : (وصیت‌نامه‌ی) بیژن الهی
توالی بیت‌های حافظ: (رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست) : بیژن الهی
یک نامه و یک یادداشت و یک حکایت: علیمراد فدائی‌نیا
چهل سال و رفت و بیش... : (خاطره‌نگاریِ چهل‌سال دوستی با بیژن الهی) : محسن صبا
بیژن الهی و جزوه‌ی شعر: اسماعیل نوری‌علا
بیژن و چاه ویرایش جدیدِ لورکا: منصور ملکی
گنج های پنهان بیژن الهی: نرگس ثابتی
شعر شهرستان: شعرهای محمد علی‌ قیصرنیا، امین قاسم‌پور، محمد طاهری، سیاوش زیلایی‌پور، داریوش باقری‌نژاد
ضمیمه: راه های دزدیده: دفتر شعری از فیروز ناجی
- --
«این شماره با تاخیر» جُنگی‌ست که از شهریور 1382 شروع به انتشار کرد و هفت شماره‌ در این ده سال منتشر شده است، با سبک و سیاقی خاص، کاغذی مخصوص به خود، چیدمانِ دقیقِ مطالب، ویرایش و تنظیمِ وقت‌گیرِ سردبیرِ آن، حاصلِ نیم‌قرن تجربه‌ی ادبی-هنریِ آقای محسن طاهرنوکنده که پیش از آن دفتر‌های «بیدار» کارِ ایشان را در ده شماره (چاپِ کلن) دیده بودیم و شماره‌ی اولِ «داستان کوتاه». عنوان مجموعه پیشنهاد آقای بیژن الهی‌ بوده‌ است ، با نگاه به وسواس غریب م. طاهر نوکنده.
این جنگ به همراهِ «جنگ‌ پردیس» به سردبیری و نظارت آقای محمود نیکبخت، معدود تنفسگاه‌های ادبیات پیشروی ایران هستند که از یک نظر به هم شباهت می‌برند: ترکیب‌بندی و طراحیِ دقیق کار به عنوان یک اثر هنری، جدای از اجزایی که در آن حضور دارند.
---
بیشترِ این شماره با تاخیر 7، همانگونه که از فهرستِ آن پیداست، در اقتفای شماره‌ی پیش که گزیده‌ای از آثار تالیفی و ترجمه‌ایِ بیژن الهی بود- به انتشار وصیت‌نامه‌، یک مقاله، چند عکس و نامه، و یک یادداشت از بیژن الهی اختصاص دارد و متنی بلند از آقای محسن صبا، دوست دیرین و نزدیکِ ایشان، به همراه چند نوشته‌ی دیگر در باب ترجمه و زندگیِ این شاعر و مترجم و محققِ تاآخرغریبه که آذر 1389 درگذشت.
---

وصیت نامه‌ی بیژن الهی: (با رعایت خط‌نگاری و هیئتِ متن)

یا علی مدد
بهرام اردبیلی دوست عُمری‌ی من بود : ناگهان ورپرید رفت ؛ نامی‌ی پتگر ، یارِ نوآشنای من، بهمچنین . چون که مرگِ این هر دو خلافِ انتظار بود ، باز دیدم دنیا محلِِّ اعتبار نیست . پس همین امروز که بعدِ ظهرِ روزی‌ست از روزهای اواخرِ خردادماهِ 1388 هجری خورشیدی ، من که درین دنیای بی‌اعتبار قهراً / قسْراً معروف به بیژن الهی‌ی (در شناسنامه) شیرازی بوده‌ام ، زاده‌ی تهران به شانزدهمِ تیرماهِ 1344 (شب مبعث رسول‌اکرم صل الله علیه و آله و سلم) از پُشتِ سید علی‌محمدِ مرحومِ مدفون در : بهشت زهرای تهران و قُدسی مرحومه ، من که امروز چهارُمین روزی‌ست که در چالوس میهمانِ دوستِ طبیبم جناب آقای بهمنِ رحیمیانم و همسرش سرکار خانم طاهره‌ی (در شناسنامه مُلوکِ) دیوانگاهی ، به سنِّ شست و سه یا چهار از سَرِ عقل و هوشْ جَسَدِ فردا ، تنِ بی‌عقل و هوشِ بیژن الهی را به خواهرم سرکار طاهره خانم دیوانگاهی می‌سپرم تا از شهر تهران یا هر کجا که موقعِ موت خواهد بود به فشکورِ شمالِ ایران نَقل کُنند و ان‌شاء‌الله ، خارج از هر قبرستانِ عمومی ، در دامنه‌ی منظره‌یی به خاک بسپارند که ایوانِ کوشکِ‌شان در فِشْکور بدان می‌نگرد . بیژن الهی ، غریبِ این دُنیای بی‌وفا ، شاهدِ قبر نمی‌خواهد هیچ : نه اسم و رسم ، نه تاریخِ ولادت و مرگ... . تخته سنگِ ساده‌ی صافی کافی‌ست تا دوستانِ آینده ، دوستان دیده / ندیده‌اش ، بدانند کُجاست جَسَدی که سالهای سال منزلِ مأنوسِ مردِ غریبی بود که در این دنیا قهراً / قسْراً بیژن الهی خواندند . والسَّلام .

بیژن الهی
خرداد 1388


---
از آقای محسن صبا ، من داستانی ندیده‌ام؛ ولی به اعتبارِ متنی که در این شماره با تاخیرِ 7 نوشته‌اند، با عنوانِ «چهل سال رفت و بیش که من لاف می‌زنم»، یکجور خاطره‌نگاری و نقلِ حاشیه و متنِ چهل‌سال دوستی، روایتی پاره‌پاره اما نگران‌بهم در قریبِ به چهل‌و‌پنج صفحه، می‌توانم حدس بزنم که در داستان دستی و فهمی و تجربه‌ای دارند، آنچنان که از تکه‌پاره‌های چهل‌سال دوستیِ نزدیک با یکی از غریب/غریبه‌ترین آدم‌های ادبیاتِ معاصرِ ایران و گفتگوهایی در بابِ حافظ و شعرِ کهن و ادبیات و سینما، تماشایی فراهم آورده است تماشایی:

تصور نمی‌کنم که دیگر به ایران برگردم. آن‌چه از آنجا برایم خواستنی بود به کول کشیده‌ام و آورده‌ام اینجا. بی‌شک ته‌مانده‌ی عمرم، با وجود زوال بینایی، خیلی کوتاه‌تر از بازخوانی یا حتا تورق جزیی از این کتاب‌ها خواهد بود که من را در چهاردیواری‌شان پناه داده‌اند. اگرچه هنوز دوست دارم، مثل دوره‌ی نوجوانی، وسط اتاق دراز بکشم و خودم را در لکه‌ی راه‌راهِ حصیریِ نورِ آفتاب رها کنم و چند جلدی از آنها را دورم بپراکنم. گاهی هم میان چُرت سالمندی لای یکی از آنها را باز می‌کنم تا بوی افسون‌کننده‌ی نا و خاکِ مانده از نفس‌اش به مشامم برسد شاید چیزی از میان کلام‌شان به یادم بیاید. پس از سفر ناگذشتنیِ بیژن، در تنهایی، دیگر به چنان آرامشی رسیده‌ام که فقط نومیدان می‌شناسند و بس.
-

-
گمان نمی‌کنم جز همین دفتر «علف ایام»، لااقل به این زودی‌ها، دفتر و کتابی از آقای الهی ببینیم. تمام این دفتر در این‌شماره با تاخیر 7 به صورت فاکسیمیله از روی تنها‌نسخه‌ی بازمانده‌به‌هدیه نزدِ محمود شجاعی منتشر شده است : شعرهای 1349 ، غالب آنها نوشته شده در لندن و پاریس. همیشه در شعرهاش چیزی که حیران‌کننده است، تلاش برای نوشتن چیزی‌ست که به دست نمی‌آید و مدام از دست می‌رود، تلاشی همراه با یک‌جور لکنت‌زبان که مبینِ ناگفتنی بودنِ آن چیز است، و «آن چیز» اصلن مهم نیست و همین «عذاب»ِ بیان‌کردن است که چهره می‌گیرد و به چشم می‌آید. در این دفتر شعری‌ست بی‌نام، تقدیم به «آن یکی»:

شراره‌ها ، شراره‌ها :
این‌یکی خودِ آن‌یکی‌ست .
آن یکی نیست این یکی . –
در شب، که چنان برق‌برق می‌زند هر دم
که هر دم انگار نمی‌زند .

جوانی‌ی تو
مالِ علفهایی بود
که خشّ و خشّ می‌کردند و خاب نمی‌دیدند . . .

اکنون رؤیا
پیرم می‌کند .

دی 49

۱۳۹۲۰۷۱۱

تاش‌های اصفهان | 1

 .



اصفهان یک شهر امپرسیونیستی‌ست. با رنگ‌های تند که در هم می‌شوند و نور تند آفتاب که لابه‌لایشان فضا می‌دهد، جای نفس می‌دهد و نمی‌گذارد رنگ بماسد. میدان جلفا البته سرآمد برش‌ها و تابلوهای اصهفان است. نور می‌لغزد و رنگ در رنگ‌های متضاد مداوم پیدا می‌شود، تمام آدم‌های میدان در فراغت به سر می‌برند، در وقتی که کاری ندارند، در آخر روز یا آخر هفته. کاری ندارند، عجله‌ای هم ندارند، جایی نمی‌روند و منتظر چیزی هم نیستند. این یعنی عیشی برپاست و زمان هنوز هیئتی «شریر» ندارد.
اصفهان در سایه‌هایش یک تابلوی امپرسیونیستیِ تمام است. سایه‌ای که فرق دارد. سایه‌های کویری. سایه‌ی کویری همانقدر که نور آفتاب حضور دارد، خنکا و آرامش دارد. همه چیز به هم نزدیک است، کتاب‌فروشی‌ها، پاساژ‌ها، کافه‌ها، میدان جلفا، رودخانه و برای این طرف آنطرف رفتن نیاز به فکر کردن زیاد یا تنظیم وقت نیست. این مسیرهای کوتاه معلوم، کوچه‌های باریک قدیمی، پیاده‌روهای تمیز و درختان پیر، در سایه‌های منتشرِ خنک به فکرهای دور راه می‌دهند.
برای من که دور بوده‌ام، رودخانه همیشه آب دارد، در ذهن من رودخانه خشک نیست و دور نیستم از صدای آب. ولی پا که به اصفهان بگذارم همیشه از نزدیک شدن به بستر خشک پرهیز می‌کنم. سایه‌های درختانِ در آب، سایه‌ی اطراف رودخانه و نورِ چراغ‌های شبانه که در آب می‌افتاد حالا سرگردانند در هوا.
غروب بود، نیاصرم بی‌صدا و خشک می‌گذشت. غروب پنج‌شنبه تابلوی امپرسیونیستیِ نابی بود از مردمی که در خیابان‌ها و نور نئون‌های رنگی به ویترین‌ها خیره بودند، غذا می‌خوردند، حرف می‌زدند و شاد بودند. ما از کناره و در ظلمات می‌رفتیم. یکبار هم هوشمان را بوی ادکلن زنانه‌ای ربود. در نورهای بسیار، در گیاهان با طراوتِ آخرِ تابستان، در سبزهای سیرِ حیاطِ هتل، در صدای آب، در شلوغیِ عصرِ روزِ آخرِ هفته، ساکت بودیم.


۱۳۹۲۰۶۲۲

کابوس نامه - 1

کابوس‌نامه× 1

همراهیِ او می‌کردم و دست‌هاش از کرک‌های نازکی پوست داشت -
بعد صدای آوازی آمد ، از نزدیک‌ترین هوایی که بر دستِ چپم بود ، چنان که می‌گفتم الان است بسوزم . از صداش می‌سوختم و صدا نبود . صدا توهمی از کلاویه‌های استخوانیِ پیانویی عتیقه بود که برای کلیسای جامع اصفهان ساخته بودند و انگشت‌های لاغر و استخوانیِ زنی مغروق : بترس از مرگِ مفاجا -
دری نیمه‌باز ، نابسته ، رودخانه‌ی باریکی از نور موحش ، نمی‌تابید ، می‌پاشید : چون کاهی که بر سر سوگواران-
[ بیدار شده بودم ، یقین داشتم چیزی باریک و نحیف ، در خوابم حجم غریبی داشته ، نفهمیدم چه بود ]

×- «کابوس‌نامه» دوره‌ای شعر بود که سال‌ها پیش ، سال 1386در خلوت اتاقی نوشتم ، به تشویق دوستی موافق که از شنیدنِ عنوان شعرها تا روز آخر یارِ من بود . حالا نیست . شعرها ، نوشته شده با مدادرنگیِ سیاه ، روی کاغذهای یک‌ور سفید طرف دیگرش قوانین انتخابات مجلس بود- پراکنده و درهم مانده بود تا یکی دو ماه پیش که از سر کنجکاوی برداشتم آوردم و حالا که آنها را مرتب می‌کنم ، گرفتارِ اسم شده‌ام ، گرفتار کابوس‌هایی که بی‌خوابی را موحش کرده‌اند .
دم غروب داشتم چیزی در موردِ پادشاهی رومی می‌خواندم ، حاکمی شکاک و همیشه در وهمِ دسیسه‌های اطرافیانش ، که بسیاری را به گمان طرح‌افکنی‌های شوم کشته بود و آخر سر نیز یکی از خفیه‌نویسانِ خرده‌پا به بهانه‌ی آوردن خبرِ دسیسه‌ای دستِ اول به اتاق خوابش راه یافت و شاه را در خلوتِ تاریکش کشت . به هر چیزی فکر کرده بود جز اینکه همین خبررسانی‌ها خود یکی از دسیسه‌ها باشد . خوابم برد .
 خوابیدنِ آن وقت ، چیز معمولی نبود . کابوسی که نوشتم ، موخره‌ی خوابی طولانی بود ، با زمینه‌های خون و موهای بلند و گردن‌های بریده ؛ نوشتن اینها و نوشتن کابوس زبان دیگری می‌خواهد که عمده رابطه‌اش با روایتِ واقعات ، خرده رنگ‌های تکه‌پاره و پریشان است و این موهومات هم جوابِ پریشان آن کابوس‌ها.

۱۳۹۲۰۶۱۶

اشارات پنهان کتاب‌ها

کتاب‌ها به دو چیز شباهت می‌برند: شهرها و آدم‌ها .
آشنایی‌های تازه اما انگار دیرآشنا مختص آدم‌ها نیست ، چه شهرهایی شهر کوچکی بود در کرانه‌ی کویر ، خانه‌ها تا کمر در زمین فرورفته از هرمِ گرما- که در بیتوته‌ی یک‌شبه‌ای چنان عمیق خوابیده باشم انگار زمینِ خانه‌ام ، چه کتاب‌ها ‌مثلن الفِ بورخس ، در خلوتِ بالکنِ خوابگاهی در اصفهان ، سال‌های دور ، روزهای پرتپشِ تندرو- که چون دوستی تازه‌یاب و دیرآشنا ملال زندگی را تا سپیده‌دم به تعویق انداخته‌اند ؛ هیچ شبیه روسپی نیست کتاب ، بازی‌های پنهانِ نامنتظر دارد .
یکی دیر به دست می‌آید و دل می‌زند مثلِ بسیاری کتاب‌های شعر ، یکی از سر اتفاق در کتابفروشیِ دست‌دوم‌فروشی رخ نشان می‌دهد و دیر اما تن می‌دهد : تمام نمی‌شود مثلِ نفثه‌المصدور چاپِ قدیم ، گاهی کتابی بگیر مقالات شمس- چون شهر سوخته ردپاهایی از همه چیز دارد اما پنهان ، گاهی کتابی مثل هزارتو می‌ماند: «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» ؛ و گاهی هم می‌شود کتابی پر از اشارات دور و خفیه باشد مثل آدمی که نمی‌توان او را در سال‌های نخست آشنایی احصا کرد . بسیار . کتاب‌های پرگویِ هیچ‌نگو ، کتاب‌های تمیز و شکیل با رعایت متدهای علمی و جلدهای سخت و ارجاعات دقیق ولی ملال‌آور و گُم ، کتاب‌های کوچکِ کم‌گویی که از فرطِ احتیاط و نگفتن دارد می‌ترکد درخشان‌ترینش این کتاب «رساله‌ای در بندگیِ خودخواسته» نوشته‌ی اتیین دو لابُئِسی- آنقدر که می‌خواهی اشاراتی گوشه کنار آن یادداشت کنی ، کتاب‌های گزیده و منتخب و آنتولوژی که اگر معماریِ دقیقی داشته باشند چیزی هستند ورای آن گزیده‌ها ، کتاب‌هایی که پس از مرگِ مولف منتشر شده و یتیم به نظر می‌رسد ، کتاب‌هایی که چون شهرِ قدیمِ تهران پر است از فضاهای تعبیه شده در زیر زمین برای روز مبادا سرنمونش حافظ عزیز- ، یا کتاب‌هایی که در نخستین نگاه ، مانند بنای غریبی بگیر پل خواجو ، معلوم می‌کند سازنده‌اش از تکه‌های عمر خود آن را ساخته ، از عمر خود کاسته و به آن افزوده است . . .
حالا لذت‌بخش‌ترین کتاب‌ها برای من وقتی‌ست که هنوز شکلی ندارند ، یا شکل نهایی را ندارند ، باید دست برد و مرتب‌شان کرد ، چید و تماشا کرد . با کتاب‌هایی که شکل دارند اما یک نسخه بیشتر نیستند ، مجوز نگرفته‌اند ، ناشر ندارند ، مولف نخواسته منتشر کند یا خمیر شده است . دوستی کتابی به من داد که از آن دو نسخه بیشتر نبود ، وقتی که صحفات از چاپخانه آمده و تا شده ، دمِ صحافی خبر می‌رسد مجوزش باطل شده و باید خمیر شود . دوستم فی‌الفور دو نسخه از آن صحافی و جلد می‌کند ، دستی و هول هول ، و باقی را به امرِ آمران خمیر می‌کنند . کتابی سیاه روی کاغذِ ساقه‌های برنج .
این کتاب‌ها شبیه‌ترین اشیا به عتیقه هستند . باید لمس کرد و ورق زد اما هیچ وقت تصاحب نمی‌شوند . تن به مالِ کسی شدن نمی‌دهند ، مثل کتاب‌هایی نیستند که از آنها هزارتا هست و هرکدام مالِ کسی . کتاب تنها چیزی‌ست در میان اشیا که برای عتیقه شدن به «زمان» نیاز ندارد . درجا می‌تواند به عتیقه تبدیل شود . حجم و بعدهای عجیب بردارد ، ترجمه‌ی یکه‌ای از الیوت که هیچ‌وقت منتشر نشده است و نسخه‌ی اصلی‌ش همین یک نسخه است ، پرینتِ کم‌رنگی روی کاغذهای پارس هشتاد گرمی ، با صفحه‌بندیِ تمیزی که کار خود مترجم است . یا کتابی که به شیوه‌ی دستی آماده شده در ده نسخه و مولف هیچ‌گاه فرصت تقدیم کردنِ آن را نیافته است . در این بین کتاب‌های خطی هیچ لطفی ندارند ، عتیقه نیستند ، چون با دست نوشته شده‌اند و همین یک نسخه هستند دلیل نمی‌شود عتیقه باشند ، همین هاله تنها چیزی‌ست که دارند .
پیرمردی را می‌شناسم که یقین دارم در این حرف‌ها با من همراه است ، یا اصلن شاید این حرف‌ها مال اوست ؛ پیرمردی که عتیقه‌های کوچک و سنگین می‌خرد . مجسمه‌های کوچکِ سنگی ، بخوردانی هندی از جنس سنگ صابونی ، پیپِ یونانیِ سیاهی تراشیده از چوبی سنگین و زمخت ، یک فندکِ دویست‌ساله‌ی ایتالیایی از جنس سنگ و نقره یا ساعتِ جیبیِ از کارافتاده‌ای کارِ دستِ ساعت‌سازی فرانسوی در دربار نمی‌دانم کی . اما همه‌ی اینها را برای یک چیز می‌خرد : برای اینکه وقتِ کتاب‌خواندن روی برگ‌های کتاب بگذارد و دستش آزاد باشد ، سیگاری بکشد ، آبی بخورد ، دستش را به ریش انبوهش بکشد یا با مداد اتودِ نه‌دهمش در دفترچه‌ی قهوه‌ایِ سوخته چیزی را یادداشت کند .
اشاراتِ کتاب‌ها و شهرها و عتیقه‌ها پنهانند . اشاره‌ی پیدا برای راهنمایی‌ست اما اشاراتِ پنهانِ حرف یکجور اغواست . کتاب‌هایی به قول مزاجیِ شاعر- نوشته شده با خطِ غبار بر برگ نسترن در انتظار اینکه غبارخوانی پیدا شود سال‌ها بعد و خطِ غبار بخواند و رمز بردارد.


۱۳۹۲۰۶۱۵

شب تلخی بود . . .



پوست می‌خواهد بدرّاند به ‌تن - بی‌تاب -
خاطرِ او تیرگی می‌گیرد از این‌ خواب
نیما

نورِ چراغِ دور شکلِ صلیب می‌شود چرا ؟
زن ، بور ، چشم‌هاش بسته بود نه که بخوابد ، پای چپش تکان می‌خورد زیرِ دامنِ سبز: سبزِ سیر ، مایل به سکون و لَخت .
بو کشیده بود ، کشیده و   رفته بود ، تا جاْ که کناره‌های رنگ‌ها و صورت‌ها دَرهَم می‌شُد و رفت تا نسیانِ سبَکی - تو بگو حرفی اگر یا صورتی پا بدهد لمحه‌ای ؛ نه ، نمی‌دهد . . .
لمْ داده بود روی راحتی و  راحت بود ، کسی حواسش نه ، به جایی بند نبود ، در آن موسیقیِ ملال چیزی نه در یاد ، موسیقیِ محوِ مهمانیِ شلوغ ، وقتِ خداحافظی‌های معمول .
پا شد ، پا شد رفت جایی دور ، دورترین جای مهمانی ، که نورِ صلیب آنجا شاید نبود .
-
[ تمام شده بود سبُکی و نورِ شکلِ صلیب هم لابد دنبالِ سبُکی رفته بود و او هم . فکر می‌کرد چشم‌هاش که بسته بوده ، در سیاهیِ نامعمول ، کسی چیزی تعارفش کرده بود که دلش خواسته ، حالا کجا رفته بود ؟ چرا پوستش مثلِ تاولِ  زردی زخمی هنوز بسته - کش آمده بود  ؟  ]
-
لب‌ها خشک ، گلو سوخته ، لیوان‌ها خالی مانده توی سینک ، چشمش مدام- دنبالِ فندکِ سفیدی بود ، گُم‌جایی میانِ میزِ دَرهَم‌ ِ شام . پشه‌ای کنارِ گوشش پرید ، وز وز کوتاهی امانش را بریده بود حالا که فکر می‌کرد به تاریکیِ پشتِ پلک‌ها . . .
×××
شب تلخی بود . هرچه حرف زدم به جای دوری نگاه می‌کرد . وقتی چیزی می‌پرسیدم با تاخیرِ طولانی می‌گفت به نورِ دوری نگاه می‌کند که شکلِ صلیب می‌شود . از اینجا که من ایستاده‌ام اما نور آنقدر دور است و شرجی آنچنان شدید که نورِ دور هاله می‌بست جای صلیب. حالا هم ، که کسی نیست ، که ساعت‌هاست تنها نشسته‌ام در تاریکیِ خانه و دارد صبح می‌شود ، نمی‌دانم در چه فکری بود و کِی رفت و با کی . پاکتِ سیگارش پر بود از سیگارهای سفید با فیلترهای بریده‌ی یکدست . زیرسیگاریش روی تلویزیونِ قدیمی پرِ سیگارهای نصفه ، چند هسته خرما و سیگاری که از سر حواس‌پرتی از فیلتر آتش زده بود . شب تلخی بود و گذشت. 

۱۳۹۲۰۶۰۹

یک جای ارزانِ‌ پرت

.


هیچ، هیچ‌کاری نبود دلم بخواهد انجام بدهم. ایستاده بودم وسط اتاق، به هرچیزی فکر می‌کردم و هیچ‌کاری نداشتم. حتی به تلف‌کردن و کشتنِ دلپذیر وقت هم فکر کردم، باز هم چیزی به ذهنم نرسید. «روی دست خودم مانده بودم» × زانوهایم خسته‌تر از آن بود که بخواهم قدمی بزنم، چشم‌ها خبر از سردردی قریب‌الوقوع می‌داد اما نمی‌دانم چرا جانِ عجیبی داشتم، توان عجیبی برای یک کاری که وقت‌های مرده را زنده کند و هیچ چیزی نمی‌یافتم. احساس می‌کردم زمان از دو طرف من مثل دو قطار رد می‌شود و من ایستاده‌ام. هوا داشت روشن می‌شد.
-
فرداش رفتم سفر. بالاخره رفتم سفر و تنها بودم. به کسی نگفتم. یک جای ارزانِ پرتی پیدا کردم، هیچ کتابی برنداشته بودم، کاری نداشتم، کسی نبود ببینمش، آن اطراف چیزی برای دیدن نبود، تا چشم کار می‌کرد صحرای زردِ پاییزی، یکدست، مات، بی هیچ درختی که منظره را از یکنواختی رها کند...
ـ
×- البته مال من نیست. شنیده‌ام فرزانه‌ای آخرهای عمر هی تکرار می‌کرده «روی دست خودم مانده‌ام»