۱۳۹۲۰۷۱۱

تاش‌های اصفهان | 1

 .



اصفهان یک شهر امپرسیونیستی‌ست. با رنگ‌های تند که در هم می‌شوند و نور تند آفتاب که لابه‌لایشان فضا می‌دهد، جای نفس می‌دهد و نمی‌گذارد رنگ بماسد. میدان جلفا البته سرآمد برش‌ها و تابلوهای اصهفان است. نور می‌لغزد و رنگ در رنگ‌های متضاد مداوم پیدا می‌شود، تمام آدم‌های میدان در فراغت به سر می‌برند، در وقتی که کاری ندارند، در آخر روز یا آخر هفته. کاری ندارند، عجله‌ای هم ندارند، جایی نمی‌روند و منتظر چیزی هم نیستند. این یعنی عیشی برپاست و زمان هنوز هیئتی «شریر» ندارد.
اصفهان در سایه‌هایش یک تابلوی امپرسیونیستیِ تمام است. سایه‌ای که فرق دارد. سایه‌های کویری. سایه‌ی کویری همانقدر که نور آفتاب حضور دارد، خنکا و آرامش دارد. همه چیز به هم نزدیک است، کتاب‌فروشی‌ها، پاساژ‌ها، کافه‌ها، میدان جلفا، رودخانه و برای این طرف آنطرف رفتن نیاز به فکر کردن زیاد یا تنظیم وقت نیست. این مسیرهای کوتاه معلوم، کوچه‌های باریک قدیمی، پیاده‌روهای تمیز و درختان پیر، در سایه‌های منتشرِ خنک به فکرهای دور راه می‌دهند.
برای من که دور بوده‌ام، رودخانه همیشه آب دارد، در ذهن من رودخانه خشک نیست و دور نیستم از صدای آب. ولی پا که به اصفهان بگذارم همیشه از نزدیک شدن به بستر خشک پرهیز می‌کنم. سایه‌های درختانِ در آب، سایه‌ی اطراف رودخانه و نورِ چراغ‌های شبانه که در آب می‌افتاد حالا سرگردانند در هوا.
غروب بود، نیاصرم بی‌صدا و خشک می‌گذشت. غروب پنج‌شنبه تابلوی امپرسیونیستیِ نابی بود از مردمی که در خیابان‌ها و نور نئون‌های رنگی به ویترین‌ها خیره بودند، غذا می‌خوردند، حرف می‌زدند و شاد بودند. ما از کناره و در ظلمات می‌رفتیم. یکبار هم هوشمان را بوی ادکلن زنانه‌ای ربود. در نورهای بسیار، در گیاهان با طراوتِ آخرِ تابستان، در سبزهای سیرِ حیاطِ هتل، در صدای آب، در شلوغیِ عصرِ روزِ آخرِ هفته، ساکت بودیم.


۱۳۹۲۰۶۲۲

کابوس نامه - 1

کابوس‌نامه× 1

همراهیِ او می‌کردم و دست‌هاش از کرک‌های نازکی پوست داشت -
بعد صدای آوازی آمد ، از نزدیک‌ترین هوایی که بر دستِ چپم بود ، چنان که می‌گفتم الان است بسوزم . از صداش می‌سوختم و صدا نبود . صدا توهمی از کلاویه‌های استخوانیِ پیانویی عتیقه بود که برای کلیسای جامع اصفهان ساخته بودند و انگشت‌های لاغر و استخوانیِ زنی مغروق : بترس از مرگِ مفاجا -
دری نیمه‌باز ، نابسته ، رودخانه‌ی باریکی از نور موحش ، نمی‌تابید ، می‌پاشید : چون کاهی که بر سر سوگواران-
[ بیدار شده بودم ، یقین داشتم چیزی باریک و نحیف ، در خوابم حجم غریبی داشته ، نفهمیدم چه بود ]

×- «کابوس‌نامه» دوره‌ای شعر بود که سال‌ها پیش ، سال 1386در خلوت اتاقی نوشتم ، به تشویق دوستی موافق که از شنیدنِ عنوان شعرها تا روز آخر یارِ من بود . حالا نیست . شعرها ، نوشته شده با مدادرنگیِ سیاه ، روی کاغذهای یک‌ور سفید طرف دیگرش قوانین انتخابات مجلس بود- پراکنده و درهم مانده بود تا یکی دو ماه پیش که از سر کنجکاوی برداشتم آوردم و حالا که آنها را مرتب می‌کنم ، گرفتارِ اسم شده‌ام ، گرفتار کابوس‌هایی که بی‌خوابی را موحش کرده‌اند .
دم غروب داشتم چیزی در موردِ پادشاهی رومی می‌خواندم ، حاکمی شکاک و همیشه در وهمِ دسیسه‌های اطرافیانش ، که بسیاری را به گمان طرح‌افکنی‌های شوم کشته بود و آخر سر نیز یکی از خفیه‌نویسانِ خرده‌پا به بهانه‌ی آوردن خبرِ دسیسه‌ای دستِ اول به اتاق خوابش راه یافت و شاه را در خلوتِ تاریکش کشت . به هر چیزی فکر کرده بود جز اینکه همین خبررسانی‌ها خود یکی از دسیسه‌ها باشد . خوابم برد .
 خوابیدنِ آن وقت ، چیز معمولی نبود . کابوسی که نوشتم ، موخره‌ی خوابی طولانی بود ، با زمینه‌های خون و موهای بلند و گردن‌های بریده ؛ نوشتن اینها و نوشتن کابوس زبان دیگری می‌خواهد که عمده رابطه‌اش با روایتِ واقعات ، خرده رنگ‌های تکه‌پاره و پریشان است و این موهومات هم جوابِ پریشان آن کابوس‌ها.

۱۳۹۲۰۶۱۶

اشارات پنهان کتاب‌ها

کتاب‌ها به دو چیز شباهت می‌برند: شهرها و آدم‌ها .
آشنایی‌های تازه اما انگار دیرآشنا مختص آدم‌ها نیست ، چه شهرهایی شهر کوچکی بود در کرانه‌ی کویر ، خانه‌ها تا کمر در زمین فرورفته از هرمِ گرما- که در بیتوته‌ی یک‌شبه‌ای چنان عمیق خوابیده باشم انگار زمینِ خانه‌ام ، چه کتاب‌ها ‌مثلن الفِ بورخس ، در خلوتِ بالکنِ خوابگاهی در اصفهان ، سال‌های دور ، روزهای پرتپشِ تندرو- که چون دوستی تازه‌یاب و دیرآشنا ملال زندگی را تا سپیده‌دم به تعویق انداخته‌اند ؛ هیچ شبیه روسپی نیست کتاب ، بازی‌های پنهانِ نامنتظر دارد .
یکی دیر به دست می‌آید و دل می‌زند مثلِ بسیاری کتاب‌های شعر ، یکی از سر اتفاق در کتابفروشیِ دست‌دوم‌فروشی رخ نشان می‌دهد و دیر اما تن می‌دهد : تمام نمی‌شود مثلِ نفثه‌المصدور چاپِ قدیم ، گاهی کتابی بگیر مقالات شمس- چون شهر سوخته ردپاهایی از همه چیز دارد اما پنهان ، گاهی کتابی مثل هزارتو می‌ماند: «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» ؛ و گاهی هم می‌شود کتابی پر از اشارات دور و خفیه باشد مثل آدمی که نمی‌توان او را در سال‌های نخست آشنایی احصا کرد . بسیار . کتاب‌های پرگویِ هیچ‌نگو ، کتاب‌های تمیز و شکیل با رعایت متدهای علمی و جلدهای سخت و ارجاعات دقیق ولی ملال‌آور و گُم ، کتاب‌های کوچکِ کم‌گویی که از فرطِ احتیاط و نگفتن دارد می‌ترکد درخشان‌ترینش این کتاب «رساله‌ای در بندگیِ خودخواسته» نوشته‌ی اتیین دو لابُئِسی- آنقدر که می‌خواهی اشاراتی گوشه کنار آن یادداشت کنی ، کتاب‌های گزیده و منتخب و آنتولوژی که اگر معماریِ دقیقی داشته باشند چیزی هستند ورای آن گزیده‌ها ، کتاب‌هایی که پس از مرگِ مولف منتشر شده و یتیم به نظر می‌رسد ، کتاب‌هایی که چون شهرِ قدیمِ تهران پر است از فضاهای تعبیه شده در زیر زمین برای روز مبادا سرنمونش حافظ عزیز- ، یا کتاب‌هایی که در نخستین نگاه ، مانند بنای غریبی بگیر پل خواجو ، معلوم می‌کند سازنده‌اش از تکه‌های عمر خود آن را ساخته ، از عمر خود کاسته و به آن افزوده است . . .
حالا لذت‌بخش‌ترین کتاب‌ها برای من وقتی‌ست که هنوز شکلی ندارند ، یا شکل نهایی را ندارند ، باید دست برد و مرتب‌شان کرد ، چید و تماشا کرد . با کتاب‌هایی که شکل دارند اما یک نسخه بیشتر نیستند ، مجوز نگرفته‌اند ، ناشر ندارند ، مولف نخواسته منتشر کند یا خمیر شده است . دوستی کتابی به من داد که از آن دو نسخه بیشتر نبود ، وقتی که صحفات از چاپخانه آمده و تا شده ، دمِ صحافی خبر می‌رسد مجوزش باطل شده و باید خمیر شود . دوستم فی‌الفور دو نسخه از آن صحافی و جلد می‌کند ، دستی و هول هول ، و باقی را به امرِ آمران خمیر می‌کنند . کتابی سیاه روی کاغذِ ساقه‌های برنج .
این کتاب‌ها شبیه‌ترین اشیا به عتیقه هستند . باید لمس کرد و ورق زد اما هیچ وقت تصاحب نمی‌شوند . تن به مالِ کسی شدن نمی‌دهند ، مثل کتاب‌هایی نیستند که از آنها هزارتا هست و هرکدام مالِ کسی . کتاب تنها چیزی‌ست در میان اشیا که برای عتیقه شدن به «زمان» نیاز ندارد . درجا می‌تواند به عتیقه تبدیل شود . حجم و بعدهای عجیب بردارد ، ترجمه‌ی یکه‌ای از الیوت که هیچ‌وقت منتشر نشده است و نسخه‌ی اصلی‌ش همین یک نسخه است ، پرینتِ کم‌رنگی روی کاغذهای پارس هشتاد گرمی ، با صفحه‌بندیِ تمیزی که کار خود مترجم است . یا کتابی که به شیوه‌ی دستی آماده شده در ده نسخه و مولف هیچ‌گاه فرصت تقدیم کردنِ آن را نیافته است . در این بین کتاب‌های خطی هیچ لطفی ندارند ، عتیقه نیستند ، چون با دست نوشته شده‌اند و همین یک نسخه هستند دلیل نمی‌شود عتیقه باشند ، همین هاله تنها چیزی‌ست که دارند .
پیرمردی را می‌شناسم که یقین دارم در این حرف‌ها با من همراه است ، یا اصلن شاید این حرف‌ها مال اوست ؛ پیرمردی که عتیقه‌های کوچک و سنگین می‌خرد . مجسمه‌های کوچکِ سنگی ، بخوردانی هندی از جنس سنگ صابونی ، پیپِ یونانیِ سیاهی تراشیده از چوبی سنگین و زمخت ، یک فندکِ دویست‌ساله‌ی ایتالیایی از جنس سنگ و نقره یا ساعتِ جیبیِ از کارافتاده‌ای کارِ دستِ ساعت‌سازی فرانسوی در دربار نمی‌دانم کی . اما همه‌ی اینها را برای یک چیز می‌خرد : برای اینکه وقتِ کتاب‌خواندن روی برگ‌های کتاب بگذارد و دستش آزاد باشد ، سیگاری بکشد ، آبی بخورد ، دستش را به ریش انبوهش بکشد یا با مداد اتودِ نه‌دهمش در دفترچه‌ی قهوه‌ایِ سوخته چیزی را یادداشت کند .
اشاراتِ کتاب‌ها و شهرها و عتیقه‌ها پنهانند . اشاره‌ی پیدا برای راهنمایی‌ست اما اشاراتِ پنهانِ حرف یکجور اغواست . کتاب‌هایی به قول مزاجیِ شاعر- نوشته شده با خطِ غبار بر برگ نسترن در انتظار اینکه غبارخوانی پیدا شود سال‌ها بعد و خطِ غبار بخواند و رمز بردارد.


۱۳۹۲۰۶۱۵

شب تلخی بود . . .



پوست می‌خواهد بدرّاند به ‌تن - بی‌تاب -
خاطرِ او تیرگی می‌گیرد از این‌ خواب
نیما

نورِ چراغِ دور شکلِ صلیب می‌شود چرا ؟
زن ، بور ، چشم‌هاش بسته بود نه که بخوابد ، پای چپش تکان می‌خورد زیرِ دامنِ سبز: سبزِ سیر ، مایل به سکون و لَخت .
بو کشیده بود ، کشیده و   رفته بود ، تا جاْ که کناره‌های رنگ‌ها و صورت‌ها دَرهَم می‌شُد و رفت تا نسیانِ سبَکی - تو بگو حرفی اگر یا صورتی پا بدهد لمحه‌ای ؛ نه ، نمی‌دهد . . .
لمْ داده بود روی راحتی و  راحت بود ، کسی حواسش نه ، به جایی بند نبود ، در آن موسیقیِ ملال چیزی نه در یاد ، موسیقیِ محوِ مهمانیِ شلوغ ، وقتِ خداحافظی‌های معمول .
پا شد ، پا شد رفت جایی دور ، دورترین جای مهمانی ، که نورِ صلیب آنجا شاید نبود .
-
[ تمام شده بود سبُکی و نورِ شکلِ صلیب هم لابد دنبالِ سبُکی رفته بود و او هم . فکر می‌کرد چشم‌هاش که بسته بوده ، در سیاهیِ نامعمول ، کسی چیزی تعارفش کرده بود که دلش خواسته ، حالا کجا رفته بود ؟ چرا پوستش مثلِ تاولِ  زردی زخمی هنوز بسته - کش آمده بود  ؟  ]
-
لب‌ها خشک ، گلو سوخته ، لیوان‌ها خالی مانده توی سینک ، چشمش مدام- دنبالِ فندکِ سفیدی بود ، گُم‌جایی میانِ میزِ دَرهَم‌ ِ شام . پشه‌ای کنارِ گوشش پرید ، وز وز کوتاهی امانش را بریده بود حالا که فکر می‌کرد به تاریکیِ پشتِ پلک‌ها . . .
×××
شب تلخی بود . هرچه حرف زدم به جای دوری نگاه می‌کرد . وقتی چیزی می‌پرسیدم با تاخیرِ طولانی می‌گفت به نورِ دوری نگاه می‌کند که شکلِ صلیب می‌شود . از اینجا که من ایستاده‌ام اما نور آنقدر دور است و شرجی آنچنان شدید که نورِ دور هاله می‌بست جای صلیب. حالا هم ، که کسی نیست ، که ساعت‌هاست تنها نشسته‌ام در تاریکیِ خانه و دارد صبح می‌شود ، نمی‌دانم در چه فکری بود و کِی رفت و با کی . پاکتِ سیگارش پر بود از سیگارهای سفید با فیلترهای بریده‌ی یکدست . زیرسیگاریش روی تلویزیونِ قدیمی پرِ سیگارهای نصفه ، چند هسته خرما و سیگاری که از سر حواس‌پرتی از فیلتر آتش زده بود . شب تلخی بود و گذشت. 

۱۳۹۲۰۶۰۹

یک جای ارزانِ‌ پرت

.


هیچ، هیچ‌کاری نبود دلم بخواهد انجام بدهم. ایستاده بودم وسط اتاق، به هرچیزی فکر می‌کردم و هیچ‌کاری نداشتم. حتی به تلف‌کردن و کشتنِ دلپذیر وقت هم فکر کردم، باز هم چیزی به ذهنم نرسید. «روی دست خودم مانده بودم» × زانوهایم خسته‌تر از آن بود که بخواهم قدمی بزنم، چشم‌ها خبر از سردردی قریب‌الوقوع می‌داد اما نمی‌دانم چرا جانِ عجیبی داشتم، توان عجیبی برای یک کاری که وقت‌های مرده را زنده کند و هیچ چیزی نمی‌یافتم. احساس می‌کردم زمان از دو طرف من مثل دو قطار رد می‌شود و من ایستاده‌ام. هوا داشت روشن می‌شد.
-
فرداش رفتم سفر. بالاخره رفتم سفر و تنها بودم. به کسی نگفتم. یک جای ارزانِ پرتی پیدا کردم، هیچ کتابی برنداشته بودم، کاری نداشتم، کسی نبود ببینمش، آن اطراف چیزی برای دیدن نبود، تا چشم کار می‌کرد صحرای زردِ پاییزی، یکدست، مات، بی هیچ درختی که منظره را از یکنواختی رها کند...
ـ
×- البته مال من نیست. شنیده‌ام فرزانه‌ای آخرهای عمر هی تکرار می‌کرده «روی دست خودم مانده‌ام»

۱۳۹۲۰۶۰۲

صعب است خوابیدن

خیابان خالی بود ، خالیِ آدم‌ها و باد . دیروقت . از آن کوچه‌ی تاریکِ کنارِ بیمارستان آمدم.
بوی لیمو در دستم حوصله نمی‌کرد . به راننده گفته بودم مادرم مریض است ، حالم خوش نیست .
کوچه‌ی خاموش ، راه‌پله‌های تاریک، خانهْ خالی ، کلید را آخر با صدای مهیبی از قفل بیرون کشیدم . خانه انگار صبحِ ابری باشد ، من را به خوابیدنِ بیشتر ترغیب می‌کرد ، خوابیدن تا وقتِ حرام شدنِ روز .
راننده از آن نایلون‌های پر از خرده‌ریز و لیمویی که در دست می‌چرخاندم ، از لباس‌هام فهمیده بود حالِ خوبی ندارم ، مدارا می‌کرد که نمی‌پرسید ، تنها کسی که مراعات می‌کرد .

ولی صعب است خوابیدن در خانه‌های غریب ، در ساعتِ دیرِ شب ، وقتی میزبان در بیمارستان به وارسیِ دردهای مهیب مشغول باشد . . .

۱۳۹۲۰۵۳۰

فندکِ آبیِ روشن



نشسته بود روی لبه‌ و سیگار می‌کشید. این چندمین سیگاری بود که از پاکتِ آش و لاشِ بهمن برمی‌داشت و ساکت گیج سنگین می‌رفت توی زیر سیگاریِ چوبیِ بیرون دود می‌کرد. هیچ اعتراضی به تلفن‌های بی‌موقعِ وسط فیلم نمی‌کرد. چراغ همانطور خاموش، باقیِ بچه‌ها دورِ میز آشپزخانه جمع می‌شدند، یکی توی اتاق حرف می‌زد، نورِ ملایمِ زردِ پنهان اذیت نمی‌کرد.
تصویر ایستاده بود روی «گَری اولدمَن» که نقش «اِسمایلی» را بازی می‌کرد، جاسوسِ کهنه‌کار انگلیسی، مست، با زنی که بهش خیانت کرده بود و عینک مخصوصی که چیزی بینِ اندوه عمیق و ناامیدی بود. با صندلیِ خالیِ روبرو حرف می‌زد، صندلیِ روبرو قرار بود «کارْلا» باشد، هدایت‌کننده‌ی امروزِ جاسوسانِ شوروی؛ خاطره‌ای از شانزده‌سال قبل، در سالنِ فرودگاهِ دهلی، پیش از پروازِ مسکو و به سوی اعدام، جاسوس مبهمِ دو جانبه، خاموش، کسی که تمام ناخن‌هایش را آمریکایی‌های کشیده بودند.
دستیارِ جوانِ اسمایلی، موبور، لاغر و ساکت بود. حرف نمی‌زد، فکر نمی‌کرد روزی رئیسش با کارلای مرموز حرف زده باشد، حتی به او سیگار تعارف کرده باشد، به کارلای ناپیدا که هیچ کس ندیده بودش فندکِ زیبایی هدیه داده باشد و آخرش هم نتواند از مرگ و اعدام بترساندش، کارلا برگشته روسیه.
آمد پیشِ ما، پشت سر من ایستاده بود، گفت «فهمیدی جان هارت چی گفت وقتی ماموریتِ جاسوسش شکست خورده بود؟ فکر کن، یارو رئیس تموم ایناس، بهترین جاسوسش رو فرستاده تو دهن شیر که سرّی‌ترین اطلاعات عمرش رو بگیره بعد فهمیده تله بوده. برگشت گفت: هر مردی باید بدونه کِی مهمونی رو ترک کنه. درست میگه، دقیقن همینه» جان هارت که نقش مدیر تیم‌های ضدجاسوسیِ انگلیس را بازی می‌کرد، بعدِ آن صحنه رگش را روی تختی در بیمارستان زده بود... ما جمع بودیم دورِ میزِ آشپزخانه، سیگارش را برداشت رفت توی بالکن، کنارِ شاخه‌ی درخت توت که تا پنجره می‌رسید و جُم نمی‌خورد در بادی که نبود. در بالکن را برگرداند، نشست روی لبه، کنار گلدان نحیف، و سیگارش را با فندکِ آبیِ من روشن کرد.
چقدر گری اولدمَن غمگین بود.