۱۳۹۵۱۱۰۲

با خیال من یکی‌تر -5 (برای شب غم وباران تهران)

ـــــــــــــــــ
با خیال من یکی‌تر -5
ـــــــــــــــــ

برای این شب‌ها که غم دارد و سحر نه


ǀ بتهوون سرجیو چیلیبیداکه ǀ اورتور تراژدی اگمونت ǀ ارکستر فیلارمونیک برلین ǀ 1950ǀ



ǀ Beethoven ǀ Egmont Overture (Berliner Philharmoniker, Sergiu Celibidache) ǀ 1950 ǀ
ـــــ
این اجرای فیلارمونیک برلین از کار بتهوون (اورتور اگمونت) است به رهبری سرجیو چیلیبیداکه در سال ۱۹۵۰، بر ویرانه‌های فیلارمونیک سابق. بتهوون کار را در سال ۱۸۱۰ برای تراژدی اگمونت گوته نوشته. بدبختانه اطلاع موسیقیاییِ من کمتر از حتی معرفیِ درست این قطعه است.
رهبر ارکستر غریق صداهاست. صحنه غریق ویرانه‌های جنگ. ملتی از پس فاجعه و جنگی بزرگ و سرشکستگیِ جهانی می‌خواهد برخیزد و باید تکلیفش را با هیتلر و بوی گوشت سوخته روشن کند.
تهران حالتی از فلج و استیصال دارد. غم تنها واکنش انسانی مشترک است و شاید حدّتِ غم کارساز شود.
ــــــــــــــــــــ
از نامه‌‌ی یک دوست:
چه بنویسم؟
شب غم است. ساعات بعد که هفته آغاز می‌شود روزهای تدلیس و دریدن و انکار خواهد بود. می‌دانی لابد جنوبی‌های به کسی که صدای حزن‌انگیزی در خواندن دارد می‌گویند صدای «غم‌سرشت»ی دارد، یعنی ادای غم در نمی‌آورد بلکه خود صداش از سرشت غم‌آلود بوده است. چند وقتی‌ست دارم باور می‌کنم مرگ حق است بخصوص در ایران و این غم‌سرشتیِ ما موقتی نیست.
چه کار باید کرد؟
چه کاری می‌شود کرد؟
جز اینکه انتظار کشدار خبری موثق بشنوی و نشنوی، به آسمان شهر خیره شوی، بخوابی، به اخبار نگاه کنی، نه چیزی بخوانی نه چیزی بنویسی. و غم تلنبار شود وقتی ببینی که چقدر موهومات و بی‌خردی و خیال و حماقت بر همه چیز خیمه زده است...

۱۳۹۵۱۰۳۰

از یادداشتی برای مهرا - شش

ــــــــــــــــــــــ
از یادداشتی برای مهرا - شش
ــــــــــــــــــــــ

...
اصلن می‌نویسم اینها را که کاری نکنم. تند تند می‌نویسم که بمیرند، که چیزی بازپس نماند که مشوش و ملتهبم کند. به پرستاری می‌گفتم چقدر خون و زخم و کبودی و التهاب و ناله و مرگ می‌بینی هر روز و چقدر باید فرق کنی با دختر سی ساله‌ی آن بیرون، حالا خواندن و دیدن تاریخ و فیلم مستند به کنار که از تو هیولایی ساخته؛ گفت هرکاری می‌کنم که به خودم زخم نزنم. گاهی می‌رفت روی بالکن و سیگار بلندی می‌کشید نصفه نیمه. خلاصه که نگران نباش. به قول آن عزیز همین شل و لاجون بودن قسمی از راز ماندگاری‌ست که در هر بادی لرزان و خمیده‌ای ولی نمی‌شکنی.

۱۳۹۵۱۰۲۶

مُکَیِّفاتِ بُریدِه -5 (مردان پوک الیوت به ترجمه‌ی حسین رازی)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 


این تکه را از جُنگ هنر و ادب امروز ، دفتر دوم، بهار ۱۳۳۵ (۱ خردادماه) به قیمت ۲۲ ریال برداشته‌ام. جنگی که در زمان خودش خیلی جذاب است. در دفتر اول سرزمین هرز الیوت ترجمه شده، در همین دفتر دوم ابراهیم گلستان شعر ترجمه کرده، گورستان دریایی پل والری ترجمه شده، چنگیز مشیری دو نامه از کافکا را ترجمه کرده، عروسیِ خون لورکای ترجمه‌ی شاملو اول‌بار منتشر شده، از کافکا و رمبو و الیوت و والری و لورکا و فاکنر و پره‌ور در این دو شماره چیزهایی می‌شود خواند و دید ــ‌و طرح‌هایی از سیراک ملکونیان و اویک آیوازیان‌ــ که خبر می‌دهد از وسعت دید و دقت و انتخاب حسین رازی ــ‌که کار زیر نظر اوست‌. از حسین رازی و سرگذشتش کاش می‌شد سراغ دقیق گرفت. حیف.
مردان پوک الیوت را اول‌بار من به همین ترجمه خواندم و بعدتر در ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان دیدم چه چیزهایی می‌شود آفرید پایا‌پای شاعر یا زبان مادریِ شعر ــ‌کاش زودتر منتشر شود. چند طرح ماتیس ضمیمه‌ی این شماره‌ی جُنگ بوده که گذاشتم بماند. حینِ آماده‌کردن همین تکه دیدم چه مردان پوک نسبت دارد با بعضی فیگورها و ژست‌های دفُرمه‌ی ماتیس. شاید هم تجلیاتِ وَهمانی‌ست در روزهای بیخود زمستانی.


(مکیفات بریده‌ی ۴ را ــ‌یک ماه تمام است‌ــ دست دست می‌کنم که شاید اصلن مفصل‌تر و به خیال دیگری بنویسم، ادای دین و انتشار تک‌کارهایی از بهرام داوری، که یکه است)


۱۳۹۵۱۰۲۴

با خیال من یکی‌تر 4

ـــــــــــــــــــ
با خیال من یکی‌تر 4
ـــــــــــــــــــ


اسکار وایلد حیات و ممات


ــ‌  اوه! می‌دانم که نمایشنامه‌هایم هیچ خوب نیستند! به آنها هیچ اهمیتی نمی‌دهم... اما اگر بدانید چقدر آدم را سرگرم می‌کنند... تقریبن همه‌ی آنها حاصل یک شرط‌بندی هستند. دوریان گری هم، در چند روز نوشتمش. چون یکی از رفقا ادعا می‌کرد که من هرگز نخواهم توانست رمان بنویسم. اگر بدانید نوشتن برای من چقدر ملال‌آور است؟
بعد ناگهان به طرف من خم شد و گفت:
ــ‌ می‌دانید؟ فاجعه‌ی بزرگ زندگی من را می‌دانید؟... من همه‌ی نبوغم را صرف زندگیم کردم و فقط هنرم را در آثارم به کار بردم.



ـــــــــــــــــــ


ــ‌ چرا به این زودی برنوال را ترک کردید و حال آنکه با خودتان عهد کرده بودید که مدت درازی در آنجا بمانید. نمی‌توانم بگویم از شما دلگیرم، اما...
حرف من را قطع کرد، دستش را روی دست من گذاشت، اندوهبارترین نگاهش را به من دوخت و گفت:
ــ‌ از کسی که ضربه خورده است نباید دلگیر بود.
اسکار وایلد در هتل محقری در کوچه‌ی هنرهای زیبا جان سپرد. هفت نفر جنازه‌ی او را تشییع کردند و آنها نیز همه تا به آخر همراه تابوت نرفتند. بر روی تابوت دسته‌ها و تاج‌های گل بود. به من گفتند که تنها یکی از آنها نوشته داشت: و آن تاج گل صاحب هتل بود که بر روی آن این کلمات خوانده می‌شد: به مستأجرم.

برگرفته از جستار درخشان آندره ژید با نام «اسکار وایلد»،
ترجمه‌ی رضا سیدحسینی، مجله‌ی جهان نو، دوره‌ی اول، شماره‌های ۲و۳ ، تیر و مرداد، ۱۳۴۵




(تصویر اسکار وایلد است در بستر مرگ، پوشیده در شب‌لباسی سفید و روپوشی سپید، مزین به برگ‌های نخل و باقی مناسکی که ضروری بود برای جوانمرگ رندی که به اصرار دوستش و با تاییدی در حد فشار دست ــ‌در آن خلسه‌ی روزها و روزها مرفین و تریاک که کشنده‌ی درد باشد‌‌‌ــ می‌خواهد کشیشی در دم آخر بر بالین مرگش حاضر شود. عکس را به روایتی مائوریس گیلبرت برداشته و روایت شاهدان عینی از مرگ فجیع و قی‌کردن‌های مدام و کف و خون شب‌های آخر حکایت دارد. وایلد مغموم و ملول.)

Oscar Wilde 16 October 1854 – 30 November 1900

۱۳۹۵۱۰۱۸

مُکَیِّفاتِ بُریدِه - 3 (واسکو پوپا-احمد میرعلایی)

مُکَیِّفاتِ بُریدِه - 3
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این فایل از روی نسخه‌ی کپیِ قدیمیِ دوستی فراهم شد و مشخصات آن شماره‌ی جُنگِ اصفهان معلومم نشد. پیشتر در همین وبلاگ شعرهایی از پوپا به ترجمه‌ای دیگر از مجله‌ی اندیشه و هنر نقل آورده بودم و در آستانه‌ی آن، به غلط، این ترجمه‌ی میرعلایی را در مجله‌ی فرهنگ و زندگی سراغ داده بودم. این واسپردن کفاره‌ی آن گناه، با عذری بدتر از گناه و آنهم مشخص نبودنِ شماره و تاریخِ انتشارِ مأخذ. شعرهای پوپا برای من و این رفیقِ راه همیشه جای‌گاهی جدا داشته و لذتی غریب، که سبب شده با هرکه حرفِ شعر می‌شود لابد حرف پوپا وسط بیاید و، از شما چه پنهان، اولین دست‌ورزی‌های ترجمه‌ی شعرمان نیز همان گزیده‌ی پوپا به انگلیسی بود. ساختن جهانی شعری هزارراه دارد که همیشه از پسِ خلق بر همه بدیهی می‌شود، این کار پوپا هم چنان بداهتی دارد که حتا هیوز را متأثر می‌کند؛ تکرار نباید کرد که تأثیر خیلی فرق دارد با تقلید. شعر ایران هم در جاهایی متأثر است اگر آشکار نیست، از نشناختنِ پوپاست یا از نخواندنِ دقیقِ شعرها نمی‌دانم. شاید موفق‌ترینِ آنها شعبده‌باز حسین مزاجی باشد که دیده نشد و حیف. این فرم را شاعر ما در شعبده‌باز به ساختی نمایشی می‌برد که مشخصاً ترکیبی‌ست از نمایش شعبده‌بازی و امکانات تئاتر؛ یعنی هم شعبده‌باز را و آن کنش جادوییِ او را می‌بینیم ــ‌در «خرقِ» روابطِ علّیِ جهانِ معمول و طرح‌افکندنِ روابطی جدید در دلِ همین جهان موجودــ و هم به کار بردن و بهره بردن و بازساختنِ امکاناتی از قبیل صحنه و زمان و پرده‌پرده کردنِ نمایش و ترکیبِ گفتار و کنش، که در نظر من هوشمندانه‌ترینِ شکلِ مواجه است با امکاناتِ زبان و شعبده. و شعبده‌ی شعر ممکن می‌شود. این صفحاتِ کیف‌آور را به یاد سه نفر آماده کردم: شاعر شعبده‌بازمان حسین مزاجی، ع. م. رفیق همراهِ پوپا دوست و محمود نیکبخت که اول‌بار پوپا نشانمان داد.
م. روانبد
زمستانِ ۱۳۹۵
مردادِ تهران
[حجم فایل ممکن نشد که کمتر شود. شرمنده‌ام که بیخودی حجیم است.]

۱۳۹۵۱۰۰۹

با خیالِ من یکی تر 3

ــــــــــــــــــــ
با خیالِ من یکی تر 3
ــــــــــــــــــــ

[... حتماً با دگروتیپ پرآوازه‌ی بولوار دو تامپل آشنا هستید که نخستین عکسی بشمار می‌رود که در آن فیگوری انسانی ظاهر می‌شود . صفحه‌ی نقره بولوار تامپل را تصویر می‌کند که  لوئی دگر از پنجره‌ی استودیوی خود در ساعت شلوغی عکس گرفته است. بلوار باید پر از آدم و ماشین باشد و با این حال چون دوربین‌های آن دوره زمان نوردهیِ بسیار طولانی لازم داشتند از تمام آن توده‌ی در حرکت مطلقاً هیچ چیز دیده نمی‌شود. هیچ چیز مگر شبحی کوچک و سیاه در پیاده‌رو در گوشه‌ی چپ پایین عکس. مردیست که برای برق انداختن چکمه‌اش توقّف کرده و به قدر کافی بی حرکت مانده، پا را اندکی بلند کرده تا روی تخته‌ی واکسی بگذارد .بلد نیستم در خیال خود عکسی مناسب‌تر از این از داوری جهانی/نهایی بسازم. انبوه انسان‌ها __ در واقع کلّ بشریّت __ حاضر است ولی دیده نمی‌شود چرا که داوری مربوط به فقط یک شخص و فقط یک زندگیست: دقیقاً او و هیچ کس دیگر. و در چه حال این زندگی و این شخص را فرشته‌ی داوریِ نهایی که همان فرشته‌ی عکّاسیست گرفته برگزیده و جاودان کرده است؟ در مبتذل‌ترین و معمولی‌ترین ژست، در ژست برق انداختن کفش‌ها! در وا‌پسین لحظه انسان، هر انسان، تا ابد تسلیم کمترین و روزمرّه‌ترین ژست خود می‌شود. و گرچه به یمن لنز عکّاسی اکنون سنگینی کل یک زندگی بار آن ژست می‌گردد، آن رفتار نامربوط و حتّی احمقانه در خود معنای کلّ یک وجود را جمع و منقبض می‌کند...]
ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان از جورجو آگامبن روز داوری، با چهار عکس از ماریو دوندرو و یک دگروتیپ منتشر شده در کتاب پیلاطس و عیسی، نشر گمان، 1395
بولوار دو تامپل کارِ لوئی دگر


Boulevard du Temple 1838 Louis Daguerre

۱۳۹۵۱۰۰۸

با خیالِ من یکی تر۲

ــــــــــــــــــــ
با خیالِ من یکی تر ۲
ــــــــــــــــــــ

دمین رایس نامه‌ای به لئونارد کوهن



Damien Rice Back To Her Man (Unmixed, Unmastered)

________________________________________________


دمین رایس  نامه‌ای به لئونارد کوهن (اجرای زنده‌ي لندن) 




Damien Rice  Back To Her Man  (Live in London)

۱۳۹۵۱۰۰۶

با خیالِ من یکی تر ۱

ــــــــــــــــــــ
با خیالِ من یکی تر ۱
ــــــــــــــــــــ


وارن الیس و نیک کیو رویای مارتا از موسیقیهایی برای یک فیلم





Martha's Dream Nick Cave & Warren Ellis



۱۳۹۵۱۰۰۴

Modern Poetry in Translation


از این لینک شماره‌ی اول مجله‌ي Modern Poetry in Translation  را می‌توانید بردارید. مجله‌ای دست‌کارِ تد هیوز که پیش‌تر ازش نوشته بودم:

هیوز سال ۱۹۶۴م. اولین‌بار شعرهایی از واسکو پوپا به ترجمه‌ای انگلیسی می‌خواند ــ‌کارِ Anne Pennington و Aleksander Stefanovicــ و شیفته می‌شود. سال بعد، نخستین شماره مجله‌ی Modern Poetry in Translation را با کار پوپا ــ‌و البته هولاب و میلوش و هربرت؛ اعجوبه‌های اروپای شرقی‌ــ‌ آغاز می‌کند، خودش سردبیر مجله است و آلوارز از مشاوران آن. شماره اول این مجله را می‌شود هنوز ورق زد و کیفور شد مثلن از اینکه این مجله اولین نمونه‌کار حسابیِ ریچارد هولیس ــ‌ ِ ‌آن‌زمان گمنام و حالا بسیار مشهور و هشتاد و دوساله، ساکن لندن‌ــ است در صفحه آراستن و چیدنِ مجله.

و در سایت کوچکی که به افتخار پنجاه‌سالگیِ مجله ترتیب داده شده و همچنین در این سایت می‌شود چیزهایی خواند درباره‌ی تاریخچه و سرگذشت و تأثیرات این مجله و شماره‌های جدیدش. دوره‌ي اول که این شماره اولش است ــ‌با کارهایی از هولاب و میلوش و پوپا و هربرت و میچای‌ــ و ادیتوریال مجله مشخص است، دوره‌ی دوم از ۱۹9۲ تا ۲۰۰۲ به حمایت کینگ کالج لندن منتشر می‌شود، دوره‌ی سوم از ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۲ منتشر شد و از ۲۰۱۳ با ادیتوریال جدید و طراحی ساده‌ای ــ‌نوعی احترام به نخستین شمایل مجله‌ــ‌ منتشر می‌شود.

۱۳۹۵۱۰۰۱

تاش‌های اصفهان | ۲ (از یک نامه به ن.)

ــــــــــــــــــــــــــ
تاش‌های اصفهان | ۲
(از یک نامه به ن.)
 ـــــــــــــــــــــــــ

‌ ‌

همیشه دوست داشتم شروع نامه را یکجوری دست بیندازم، مثلن «عزیز دور و روح‌القدس من» یا «و اما بعد» یا «شهریار را درود باد» که بعد دیدم واویلاست وقتی[...]، خلاصه شما بی‌آستانه و شروع از ما بپذیر که از آستانِ تو نومید کسی برنگردد.
[...] نیمی را نشسته و تکیه داده به بالشت و افتاده‌های کنجِ اتاق ورق زدم نیمِ دیگرش را در تخت‌خواب و نورِ عصرگاهی، پیش از آنکه خوابی دلچسب ملالِ غروب را حل و فصل کند. متأسفانه به‌نظرم کتابِ به‌غایت بیخود و بیهوده و مهملی‌ست که اگر [...] بخواهد آن را تجدید چاپ کند باید بر پدرش رحمت فرستاد. امیدوارم پیشرفت کرده باشد و پژوهش بیست و هفت سالگی بهتر نمی‌شود بخصوص که بخواهد یکی دو منبع اصلی اما مهجورش را پنهان کند، که این از سوداهای جوانی‌ست و شنیده‌ام نقل‌قولی از ازرا پاند هم تضمین این دزدی‌های دزدیده می‌کنند که مثلن ندزد یا جوری بدزد که کسی نفهمد؛ [...] هم شاید مرید ازرا پاند باشد. به هر حال امیدوارم نمایش‌نامه و فیلم‌نامه و مشاوره‌هاش از این که می‌بینم بهتر باشد، یا متوجه باشد که آبشخورهای متضاد اگر فقط نوشیده و تلنبار شود هیچ عایدی ندارد و حتی شاید به اسکیزوفرنی حاد بدل شود. [...]
البته این اینجور حرف زدن‌ هم از ملال و بی‌حوصلگی‌ست، نه آن بی‌حوصلگی که نشان از قصد و قدرتی شگرف در پس پشت خود داشته باشد یا ــ‌مثل بعضی نقدها که این روزها در مجلات فراوان می‌بینم و یکیش را هم [...] نوشته‌ــ‌ صلای شهرت و نام باشد یا برای انتقام. فقط یکجور نومیدیِ گه‌گاهی‌ست [...] متأسفم، شاید دیگر ‌جای امیدواری برای به ثمر رساندن فکرها و طرح‌ها باید بنشینیم و از همان فکر و طرح‌های خام و ملغا بنویسیم: پروژه‌های ملغا یا پروژه‌های سقط‌شده. مثلن من از تمام پروژه‌های متنی و شعری‌ای که نشد و نتوانستم می‌نویسم و تو از تمام آن فکرهایی که برای پژوهش و نقاشی داشتی؛ مثلن بنویس از خلال صفحه حوادث روزنامه‌های روزهای مهم مشروطه دنبال چه بودی که نمایشی با رول صد متریِ روزنامه‌ می‌خواستی کار کنی و من از شعرهایی که در قطع بزرگ روزنامه‌ای ــ‌ولی ورق‌های مجزا‌ــ با فونت همان روزنامه‌ها در خیال داشتم، تو از واگشت‌هات در سفرنامه‌های دریاییِ قدیم بنویس و من از شعرهایی که نه دفتری مجزا می‌شد و نه شعرهایی منفرد بلکه فقط شعرهایی بود مابه‌ازای شعرهای عربیِ هزار و یک‌شب برای ترجمه‌ای گزیده و بدیع، تو از خیالی بنویس که برای طوطی‌نامه داشتی و می‌خواستی در آن افتضاح سالهای آلمان حزب توده بازسازی‌اش کنی و من از هفت شعر کوتاه که برای آستانه‌ی هفت سفر سندباد بحری، [...] شاید نوشتن از همین ملغاها و سقط‌شده‌ها کفاف ملال بدهد. جالب اینکه همیشه خیال داشتیم کارها ضمیمه باشد بر چیزی پیشین، یا پیوست باشد، الان که لیست کردم فهمیدم.  
بگذار حالا که هم شب یلداست هم این حرف‌‌ها پیش آمد چیزی تعریف کنم که یک‌ روی دیگرش را تو خبر داری:
وقتی شد که ملال مضاعف شد، صبح زودی بود که خودم را کنار زاینده‌رود دیدم و برف بر آب می‌بارید. شب پیشش یلدا بود و حالا نخستین آفتاب زمستانی. تمام شب و آن صبح حرف نمی‌توانستم بزنم. نشسته بودم و تماشای آب رودخانه می‌کردم که چنان حرکت خفیه‌ای داشت که انگار در حرکتش میلی به انکارِ حرکت باشد، میلی اغواگر و مبهم، که هم در کار باشد و هم خودش را انکار کند؛ برف هم نرم‌نرم و بی‌هیچ شتابی می‌بارید بر این آبِ رونده اما ساکن‌نما، اما منکر. یلدا نمی‌فهمیدم چیست. دو سوی مسیری که تا رودخانه آمده بودم همه سفید بود. به آسمان نگاه نمی‌کردم و مدام در فکر این بودم که برف بر رودخانه می‌تواند بنشیند؟ برف تلنبارِ در آب می‌شود؟ چقدر باید سرد باشد یا آب ساکت و خاموش باشد تا برف بنشیند؟ برف چه میل پنهانی به سکوت دارد؟ چرا برف همیشه دلالت مرگ دارد؟ و هی به این تضاد برف و آب رودخانه فکر می‌کردم. شلوار جین آبیِ کمرنگ آن سال‌ها را نگه داشته بودم و با خودم از این خانه به آن خانه می‌بردم ــ‌تنها یادگار من از لباس‌های آن سالها. سر زانوی سابیده‌شده و رنگ‌رفته‌اش را در زمینه‌ی سنگ‌های کنار رودخانه و برفی که نمی‌نشست هنوز در یاد دارم. اگر اینها یادم مانده فقط از آن است که فردای شبِ یلدا بود و همین.
سکوت و خاموشی و ملال آن روزها با تماشای برف و رودخانه فکر نکنی برطرف شد، یا روزگار به ما چنین الطافی نداشته یا چنین مفتاحی در دست نداشته‌ام و الطاف غیبی گمراهان را نشاید. حالم از آرامشِ مرگ‌آلود و وهم‌آورِ آن صبحِ زودِ سفیدِ زاینده‌رود ساکن‌تر شده بود و قصه‌ای که دقایقی بعد تلفنی شنیدم رستگاری شد. دوستی تصمیمش را یکسره کرده بود و رها کرده بود و می‌خواست همه چیز را از نو شروع کند: شهری جدید، شاید درس و دانشگاهی جدید، شیوه‌ای مانوس‌تر با حالش و طرفه اینکه نه صداش هیجان داشت و نه فال دیشب چنین اطمینانی قلبی به او داده بود، فقط و فقط جمله‌ای شنیده بود از دختری میان‌سال و تنهازی (به آنان که در گوشه‌ای به خلوت خود می‌زیستند می‌گفت «تنهازی») و آن جمله نجاتش داده بود: «جوری زندگی کن که در عرض سه ثانیه بتونی همه چیز رو ول کنی بری.»

از فردای این تصمیم [...] تو خبر داری و از این جمله شاید نه. درست نشنیده بود یا [...] غلط گفته بود اما از صمیم دل، هیچ‌وقت نفهمیدم، ولی چیزی که رهاییِ من از آن حال شد این بود که دیدم این حرف و جمله یک گولِ بزرگ است که می‌تواند تباه کند. اگر دیدیش سلام برسان و بگو حکمتِ این مشهور را که «نقلِ کفر کفر نیست» من با تلفن تو در صبحِ روز اول زمستان در کنار زاینده‌رود دریافتم.

۱۳۹۵۰۹۱۲

مُکَیِّفاتِ بُریدِه -2 - واسکو پوپا و زبیگنیو هربرت



مُکَیِّفاتِ بُریدِه -2 (واسکو پوپا و زبیگنیو هربرت به ترجمه‌ی بیژن الهی)
برای رضا

چند شعر از واسکو پوپا و زبیگنیو هربرت؛ در اندیشه و هنر شماره ۸‌م، کتاب ششم، شهریور ۱۳۵۰ (به قیمت چهل ریال)؛ عوض نام مترجم نوشته شده «به یاری‌ی بهمن شاکری»‌ و «به یاری‌‌ی سیروس آتابای» که یعنی مترجم کس دیگری‌ست و این دو کمک کرده‌اند؟ و اینها در ادامه‌ی همان کاوافی و سفریس و الیتسیس است که یکی از کاوافی‌ها را ــ‌ترجمه‌ی فرامرز اصلانی‌ــ دیدید.
واسکو پوپا، متولد صربستان ــ‌یوگوسلاوی سابق‌ــ ، درس‌خوانده‌ی فلسفه تا سال‌ها، بعدن به کمونیست‌های وفادار به تیتو ملحق شد، پارتیزان شد، چندی در زندان آلمانی‌ها بود، از بیست و هفت سالگی شعر به مجلات داد، و بعد بیست و پنج سال ویراستار ناشری بزرگ بود و آکادمیسین ــ‌یعنی عضو فرهنگستان‌ــ هم شد؛ و تا آخر عمر ــ‌هفتاد و پنج سالگی‌ــ هشت کتاب شعر منتشر کرد. شعر پوپا در زمانِ زبان و ادبیاتِ کشورش غریبه بود و چیزی خلاف جریان سوسیالیستیِ  ادبیاتِ موجود. آشناییِ مترجمان اندیشه و هنر ــ‌به شهادت متن سیروس آتابای در موخره‌ی کتاب نیت خیر هلدرلین به ترجمه‌ی بیژن الهی‌ــ باید با منتخب شعرهای پوپا در نشر پنگوئن باشد ــ‌سال ۱۹۶۹م./۱۳۴۸ه.، با مقدمه‌ي مشهور تد هیوزــ که خودش هم داستانی دارد، یا شماره‌ی نخست یک مجله یا جُنگ که آغاز همین داستان است:
تد هیوز سال ۱۹۶۴م. اولین‌بار شعرهایی از واسکو پوپا به ترجمه‌ای انگلیسی می‌خواند ــ‌کارِ Anne Pennington و Aleksander Stefanovicــ و شیفته می‌شود. سال بعد، نخستین شماره مجله‌ی Modern Poetry in Translation  را با کار پوپا ــ‌و البته هولاب و میلوش و هربرت؛ اعجوبه‌های اروپای شرقی‌ــ‌ آغاز می‌کند، خودش سردبیر مجله است و آلوارز از مشاوران آن. شماره اول این مجله را می‌شود هنوز ورق زد و کیفور شد مثلن از اینکه این مجله اولین نمونه‌کار حسابیِ ریچارد هولیس ــ‌ ِ ‌آن‌زمان گمنام و حالا بسیار مشهور و هشتاد و دوساله، ساکن لندن‌ــ است در صفحه آراستن و چیدنِ مجله. بعدتر، سال۱۹۶۹ بر منتخب شعرهای پوپا ــ‌نسخه‌ی معروف پنگوئن‌ــ از مجموعه‌ی مشهور و دورن‌ساز Penguin Modern European Poets  مقدمه‌ای مي‌نویسد؛ سرپرست مجموعه این‌بار آلوارز است که در ایران به کتاب بکت می‌شناسیمش ــ‌زنده است و هشتاد و هفت ساله. بعضی مفسرین و منتقدین بعدتر مدعیِ تأثیر رفتار شعریِ پوپا بر کارهای هیوز شده‌اند. پوپا انگار افسانه‌هایی و قصه‌هایی تا سرحد ممکن «بصری» می‌نویسد که از دل فرهنگ عامه یا حافظه‌ی ملتی گذشته‌اند: جشنی از افسانه‌ها و اسطوره‌ها و فولکلورها و قصه‌ها و شکست‌ها و ... و این شیوه بعدتر در کار هیوز ــ‌مثلن کلاغ‌ــ پیداست. در این صفحه می‌توانید بیشتر بخوانید در باب این تاثیر.  البته هیوز سال ۱۹۹۵م. در مصاحبه با پاریس ریویو به تصریح می‌گوید که آشنایی با هربرت و پوپا و هولاب "شوک" ادبی بوده است برای او. در فارسی از پوپا اولین بار همین چیزی که می‌بینید ترجمه شده ــ‌تا جایی که من می‌دانم‌ــو بعدها به دست آقای ضیا موحد و زنده‌یاد احمد میرعلایی در مجله‌ی فرهنگ و زندگی، به سردبیریِ مرحوم ناصر نیرمحمدی، آدمی غریب غریب. آخرش اینکه بازی‌ها ی پوپا و دوّاریِ آن شعرها ــ‌ابدیت‌شان‌ــ و ساختار آنها هنوز در ذهن من از ده سال پیش درخشان است. حد اعلای شعری که بی‌رنگِ روایی دارد. البته از هولاب و هربرت نمی‌شود گذشت:
زبیگنیو هربرت دوسال بعدِ پوپا در لهستان متولد شده، از پدری بانکدار و حقوق‌دان ــ‌و از سربازان خط مقدم لهستانی در جنگ اول جهانی‌ــ ، بعدها عضو نهضت مقاومت لهستان شد، در دانشگاهی زیرزمینی مخفیانه فقه‌الغه لهستانی خواند چندی، بعد مهاجرت کرد، زادگاهش دستخوش تحولات قومی‌ـ‌فرهنگی شد و از آن به بعد تا ابد تبعیدی بود، در کراکوف اقتصاد خواند و به همان بانکداری و حقوق‌دانی پدر اقتدا کرد و حقوق خواند، بعدتر سر پیچاند و رفت دانشگاه ورشو فلسفه بخواند، طعم فقر و فقدان را چشید، پولِ ناچیز نوشتن به دادش رسید، از هفده سالگی شعر می‌نوشت و ۱۹۵۰ اولین شعرش چاپ شد، همین سال‌ها عاشق زن متأهلی می‌شود و نیم قرن بعد نامه‌های عاشقانه‌اش منتشر می‌شود، نقد و معرفی و گزارش تیاتر و موسیقی نوشت، دو سه اسم مستعار داشت برای هر کاری خصوصاً از 1953، از ژانویه تا جولای ۱۹۵۴ با فروختن مدام خون خودش روزگار گذراند، مقتصدانه و سخت به سفر می‌رفت و سلامت جسمش شکننده ماند اگرچه هفتاد و سه سال زیست، از سوسالیست‌ها و کمونیست‌ها یکجا به بعد بریده بود و برید اگرچه بیشتر عمرش را زیر دیکتاتوری و سانسور نازی‌ها و شوروی زیست و ضدکمونیست بود، دو کتاب مهمش سال ۱۹۵۷ چاپ شد، مابین سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۱ و از ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۱ با همان پول‌های ناچیز یکجا بند نشد و بیشتر لندن و پاریس و برلین بود و بعد اتریش و ایتالیا، یکسالی هم این وسط استاد مدعو ادبیات دانشگاهی بود در لس‌آنجلس، سه چهار کتاب مهمش تا آن زمان منتشر شده بود، بهره‌اش از اسطوره‌ها تا رندی و طنز مخصوصش آشکار شده بود،‌ سر و کله‌ی مستر کوگیتو ــ‌سال ۱۹۷۴‌ــ پیدا شده بود، لحن بدبینانه و تلخش اوج گرفت، علیه سانسور بیانیه امضا می‌کرد، ۱۹۸۶ برید رفت پاریس، بعد ۱۹۹۲ بیمار سخت شد و برگشت ورشو، اهل آکادمی شد، سفرهای کوتاهی رفت، چند جایی درسگفتار گفت، و ۱۹۹۸ مُرد؛ با ده کتاب شعر ــ‌‌یازدهمی پس از مرگ‌ــ و بسیاری جستار و نقد و معرفی و نمایشنامه و داستان کوتاه و نامه و ... هیچ کم ندارد این زندگی برای نوشتن بیوگرافی یا سناریویی بلند. کشدار و بلند.
اول در همان شماره‌ی نخست جُنگی که ذکرش رفت شعرهایی از او منتشر شد، با این مقدمه که هربرت در جنبش مقاومت لهستان حضور داشته و ادامه‌ی جنیش ضدرمانتیک‌های قبل جنگ است و آیرونی مشخصه‌ی کار اوست. در ترجمه‌ای که می‌بینید شعر «چه می‌شود» به یاریِ سیروس آتابای از آلمانی بازگشته ولی در این شماره‌ی نخست مجله با عنوان «Poem» و ترجمه‌ي میلوش آمده است که ضمیمه کردم. دلم نیست ننویسم که در همین شماره مجله، صفحه‌ی هفت، شاید نخستین بار، شعر «ژیتوی شعبده‌باز» به ترجمه‌ی گئورگ تینر منتشر شده است (همان سالی که حسنعلی منصور بر پله‌های مجلس شورای ملی ترور می‌شود، هویدا نخست‌وزیریش آغاز می‌شود، ملک فاروق می‌میرد، لئونوف اولین راهپیماییِ فضاییِ تاریخ را انجام می‌دهد، به جان شاه ایران سوقصد نافرجام می‌شود، دانشگاه صنعتی‌شریف ــ‌آریامهر سابق‌ــ افتتاح می‌شود، مالکوم ایکس در منهتن نیویورک به دست گروه امت اسلام و به ضرب گلوله ترور می‌شود، لقب «آریامهر»یِ شاه ایران در مجلس تصویب می‌شود، دمیتری مدودف به دنیا می‌آید، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به دست فرح افتتاح می‌شود، سازمان مخفی تروریستی مجاهدینِ مارکسیستی‌ـ‌اسلامی شکل می‌گیرد... سالی جنون‌آمیز و پر از شعبده) که چهل و دو سال بعد در جُنگ پردیس ۲-۳  به فارسی می‌خوانیم. بعدتر همان آلوارزی که گفتیم مقدمه نوشت بر منتخب شعرهای هربرت به ترجمه‌ی میلوش که سال ۱۹۶۸ که در همان  Penguin Modern European Poets منتشر شد. از این مجموعه شعر «اپیزود» را ضمیمه کردم:
***
[در نقل از حافظه‌ی به‌خطا منبع ترجمه‌ی میرعلایی از پوپا را به غلط «فرهنگ و زندگی» نوشتم که به تذکر دوستی یقین کردم در «جنگ اصفهان» کار شده و آن را هم همین روزها در دسترس خواهم گذاشت. کپیِ کم‌رنگی که از سالهای اصفهان به یادگار مانده شماره‌ی مجله‌ی جنگ اصفهان را در خود ندارد و شاید آن ترجمه نخستین معرفیِ پوپا باشد به فارسی. در متن حاضر درست شد و در پی‌دی‌اف نمی‌توانم. امیدوارم عفو شامل حال بنده شود.
و اینکه مترجم شعرها به حدسی که زدم درست بیژن الهی‌ست.]

۱۳۹۵۰۹۱۰

مُکَیِّفاتِ بُریدِه -1 کاوافی به ترجمه‌ي فرامرز اصلانی

 یک توضیح ومُکَیِّفاتِ بُریدِه -1 (کاوافی به ترجمه‌ي فرامرز اصلانی)



برای کاری و فکری اساسی ــ‌که نه من بلکه دوستان داشتند و دارندــ باید مجلاتی را ورق می‌زدم که چندان هم مهجور ــ‌یا کمیاب یا نایاب‌ــ نبودند‌ و در میان همه‌ی آنها چیزهایی دیدم که شاید فقط به کار دل‌بستگان و لذت‌برندگان از کلمه و تطورات ــ‌و اتفاقات و حادثات‌ــ بخورد و نه بیشتر، اصلن شاید یکجور محصول جانبی برای آن فکر و برنامه باشد، و برای من و ما فقط کیفوری داشت و گاهی تطبیقی می‌دادیم یا تعجبی می‌کردیم ــ‌یا وحشتی.
حالا خواستم بعضی از اینها را ــ‌تا حوصله هست‌ــ با توضیحی چندخطی در معرفیِ آن "بریده‌"ها اینجا منتشر کنم، محضِ لذت و "کِیف" فقط، نه هیچ چیز دیگری. بعضی را هم به عزیزان نادیده و دیده‌ای تقدیم می‌کنم که می‌دانم به وجهی از این "مکیفات بریده" دلبستگی دارند، یکجور شاید ادای دین.
{مکیفات . [ مُ کَ یْ یِ ] (ص ، اِ) مأخوذ از تازی، هر چیز که کیف و نشاة دهد و مستی و خوش‌حالتی آورد. (از ناظم‌الاطبا).} (لغت‌نامه دهخدا)

نهم آذر ۱۳۹۵
م. روانبد


نزدیک حضور جناب محسن صبا
از اینجا بردارید
این تکه را از اندیشه و هنر شماره ۸‌م، کتاب ششم، شهریور ۱۳۵۰ (به قیمت چهل ریال) برداشته‌ام.
[برای شناختن ناصر وثوقی و اندیشه و هنر به مدخل ویکی‌پدیای آن و این دو مقاله‌‌ی کامیار عابدی می‌توانید رجوع کنید:
جنگجوی تنها (معرفی اندیشه و هنر ناصر وثوقی در شصتمین سال انتشار، کامیار عابدی، به کوشش امید ایرانمهر، اندیشه پویا، ش 15، اردی بهشت 1393، صص144-138)
اندیشه و هنر ناصر وثوقی (کامیار عابدی، دفتر هنر:ایالات متحده آمریکا، س20-19، ش21، ویژه علی اکبر دهخدا، بهار1392، صص3324-3322) ]
ترجمه‌ی شعری‌ست از کنستانتین کاوافی با عنوان «در غروب». مترجمان شعر یکی فرامرز اصلانی‌ست و دیگری الف. بختیار. فرامرز اصلانی در حوالیِ انتشار این ترجمه هم‌خانه‌ي بیژن الهی‌ست در لندن اگر اشتباه نکنم. و الف بختیار هم باید مستعار باشد. محسن صبا ــ‌دوست و همدم چهل‌ساله‌ی بیژن الهی‌ــ در جستار بلندِ «چهل سال رفت و بیش...» (صص ۱۰۰-۱۰۲ و صص ۱۰۷-۱۱۰) از این سال‌های اول دهه پنجاه نوشته است.
[برای آشنایی با محسن صبا حتمن یادداشت دوصفحه‌ایِ کوتاه م. طاهرنوکنده بر آستانه‌ی کتاب دو گفتار را ببینید. (دو گغتار ، محسن صبا، نشر آوانوشت، تهران، ۱۳۹۴) و از او در بابِ بیژن الهی:
بیژن الهی و «دوستان دیده، ندیده‌»‌اش (او صدای کوبیدن تخته‌های صلیب برای اسپینوزای بورخ را نشنید، محسن صبا، اندیشه پویا، ش 30، آبان ۱۳۹۴، صص 142-144)
چهل سال رفت و بیش... (محسن صبا، این شماره با تاخیر، ش۷،‌ ۱۳۹۲، صص 85-128) و (دو گفتار ، محسن صبا، نشر آوانوشت، تهران، ۱۳۹۴) ]
شعر ترجمه از انگلیسیِ شعری‌ست از کاوافی که از منبع آن زمانش خبری ندارم. ولی این دو ترجمه (یکی ــ‌نسخه‌ی بازبینی‌شده البته‌ــ‌ کار ۱۹۹۲ و یکی کار ۲۰۰۳) در اینترنت یافتنی بود:


Evening

By no means could those things have lasted long.
The experience of the years has shown it me.
Still, it was somewhat hurriedly that fate
stopped them. The enraptured time was quickly gone.
But how the perfumes did inebriate —
What a transcendent bed we lay upon,
what joy voluptuous our bodies knew!

A resonance of the voluptuous days,
a resonance thereof comes close to me,
some glow of the two of us in our young days:
a faded letter I take up anew
and read and read it till the daylight drops.

And I go out upon the balcony
to quit my thoughts — to change them while I gaze
at the dear old town, at the quick life along
the darkening street and by the lighted shops.



(Poems by C. P. Cavafy. Translated, from the Greek, by J. C. Cavafy. Ikaros, 2003)



In the Evening


It wouldn’t have lasted long anyway—
the experience of years makes that clear.
Even so, Fate did put an end to it a bit abruptly.
It was soon over, that wonderful life.
Yet how strong the scents were,
what a magnificent bed we lay in,
what pleasure we gave our bodies.

An echo from my days given to sensuality,
an echo from those days came back to me,
something of the fire of the young life we shared:
I picked up a letter again,
and I read it over and over till the light faded away.

Then, sad, I went out on to the balcony,
went out to change my thoughts at least by seeing
something of this city I love,
a little movement in the street and the shops.



(C.P. Cavafy, Collected Poems. Translated by Edmund Keeley and Philip Sherrard. Edited by George Savidis. Revised Edition.
Princeton University Press, 1992)